مادر شهید دانشآموز حسن حسیننیا کلور: «گفت مادرجان، اگر شهید شدم، مثل حضرت زینب صبور باش»
به گزارش نوید شاهد البرز؛ روز دانشآموز، فرصتی برای بازخوانی زندگی نوجوانانی است که در روزگار دفاع مقدس، در کنار آرزوهای دوران نوجوانی، احساس مسئولیت در برابر دین و میهن را نیز در وجود خود پرورش دادند؛ دانشآموزانی که برخی از آنان فرصت نیافتند دوران تحصیل خود را به پایان برسانند و آیندهای را که برای خود تصور کرده بودند، ببینند. شهید حسن حسیننیا کلور یکی از همین نوجوانان است؛ دانشآموزی که به روایت مادرش، از کودکی آرام، مهربان، اهل عبادت و یاریرسان خانواده بود و در سالهای نوجوانی، تصمیم گرفت راهی جبهههای دفاع مقدس شود.
مادر شهید، سیده سعادت پوریحیی، در مرور خاطرات فرزندش، از روزهایی میگوید که حسن در کنار درس و مدرسه، برای خانواده تکیهگاهی مهربان بود؛ نوجوانی که به سادهزیستی اعتقاد داشت، از کمک به دیگران دریغ نمیکرد، برای دوستانش انشا مینوشت و آنان را در درسهایشان یاری میداد. او در مسجد حضور داشت، به نماز و قرآن علاقهمند بود و حتی در سالهای نوجوانی، درباره شهادت و رفتن به جبهه با مادرش صحبت میکرد.
آنچه از روایت این مادر برمیآید، تصویر نوجوانی است که انتخابهایش را در رفتارهای روزمرهاش نشان میداد؛ از کمک به مادر در کارهای دشوار خانه گرفته تا توجه به همسایهها و سفارش به خواهران و برادرانش برای ادامه تحصیل. خاطرات مادر شهید حسن حسیننیا کلور، تنها روایت روزهای جنگ نیست؛ روایت زندگی کوتاه دانشآموزی است که خانواده، مدرسه، مسجد و جبهه، هرکدام بخشی از مسیر رشد و انتخاب او بودند.
تولد حسن؛ نامی از سر ارادت به اهلبیت (ع)
حسن حسیننیا کلور در ششم فروردینماه سال ۱۳۵۱، در روستای کلور و در خانوادهای مذهبی به دنیا آمد. مادرش میگوید فرزندش در خانه و هنگام اذان ظهر روز جمعه متولد شد و انتخاب نام او نیز برایش معنای خاصی داشت.
وقتی از مادر شهید پرسیده میشود چرا نام حسن را برای فرزندش انتخاب کرده است، پاسخ میدهد که علاقه زیادی به ائمه اطهار (ع) داشته و به همین دلیل این نام را برگزیده است.
حسن نخستین فرزند خانواده بود و بعدها چهار فرزند دیگر نیز در این خانواده به دنیا آمدند. مادرش از همان سالهای نخست، او را کودکی آرام و سازگار به یاد میآورد؛ پسری که نهتنها در خانه، بلکه در جمع بچههای اطراف خود نیز محبوب بود.
مادر شهید درباره خلقوخوی او میگوید: «خیلی آرام بود؛ بچه خوب و سازگاری بود. از همان بچگی، بچهها دوست داشتند با حسن باشند.»
این آرامش، به گفته مادر، در کنار مهربانی و توجه او به اطرافیان قرار داشت. حسن در خانوادهای بزرگ میشد که زندگی روزمره با تلاش و کار همراه بود و اعضای خانواده برای گذران امور، مسئولیتهای مختلفی بر عهده داشتند. در چنین فضایی، او نیز از همان کودکی با مفهوم کمک کردن و همراهی با خانواده آشنا شد.
روزگار کودکی در خانوادهای اهل کار و تلاش
مادر شهید در بخشهایی از مصاحبه، از دشواریهای زندگی در سالهای گذشته و شرایطی میگوید که خانوادهها برای تأمین نیازهای روزمره خود با آن روبهرو بودند. او که خود در خانوادهای پرجمعیت بزرگ شده بود، از روزهایی یاد میکند که کار خانه، دامداری، پخت نان و رسیدگی به امور زندگی بخش مهمی از فعالیتهای روزانه را تشکیل میداد.
به گفته او، در آن سالها بسیاری از کارهایی که امروز با امکانات و وسایل جدید انجام میشوند، با زحمت فراوان و بهصورت دستی صورت میگرفتند. خانوادهها برای تهیه آب، نگهداری دام، کشت محصولات و تأمین نیازهای اولیه، به تلاش همه اعضای خانواده نیاز داشتند.
مادر حسن نیز از این قاعده مستثنا نبود. او در خانه کار میکرد، نان میپخت، به امور دامداری میرسید و در کارهای کشاورزی مشارکت داشت. همین تجربهها سبب شده بود که سختی کار برای او موضوعی آشنا باشد و کمک فرزندش در امور خانه، معنای ویژهای پیدا کند.
حسن تنها فرزندی نبود که از کنار این تلاشها عبور کند. او در عمل، همراه مادرش بود و در کارهایی که از دستش برمیآمد، به او کمک میکرد. مادرش بعدها در روایت خاطرات فرزندش، بارها به همین همراهی اشاره میکند؛ همراهیای که از کارهای روزمره آغاز میشد و تا لحظههای دشوار زندگی ادامه داشت.
مهاجرت به تهران و آغاز سالهای مدرسه
مادر شهید در خاطراتش از مهاجرت خانواده به تهران در سال ۱۳۵۱ یاد میکند؛ زمانی که حسن هنوز بسیار خردسال بود. او میگوید در آغاز، آشنایی چندانی با زبان فارسی نداشت و شناخت محیط تازه برایش دشوار بود، اما بهتدریج زبان را آموخت و با زندگی در شهر سازگار شد.
حسن در همین فضای خانوادگی رشد کرد و وارد مدرسه شد. مادرش میگوید او در سالهای نخست تحصیل، دانشآموزی آرام و درسخوان بود و بهتدریج تواناییهایش در درس و رفتار اجتماعی بیشتر نمایان شد.
او در مدرسه شهید ثانی تهران تحصیل کرد و در سالهای دوم، سوم و چهارم ابتدایی، به گفته مادرش، به دلیل درسخواندن، اخلاق و رفتار مناسب مورد توجه قرار گرفت. مادر شهید به دریافت چند کتاب بهعنوان جایزه از سوی فرزندش اشاره میکند؛ جایزههایی که فقط به درسخواندن او مربوط نبود، بلکه رفتار و شخصیتش نیز در این توجه نقش داشت.
مادرش درباره علت تشویق حسن میگوید: «به خاطر درسش، به خاطر معرفتش، به خاطر شعورش و به خاطر آرامشش.»
این توصیف، تصویری از دانشآموزی ارائه میدهد که موفقیتش در مدرسه تنها به یادگیری مطالب درسی محدود نمیشد. او در کنار تحصیل، رفتاری داشت که باعث میشد معلمان و همکلاسیهایش نیز به او توجه کنند.
دانشآموزی که به دوستانش در درس کمک میکرد
یکی از خاطراتی که مادر شهید با علاقه از آن یاد میکند، توانایی حسن در درس انشا و کمک به همکلاسیهایش است. پس از آنکه خانواده به کلور بازگشتند، حسن تحصیلات خود را در آن منطقه ادامه داد و در دوران مدرسه، میان دوستانش به دانشآموزی شناخته میشد که میتوانست در درسها به دیگران کمک کند.
مادرش میگوید در آن زمان، دانشآموزان برای امتحانهای انشا از حسن کمک میگرفتند. او حتی بدون مراجعه به کتاب، میتوانست از دانستهها و فکر خود استفاده کند و برای دوستانش مطلب بنویسد یا راهنماییشان کند.
به گفته مادر شهید، همکلاسیهای حسن هنگام امتحانها به سراغش میآمدند و از او میخواستند در آماده شدن برای درس انشا کمکشان کند. او نیز با حوصله آنها را راهنمایی میکرد.
مادرش این خاطره را چنین بیان میکند: «بچهها میآمدند و از حسن انشا میخواستند. بدون کتاب، از روی فکر خودش به آنها یاد میداد و کمکشان میکرد.»
این رفتار، وجه دیگری از شخصیت او را نشان میدهد؛ نوجوانی که توانایی خود را تنها برای پیشرفت شخصی به کار نمیگرفت و از آن برای کمک به دوستانش نیز استفاده میکرد. در خاطره مادر، حسن دانشآموزی است که دیگران میتوانستند روی او حساب کنند؛ چه در درس و مدرسه و چه در روابط روزمره.
از کودکی با مسجد و قرآن مأنوس بود
مادر شهید میگوید علاقه حسن به مسائل دینی از سالهای کودکی در رفتار او دیده میشد. به گفته او، حسن به مسجد رفتوآمد داشت و با بزرگتر شدن، این حضور پررنگتر شد. او در ماه رمضان به مسجدهای محل میرفت و در برنامههای عبادی شرکت میکرد.
مادرش از سه مسجدی نام میبرد که حسن در ماه رمضان به آنها سر میزد: مسجد بابالحوائج، مسجد جامع و مسجد ولیعصر. به روایت او، حسن گاهی تا سحر در مسجد میماند و پس از آن، به جای اینکه تنها به خانه بازگردد، به فکر همسایهها نیز بود.
در آن زمان، به گفته مادر شهید، محل زندگی آنان از امکانات امروزی برخوردار نبود و روشنایی معابر نیز مانند امروز فراهم نبود. با این حال، حسن برای بیدار کردن همسایهها بهمنظور خوردن سحری، به خانههای اطراف سر میزد.
مادرش که نگران رفتوآمد او در تاریکی شب بود، از احتمال خطر حیوانات میترسید و به او هشدار میداد مراقب خودش باشد. اما حسن پاسخ میداد که نمیخواهد خانوادهها از سحری خوردن جا بمانند.
مادرش این خاطره را با لحنی آمیخته به دلتنگی تعریف میکند: «به او میگفتم حسن جان، شب است و ممکن است گرگ و حیوانات حمله کنند؛ اما میگفت راضی نشو که ما سحری بخوریم و دیگران خواب بمانند.»
در این خاطره، عبادت برای حسن تنها به حضور در مسجد محدود نمیشود. او در کنار انجام مناسک دینی، به نیاز دیگران نیز توجه داشت و تلاش میکرد در حد توانش، خدمتی انجام دهد.
مادرش وقتی از فرزندش یاد میکند، معتقد است هرچه درباره او بگوید، باز هم نمیتواند همه خاطرات را بازگو کند. در نگاه او، حسن مجموعهای از رفتارهای کوچک و بزرگی بود که در کنار هم، شخصیت نوجوانش را شکل میدادند؛ از نماز و قرآن تا کمک به همسایهها و همراهی با خانواده.
نوجوانی که به عبادت اهمیت میداد
مادر شهید در بخشی از مصاحبه، از توجه حسن به نماز و عبادت در سنین پایین سخن میگوید. او به یاد دارد که فرزندش در حدود دوازدهسالگی نیز به نماز شب اهمیت میداد و نسبت به انجام عبادت حساس بود.
این علاقه، به گفته مادر، در سالهای بعد نیز ادامه پیدا کرد. حسن در کنار تحصیل، برای حضور در مسجد و خواندن قرآن وقت میگذاشت و در محیط زندگی خود بهعنوان نوجوانی مذهبی شناخته میشد.
مادرش میگوید حسن در اتاق محل اقامتش در دانشسرای خلخال نیز احادیث مینوشت و فضای اتاقش را با نوشتههای دینی پر کرده بود. این خاطره را مادر از زبان معلم فرزندش نقل میکند؛ معلمی که پس از شهادت حسن، درباره اخلاق و رفتار او با دیگران صحبت کرده بود.
به روایت مادر شهید، این معلم از حسن بهعنوان دانشآموزی یاد کرده بود که به نماز و قرآن علاقه داشت و رفتار او توجه اطرافیان را جلب میکرد.
البته آنچه در روایت مادر اهمیت دارد، تنها علاقه حسن به عبادت نیست؛ بلکه پیوند این علاقه با رفتار روزمره اوست. در خاطرات او، نماز و قرآن در کنار کمک به مادر، توجه به همسایهها، سادهزیستی و اهمیت دادن به تحصیل قرار میگیرند.
سادهزیستی؛ درسی که حسن از زندگی حضرت علی (ع) میگرفت
یکی از خاطرات ماندگار مادر شهید، به ماجرای آماده کردن دو نوع غذا در خانه مربوط میشود. او میگوید روزی دو نوع غذا تهیه کرده و سفره را آماده کرده بود، اما متوجه شد حسن غذای خود را کنار کشیده است.
وقتی علت را پرسید، حسن از اینکه چرا دو نوع غذا آماده شده، ابراز تعجب کرد. مادرش میگوید به او توضیح داده که تهیه دو نوع غذا مسئله مهمی نیست؛ اما حسن برای بیان نظرش، به شیوه زندگی حضرت علی (ع) اشاره کرده بود.
به روایت مادر، حسن برای او تعریف کرده بود که حضرت علی (ع) در خانه امکلثوم مهمان بوده و برای ایشان شیر و نمک آوردهاند. سپس از این ماجرا نتیجه گرفته بود که اگر کسی میخواهد پیرو حضرت علی (ع) باشد، باید در زندگی خود به سادهزیستی توجه کند.
مادر شهید این خاطره را با تأکید بر سن کم فرزندش بازگو میکند و میگوید برایش جالب بود که یک نوجوان چهاردهساله تا این اندازه به آنچه از زندگی بزرگان دینی آموخته بود، توجه داشت.
این خاطره، در کنار دیگر روایتهای مادر، نشان میدهد که حسن تلاش میکرد باورهای خود را در زندگی روزانه به کار ببندد. او تنها درباره مسائل دینی صحبت نمیکرد؛ بلکه در انتخابها و رفتارهایش نیز به آنچه آموخته بود توجه داشت.
لباس ساده و خاطرهای از وصلههای حضرت علی (ع)
مادر شهید از خاطره دیگری نیز یاد میکند که به لباس فرزندش مربوط است. او میگوید روزی متوجه شد شلوار حسن در قسمت زانو آسیب دیده و به او پیشنهاد کرد آن را به پدرش بدهد تا تعمیر کند.
اما حسن در پاسخ، از لباس حضرت علی (ع) و وصلههای آن یاد کرد و ترجیح داد لباسش را همانطور نگه دارد. مادرش از این رفتار بهعنوان نمونهای دیگر از توجه فرزندش به سادهزیستی یاد میکند.
در این خاطره نیز آنچه برای مادر برجسته است، فاصله میان سن کم حسن و توجه او به مفاهیمی است که از زندگی بزرگان دینی آموخته بود. او میگوید فرزندش در نوجوانی درباره این مسائل فکر میکرد و سعی داشت در زندگی خود نیز به آنها پایبند باشد.
این خاطرات، در کنار علاقه او به درس، قرآن و کمک به دیگران، بخشی از تصویری را میسازند که مادر از فرزندش به یادگار گذاشته است؛ تصویری از نوجوانی که خانوادهاش، رفتار و انتخابهای او را از سالهای پیش از رفتن به جبهه به خاطر دارند.
تکیهگاه مادر در روزهای سخت
مادر شهید در بخش دیگری از گفتوگو، از سختیهای زندگی و مسئولیتهایی که بر دوش او بود سخن میگوید. او میگوید در سالهای زندگی در کلور، برای تأمین نیازهای خانواده کارهای زیادی انجام میداد؛ از کشاورزی و دامداری گرفته تا پخت نان و رسیدگی به امور خانه.
در چنین شرایطی، حسن بهعنوان فرزند بزرگ خانواده، در کنار مادر قرار داشت. او در رفتن به باغ، انجام کارهای روزمره و تهیه آب به مادر کمک میکرد.
مادر شهید بهویژه از روزهایی یاد میکند که به دلیل بیماری آسم، دچار تنگی نفس شده بود و حال مساعدی نداشت. در آن روزها، حسن بیش از گذشته مراقب او بود و در کارهایی که انجامشان برای مادر دشوار شده بود، کمک میکرد.
او میگوید گاهی لازم بود برای آوردن آب در ساعات پایانی شب از خانه خارج شود و حسن نیز همراهش میآمد. در آن دوران، تهیه آب مانند امروز آسان نبود و خانوادهها باید برای دسترسی به آن زحمت میکشیدند.
مادرش با یادآوری این همراهی میگوید: «بچه اولم بود و همهجوره کمکم میکرد؛ از باغ رفتن گرفته تا کارهای دیگر. اگر بخواهم از حسن بگویم، خاطرههایش خیلی زیاد است.»
این بخش از خاطرات مادر، بُعد خانوادگی شخصیت حسن را نشان میدهد. او برای مادر تنها فرزندی نبود که باید از او مراقبت میکرد؛ بلکه در بسیاری از کارها همراه و کمکحال او بود. همین همراهی، جدایی از فرزند را برای مادری که به حضور و کمک او عادت داشت، دشوارتر میکرد.
«مادرجان، من برای خدا این کارها را میکنم»
مادر شهید میگوید گاهی از حسن میپرسید چرا اینهمه در کارهای خانه و خانواده تلاش میکند و انگیزهاش از این همه مسئولیتپذیری چیست. پاسخ حسن، به روایت مادر، کوتاه اما برای او ماندگار بود: «مادرجان، من برای خدا.»
این جمله، در کنار خاطرات دیگری که مادر از فرزندش نقل میکند، نشاندهنده برداشتی است که او از انگیزههای حسن داشت. به گفته مادر، فرزندش کارهای روزمره را تنها وظیفهای خانوادگی نمیدانست؛ بلکه تلاش میکرد در رفتار خود، آنچه را باور داشت، به کار ببندد.
مادرش همچنین از گفتوگوهایی یاد میکند که در آنها حسن درباره مرگ و شهادت صحبت میکرد. او میگوید فرزندش اعتقاد داشت انسان سرانجام از دنیا میرود، اما میخواست مسیر زندگیاش را بهگونهای انتخاب کند که با باورها و آرمانهایش هماهنگ باشد.
به روایت مادر، همین نگاه در تصمیم او برای رفتن به جبهه نیز دیده میشد. حسن نمیخواست صرفاً از سر اتفاق در معرض خطر قرار بگیرد؛ او از رفتن به جبهه و دفاع در برابر دشمن سخن میگفت و این تصمیم را بخشی از مسئولیت خود میدانست.
گفتوگویی که مادر هرگز فراموش نکرد
مادر شهید در میان خاطرات فراوانش، از گفتوگویی یاد میکند که در آن حسن درباره شهادت با او صحبت کرده بود. او میگوید فرزندش در نوجوانی از آرزوی شهادت سخن گفت و به مادر توضیح داد که نمیخواهد مرگش تنها بر اثر یک اتفاق در کوچه یا خیابان باشد.
مادر در آن گفتوگو از حسن پرسیده بود چرا چنین آرزویی دارد. پاسخ او این بود که میخواهد به جبهه برود و در برابر دشمنان از میهن دفاع کند.
حسن به روایت مادر، گفته بود نمیخواهد در پیشگاه امام حسین (ع) شرمنده باشد و میخواهد راهی را که انتخاب کرده، با آگاهی و اراده دنبال کند.
این گفتوگو برای مادر، تنها یادآوری تصمیم فرزندش برای رفتن به جبهه نیست؛ بلکه خاطرهای است که در آن، نوجوانی از آیندهای سخن میگوید که هنوز پیش رویش قرار داشت و در عین حال، احتمال شهادت را نیز در نظر گرفته بود.
مادر شهید میگوید در آن زمان تلاش کرده بود حسن را به ادامه تحصیل تشویق کند و از او خواسته بود ابتدا درسش را بخواند. او نگران فرزندش بود و با توجه به بیماری و شرایط جسمی خود، به حضور او در کنار خانواده نیز نیاز داشت.
با این حال، حسن بر تصمیم خود تأکید میکرد و میگفت باید به جبهه برود.
«اگر شهید شدم، مثل حضرت زینب صبور باش»
در ادامه همان گفتوگو، حسن از مادرش پرسیده بود اگر روزی به شهادت برسد، او چه خواهد کرد. مادر میگوید فرزندش از او خواسته بود مانند حضرت زینب (س) صبور باشد.
مادر شهید این جمله را از خاطراتی میداند که در گذر سالها همچنان در ذهنش مانده است. او نقل میکند که حسن به او گفته بود اگر پس از شهادتش گریه کرد، برای شهیدی گریه کند که مادر ندارد.
این سفارش، برای مادری که فرزندش را از کودکی با زحمت بزرگ کرده و در سالهای زندگی به حضور و کمک او تکیه داشته، معنایی عمیق داشت. حسن از یک سو درباره احتمال شهادتش صحبت میکرد و از سوی دیگر، مادرش را به صبر فرامیخواند.
او میدانست که جدایی از فرزند برای مادر آسان نخواهد بود؛ از همین رو، در گفتوگویش تلاش کرده بود او را برای روزهای سخت آماده کند.
مادر شهید پس از گذشت سالها، این جملهها را با جزئیات به یاد میآورد. در روایت او، حسن پیش از آنکه راهی جبهه شود، درباره وظیفه خود سخن گفته بود و در همان حال، به مادرش نیز سفارش کرده بود که پس از او چگونه با دلتنگی و اندوه روبهرو شود.
بازگشت به کلور و ادامه مسیر تحصیل
خانواده پس از مدتی زندگی در تهران، دوباره به کلور بازگشتند و حسن تحصیلات خود را در آنجا ادامه داد. مادرش میگوید در آن دوران، فرزندش در مدرسه راهنمایی درس میخواند و در میان همکلاسیها به دانشآموزی شناخته میشد که میتوانست به دیگران کمک کند.
به گفته او، حسن در کنار درس، به مسائل دینی نیز توجه داشت و حضور در مسجد را ادامه میداد. او با دوستانش ارتباط خوبی داشت و دوستیهای دوران مدرسه برایش اهمیت داشت.
مادر شهید از دو دوست نزدیک حسن، رضا پرتویی و بیژن جانی، نام میبرد و میگوید هنوز هم آنها را دوست دارد و به یاد فرزندش، برایشان محبت قائل است.
این خاطرهها نشان میدهد زندگی حسن تنها در فضای خانه و عبادت خلاصه نمیشد. او دانشآموزی بود که در کنار خانواده و فعالیتهای دینی، دوستانی داشت، در مدرسه حضور پیدا میکرد و برای آینده خود نیز علاقهها و برنامههایی داشت.
مادرش میگوید حسن به رشته تجربی علاقهمند بود؛ اما فرصت نیافت مسیر تحصیلش را آنگونه که میخواست ادامه دهد. او پیش از آنکه به مرحله انتخاب رشته برسد، تصمیم گرفت راهی جبهه شود.
ورود به دانشسرای خلخال؛ فصل کوتاه دیگری از زندگی حسن
حسن پس از گذراندن دورههای پیشین تحصیل، وارد دانشسرای خلخال شد. این مرحله از زندگی او، به روایت مادرش، کوتاه بود؛ اما در همین مدت نیز رفتار و اخلاقش توجه اطرافیان را جلب کرد.
مادر میگوید فرزندش در پنجم مهرماه وارد دانشسرا شد و پس از مدتی برای آموزش به تبریز رفت. سپس در چهارم آذرماه راهی جبهه شد.
در خاطرات مادر، نام یکی از معلمان حسن، سید قیاس لطیفی، به چشم میخورد. او میگوید این معلم پس از شهادت حسن، از اخلاق و رفتار او یاد کرده و درباره شخصیتش با دیگران سخن گفته بود.
به روایت مادر، معلم حسن از او بهعنوان دانشآموزی یاد کرده بود که بسیار اهل نماز و قرآن بود و در اتاق محل اقامتش احادیث مینوشت. این معلم، به گفته مادر، معتقد بود هرچه درباره حسن بگوید، باز هم نمیتواند همه ویژگیهای او را بیان کند.
مادر شهید همچنین نقل میکند که معلم فرزندش پس از شهادت او، در دیداری با امام جمعه خلخال، از این دانشآموز یاد کرده بود؛ دانشآموزی که مدت کوتاهی در دانشسرا حضور داشت، اما رفتارش در ذهن معلم ماندگار شده بود.
برای مادر، شنیدن این خاطرات از زبان معلم حسن، یادآور آن بود که فرزندش در همان فرصت کوتاه نیز توانسته بود بر اطرافیان خود اثر بگذارد.
رؤیای آیندهای که ناتمام ماند
حسن به رشته تجربی علاقه داشت و هنوز به مرحله انتخاب رشته نرسیده بود. این نکته در روایت مادر، یادآور آیندهای است که میتوانست پیش روی یک نوجوان قرار داشته باشد؛ آیندهای با ادامه تحصیل، انتخاب رشته و تجربه سالهای جوانی.
اما زندگی حسن مسیر دیگری پیدا کرد. او در زمانی که هنوز دانشآموز بود، تصمیم گرفت به جبهه برود و در دفاع از میهن مشارکت کند.
مادرش میگوید فرزندش به درس علاقه داشت و خانواده نیز دوست داشتند او تحصیلش را ادامه دهد. با این حال، تصمیم حسن برای رفتن به جبهه جدی بود و او حاضر نبود بهسادگی از آن صرفنظر کند.
این بخش از زندگی شهید، در مناسبت روز دانشآموز اهمیت ویژهای دارد؛ زیرا در کنار روایت شهادت، باید از دانشآموزی یاد کرد که پیش از آنکه فرصت تجربه سالهای بیشتر تحصیل و جوانی را پیدا کند، مسیر دیگری را انتخاب کرد.
حسن در کنار علاقه به درس، اخلاق و رفتار اجتماعی، به باورهای دینی خود نیز توجه داشت و به گفته مادرش، تصمیم رفتن به جبهه را با همین باورها پیوند میداد.
از آموزش در تبریز تا اعزام به جبهه
مادر شهید میگوید حسن برای آموزش نظامی به تبریز رفت و سپس بهعنوان بسیجی به جبهه اعزام شد. او در لشکر عاشورا حضور داشت و چهارم آذرماه راهی جبهه شد.
به روایت مادر، فرزندش پس از اعزام به جبهه، دیگر به مرخصی بازنگشت. خانواده در این مدت منتظر بازگشت او بودند و مادر نیز مانند هر مادری، دلنگران فرزند نوجوانش بود.
اما در روایت مادر، این انتظار با خاطراتی از آخرین دیدارها و گفتوگوهای حسن همراه است؛ خاطراتی که پس از شهادت او، معنای دیگری پیدا کردند.
مادر میگوید حسن در زمانی که در دانشسرا تحصیل میکرد، هرگاه به خانه میآمد، از حال او باخبر میشد و به او سر میزد. او میدانست مادرش بیمار است و همین موضوع باعث میشد توجه بیشتری به او داشته باشد.
مادر شهید در یادآوری این روزها، از شعرهایی نیز سخن میگوید که حسن در یکی از دیدارهایش برای او خوانده بود. این شعرها، در کنار سفارشهایش درباره شهادت، از جمله خاطراتی هستند که مادر پس از گذشت سالها همچنان به یاد دارد.
شعرهایی که رنگ و بوی رفتن داشتند
مادر شهید میگوید در یکی از شبهایی که حسن از دانشسرا به خانه آمده بود، برای او شعر خواند. در میان شعرهایی که به یاد دارد، ابیاتی درباره کربلا، انتظار و دلبستگی به خدا دیده میشود.
او بخشی از این ابیات را چنین به یاد میآورد:
«که دارد هوس کربلا، بسمالله»
و در ادامه، از بیتی یاد میکند که با این عبارت آغاز میشود:
«یوسف گمگشته باز آید به کنعان، غم مخور»
مادر همچنین از ابیاتی درباره دلکندن از دنیا و دلبستگی به خدا یاد میکند:
«آن کس که تو را شناخت جان را چه کند
فرزند و عیال و خانمان را چه کند»
او میگوید حسن شعر دیگری نیز خوانده بود که در آن، از رفتن به حجله خون و پوشیدن لباس رزم به جای لباس دامادی سخن گفته میشد.
این شعرها در حافظه مادر با روزهای پیش از اعزام حسن به جبهه پیوند خوردهاند. او آنها را بهعنوان بخشی از خاطرات فرزندش نقل میکند؛ خاطراتی که در کنار گفتوگوهای او درباره شهادت، برای مادر اهمیت ویژهای دارند.
در این روایت، شعرها تنها چند بیت از زبان یک نوجوان نیستند؛ بلکه بخشی از تصویری هستند که مادر از روحیات، علاقهها و حرفهای فرزندش به یادگار دارد.
وصیتنامهای با سفارشهایی برای خانواده
حسن پیش از رفتن به جبهه، وصیتنامهای نوشته بود. مادر شهید میگوید فرزندش در این نوشته، علاوه بر سفارشهایی درباره مسائل دینی، برای اعضای خانواده نیز توصیههایی داشته است.
او میگوید حسن وصیتنامهاش را با عبارت «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ...» آغاز کرده بود. مادر که خود میگوید سواد چندانی نداشته، نمیتواند همه متن را از حفظ بازگو کند؛ اما برخی از سفارشهای فرزندش را به یاد دارد.
به گفته او، حسن در وصیتنامه برای پدرش نیز مطالبی نوشته و درباره حقوق دیگران و بدهیهای احتمالی خود سفارش کرده بود. او تأکید داشت اگر کسی از او طلبی دارد، حق آن فرد ادا شود.
این سفارش نشان میدهد که حسن در وصیتنامه خود، به مسائل خانوادگی و رعایت حقوق دیگران نیز توجه کرده بود. او تنها درباره رفتن و شهادت ننوشته بود؛ بلکه به مسئولیتهایی که پس از او بر عهده خانواده میماند نیز فکر کرده بود.
مادر شهید میگوید حسن از خواهران و برادرانش خواسته بود درس بخوانند و تحصیل را تا سطحی بالاتر ادامه دهند. او به آنها توصیه کرده بود به رعایت حجاب توجه کنند و حضرت فاطمه زهرا (س) را الگوی خود قرار دهند.
به روایت مادر، یکی از سفارشهای مهم حسن به خواهران و برادرانش این بود که به درس خواندن بسنده نکنند و آنقدر تحصیل کنند که در آینده بتوانند در اداره امور کشور نقش داشته باشند.
او از فرزندش چنین نقل میکند که خواهران و برادرانش باید آنقدر درس بخوانند که «چرخ مملکت را بچرخوانند».
این بخش از وصیتنامه، در روز دانشآموز معنایی ویژه پیدا میکند؛ زیرا نوجوانی که خود فرصت نیافت تحصیلش را به پایان برساند، در آخرین سفارشهایش به اعضای خانواده، آنها را به آموختن و ادامه مسیر علم دعوت کرده بود.
آرزوی شهادت و یاد حضرت علیاصغر (ع)
مادر شهید در ادامه خاطراتش، به بخش دیگری از وصیتنامه اشاره میکند که در آن حسن از خداوند خواسته بود شهادتش بهگونهای باشد که بتواند در پیشگاه امام حسین (ع) شرمنده نباشد.
او میگوید حسن در وصیتنامه نوشته بود که آرزو دارد بدنش در راه رزمندگان قرار گیرد تا بتواند در پیشگاه حضرت علیاصغر (ع) احساس شرمندگی نکند.
این عبارت، به روایت مادر، بخشی از نوشتهای بود که برایش اهمیت زیادی داشت. او میگوید برخی روحانیون نیز پس از شهادت حسن، وصیتنامه او را خوانده و از محتوای آن شگفتزده شده بودند.
مادر شهید نقل میکند که آنان با اشاره به سن کم حسن، از خود پرسیده بودند یک نوجوان چهارده ساله چگونه توانسته است چنین مطالبی بنویسد.
این روایت، از نگاه مادر، نشاندهنده عمق توجه فرزندش به موضوعاتی بود که برای او اهمیت داشتند؛ از ایمان و شهادت گرفته تا مسئولیت خانوادگی، تحصیل خواهران و برادران و رعایت حقوق دیگران.
وصیتنامه حسن، به گفته مادر، تنها نوشتهای برای لحظههای پایانی زندگی نبود؛ بلکه مجموعهای از سفارشها بود که میخواست پس از او نیز در زندگی خانواده ادامه پیدا کند.
روزهای انتظار؛ وقتی مادر از شهادت فرزندش باخبر شد
مادر شهید میگوید خبر شهادت حسن بهسرعت و بهصورت مستقیم به او اعلام نشد. در آن روزها، اطرافیان از ماجرا اطلاع داشتند، اما مادر هنوز از سرنوشت فرزندش مطمئن نبود.
او به یاد میآورد که وقتی به مغازه پدرش رفته بود، چشمان او را اشکآلود دیده بود. از پدرش پرسیده بود چه اتفاقی افتاده، اما او پاسخ داده بود که سرما خورده است.
مادر میگوید در آن زمان، برخی از نزدیکان از شهادت حسن اطلاع داشتند، اما نمیخواستند خبر را مستقیم به او بگویند.
با این حال، او از درون احساس میکرد اتفاقی برای فرزندش افتاده است. مادر در روایت خود از شبی یاد میکند که در حالت خواب و بیداری، حسن را در خواب دیده بود؛ فرزندش با لباسی خاکآلود و چیزی شبیه ساندویچ در دست.
او میگوید پس از دیدن این خواب، بدنش به لرزه افتاده و با خود گفته بود حسن شهید شده است.
این خاطره، بخشی از تجربه شخصی مادر در روزهای بیخبری است؛ روزهایی که خانواده هنوز در انتظار روشن شدن سرنوشت فرزندشان بودند و مادر با نگرانی و دلآشوبی، خبرهای مختلف را دنبال میکرد.
مادر شهید میگوید وقتی بستگان به خانه میآمدند، از آنان میپرسید چرا حقیقت را به او نمیگویند. اما اطرافیان برای آرام کردن او، احتمالهای دیگری را مطرح میکردند؛ از اسارت گرفته تا گم شدن در مسیر.
او با وجود این حرفها، باور نمیکرد که حسن زنده باشد و به خانه بازگردد. احساسش به او میگفت که فرزندش دیگر بازنخواهد گشت.
سه روز دیگر گذشت تا پیکر حسن بازگردانده شد
مادر شهید در ادامه روایت خود میگوید پس از مدتی، خبرهایی درباره بازگرداندن پیکر حسن به خانواده رسید. او میگوید زمانی که برای مراسم تشییع یکی از شهدا رفته بودند، یکی از بستگان از شهادت فرزند حسیننیا پرسیده بود؛ اما مادر در آن لحظه چیزی نگفته بود.
او به یاد میآورد که پس از بازگشت به خانه، از برادرشوهرش خواسته بود اگر امکان دارد برای پیدا کردن حسن اقدامی انجام دهند. مادر میگوید در آن روزها احساس میکرد اگر سواد بیشتری داشت، خودش برای پیگیری وضعیت فرزندش اقدام میکرد.
به گفته او، سه روز پس از آن، پیکر حسن به خانواده بازگردانده شد.
مادر در روایت خود میگوید پیکر فرزندش مدتی در منطقه جنگی باقی مانده بود و شرایط میدان نبرد، امکان انتقال سریع آن را فراهم نکرده بود. او شنیده بود که پیکر حسن در تیررس دشمن قرار داشته و امکان بازگرداندنش وجود نداشته است.
این انتظار طولانی، برای خانواده روزهایی دشوار رقم زده بود؛ روزهایی که مادر نمیدانست باید به بازگشت فرزندش امیدوار باشد یا خود را برای شنیدن خبر شهادت آماده کند.
سرانجام، بازگشت پیکر حسن به خانواده پایان انتظار را رقم زد؛ هرچند این پایان، آغاز دلتنگی و فقدانی بود که مادر باید تا پایان عمر با آن زندگی میکرد.
وداع مادر با فرزند نوجوانش
مادر شهید میگوید هنگامی که پیکر حسن را آوردند، با وجود هشدار اطرافیان، اصرار داشت فرزندش را ببیند. برادرشوهرش به او گفته بود به سر حسن نگاه نکند، اما مادر پاسخ داده بود که باید او را ببیند؛ زیرا مدت زیادی در انتظار بازگشت فرزندش مانده است.
او در روایت خود از لحظه دیدار پیکر حسن میگوید که با وجود گذشت زمان و ماندن پیکر در منطقه جنگی، لباسهای رزم فرزندش را مرتب و چهره او را نورانی دیده بود. با این حال، جراحت ناشی از اصابت گلوله نیز بر پیکر او آشکار بود.
مادر شهید در آن لحظه، به جای آنکه تنها از اندوه و دلتنگی سخن بگوید، جملهای را بر زبان آورد که پیشتر نیز به فرزندش گفته بود و اکنون معنای دیگری پیدا کرده بود.
او میگوید رو به پیکر حسن گفت: «شهادت مبارک، حسن جان؛ برای ما هم شفاعت کن.»
این جمله، پایان دو ماه انتظار مادر برای بازگشت فرزندش بود؛ انتظاری که با نگرانی، بیخبری و امیدهای دشوار همراه شده بود.
برای مادری که حسن را از کودکی بزرگ کرده، در کارهای خانه همراه خود دیده و بارها درباره آینده با او صحبت کرده بود، این وداع پایان رابطه مادر و فرزند نبود؛ آغاز سالهایی بود که خاطرات حسن، جای حضور او را در خانه میگرفتند.
تشییعی که به روایت مادر، «قیامت بود»
مادر شهید از حضور گسترده مردم در مراسم تشییع حسن یاد میکند. او میگوید جمعیت زیادی از مردم در مسیر مراسم حضور داشتند و از مناطق اطراف نیز برای بدرقه پیکر شهدا آمده بودند.
به گفته او، پیکر حسن همراه پیکر شهید قربان سفیاری به منطقه بازگردانده شده بود و مردم برای تشییع هر دو شهید حضور یافته بودند.
مادر شهید با یادآوری آن روز میگوید: «قیامت بود؛ اینقدر جمعیت آمده بود.»
او از روزهایی سخن میگوید که خبر شهادت، خانواده و اهالی منطقه را در اندوه فرو برده بود. مردم برای بدرقه پیکرها آمده بودند و مراسم تشییع، صحنهای از همراهی و همدردی با خانوادههای شهدا بود.
برای مادر، حضور مردم در آن روز، خاطرهای است که با اندوه از دست دادن فرزندش درهم آمیخته است. او حسن را از دست داده بود، اما در همان حال میدید که مردم برای بدرقه او آمدهاند و یادش در میان اطرافیان زنده مانده است.
مادری که هنوز حسن را در خاطراتش زنده نگه داشته است
سالها از شهادت حسن گذشته، اما مادرش هنوز جزئیات بسیاری از زندگی او را به یاد دارد؛ از روز تولد و انتخاب نامش تا کمک به کارهای خانه، حضور در مسجد، دوستی با همکلاسیها، رفتن به دانشسرا و گفتوگوهایش درباره شهادت.
او در طول مصاحبه بارها تأکید میکند که خاطرات حسن بسیار زیاد است و نمیتوان همه آنها را در یک گفتوگو بازگو کرد. در هر بخش از روایت، خاطرهای تازه از رفتار و گفتار فرزندش به یاد میآورد.
گاهی از آرامش او میگوید، گاهی از درسخواندنش و گاهی از رفتارهایی که نشان میداد به سادهزیستی اهمیت میدهد. در بخش دیگری از خاطراتش، از شبهایی سخن میگوید که حسن در مسجد میماند و برای بیدار کردن همسایهها برای سحری به خانههای آنان سر میزد.
مادر شهید همچنین از دوستان فرزندش یاد میکند و میگوید هنوز هم آنان را دوست دارد و به یاد حسن برایشان محبت قائل است. در این روایت، پیوندهای دوران نوجوانی و مدرسه نیز بخشی از میراث زندگی او هستند.
حسن در خاطرات مادر، تنها نوجوانی نیست که به جبهه رفت و شهید شد؛ او فرزندی است که در زندگی روزمره خانواده حضور پررنگ داشت، در سختیها همراه مادر بود و در سالهای تحصیل، به دوستانش کمک میکرد.
همین خاطرات است که نام او را در ذهن مادر زنده نگه میدارد و سبب میشود پس از گذشت سالها، هنوز بتواند جملههایش را به یاد بیاورد.
پیام مادر برای روز دانشآموز؛ درس بخوانید و مسئولیتپذیر باشید
در میان سفارشهایی که مادر از وصیتنامه حسن نقل میکند، توصیه به ادامه تحصیل جایگاه ویژهای دارد. او میگوید فرزندش از خواهران و برادران خود خواسته بود به درس خواندن ادامه دهند و برای آینده تلاش کنند.
این سفارش، در کنار خاطراتی که مادر از موفقیت حسن در مدرسه و کمک او به دوستانش بازگو میکند، وجه مهمی از زندگی این شهید دانشآموز را نشان میدهد.
حسن خود به تحصیل علاقه داشت، برای رشته تجربی برنامهریزی میکرد و در دانشسرای خلخال نیز ادامه مسیر آموزشی را دنبال کرده بود. اما جنگ و تصمیم او برای حضور در جبهه، فرصت ادامه آن مسیر را از او گرفت.
با این حال، او در وصیتنامهاش از خواهران و برادرانش خواسته بود تحصیل را جدی بگیرند و آنقدر بیاموزند که بتوانند در آینده برای کشور خود مفید باشند.
مادر شهید، با مرور این خاطرات، تصویری از فرزندی ارائه میدهد که در کنار ایمان و علاقه به دفاع از میهن، برای درس و دانایی نیز اهمیت قائل بود. او به دوستانش کمک میکرد، برای آینده خود علاقههایی داشت و در آخرین سفارشهایش به خانواده، ادامه تحصیل را یادآوری کرده بود.
روز دانشآموز، فرصتی است تا در کنار یادآوری ایثار نوجوانانی که در دوران دفاع مقدس به شهادت رسیدند، به بخشهای دیگری از زندگی آنان نیز توجه شود؛ به روزهای مدرسه، علاقههای نوجوانی، رابطه با خانواده، دوستیها و آرزوهایی که ناتمام ماندند.
زندگی کوتاه حسن حسیننیا کلور، از نگاه مادرش، روایت همین پیوندهاست؛ دانشآموزی که در کنار درس و مدرسه، به خانواده و اطرافیان توجه داشت و در روزگار جنگ تحمیلی، تصمیم گرفت در جبهه حضور پیدا کند.
مادرش پس از گذشت سالها، هنوز او را با همان نامی صدا میزند که از کودکی بر زبان داشته است: حسن؛ فرزندی که خاطراتش در ذهن مادر باقی مانده و روایت زندگیاش، بخشی از یاد و نام شهدای دانشآموز دوران دفاع مقدس را زنده نگه میدارد.
گفتوگو از اباذری