آخرین نگاه در بیمارستان مهران؛ روایت همسر شهید «محمدرضا جمالزاده» از وداعی که هرگز فراموش نمیشود
به گزارش نوید شاهد ایلام، مرزهای ایران سالهاست بر شانههای مردانی استوار ماندهاند که بیهیچ ادعایی بیدار میمانند تا مردم در آرامش زندگی کنند. مرزبانان هنگ مرزی مهران از جمله همین مرداناند؛ مردانی که در سختترین شرایط، سینه سپر میکنند تا امنیت و آسایش هموطنانشان پابرجا بماند. در میان این مردان، نام شهید «محمدرضا جمالزاده» میدرخشد؛ مرزبانی باایمان، مهربان و پرتلاش که پس از حمله بامداد دهم اسفند ۱۴۰۴، به خیل شهیدان پیوست و نام خود را در دفتر پرافتخار مدافعان امنیت این سرزمین ثبت کرد.

شهید محمدرضا جمالزاده هفتم شهریور ۱۳۷۰ دیده به جهان گشود و دهم اسفند ۱۴۰۴ به فیض شهادت نائل آمد. پیکر مطهر او دو روز پس از شهادت، بر دستان مردم تشییع شد تا روایت ایثار و فداکاریاش در حافظه جمعی مردم این دیار ماندگار بماند.
اخلاقی که آرامش میآفرید
همسر شهید، خانم سلیمانفر، در روایت خاطرات خود از محمدرضا میگوید: او تنها یک مرزبان شجاع نبود؛ انسانی بود که اخلاق و مهربانی در تار و پود رفتارش ریشه داشت. فروتن، کمتوقع، خوشبرخورد و نجیب بود. هرکس یکبار با او برخورد میکرد، احساس میکرد با مردی روبهروست که دلش روشنتر از چهره آفتابسوختهاش است.
او میافزاید: محمدرضا از آن آدمهایی بود که حضورشان به اطرافیان آرامش میبخشید. نه صدایش را بالا میبرد و نه کسی را در تنگنا قرار میداد. اگر کسی اشتباه میکرد، بهجای سرزنش، آرام نزدیک میشد و با زبان مهربانی راه درست را نشان میداد. همیشه میگفت: «آدمها با محبت تغییر میکنند، نه با تندی.»
به گفته همسر شهید، اخلاق نیکوی محمدرضا در محل خدمت نیز زبانزد بود. همکارانش او را گرهگشای اختلافها میدانستند؛ کسی که بیهیاهو وارد میدان میشد تا دلها را به هم نزدیک کند. بدون جانبداری از کسی، با لبخندی صمیمی و چند جمله آرامشبخش، سوءتفاهمها را از میان برمیداشت و دوستی و رفاقت را دوباره زنده میکرد.
آخرین نگاه در بیمارستان مهران
همسر شهید، از تلخترین ساعات زندگیاش چنین یاد میکند: ساعت سه بامداد بود که خبر حمله به هنگ مرزی به من رسید. با اضطراب خودم را به بیمارستان امام حسین (ع) مهران رساندم و در میان تختها به دنبال محمدرضا میگشتم. سرانجام پیدایش کردم؛ زنده بود، اما پیشانیاش بر اثر اصابت ترکش زخمی شده بود و با دست پهلویش را گرفته بود.
اجازه نمیدادند به او نزدیک شوم. با صدایی لرزان صدایش زدم. بار دوم، چشمان محمدرضا باز شد و نگاهم کرد؛ نگاهی که آخرین نشانه زندگی و آخرین پیوند چشمان ما بود.
با تمام وجود التماس کردم که او را به ایلام منتقل کنند، اما آمبولانسی باقی نمانده بود. آخرین لحظه دیدارمان ساعت چهار و چهلوپنج دقیقه صبح بود؛ لحظهای که گذشت، اما خاطرهاش برای همیشه در قلبم باقی ماند.
ادامه راه شهید در کلاس درس و خانه
سلیمانفر با اشاره به عشق همسرش به انجام وظیفه و پاسداری از امنیت مردم میگوید: محمدرضا همیشه عاشق خدمت بود و باور داشت که امنیت مردم، بزرگترین رسالت ماست. امروز که او در میان ما نیست، به راه و انتخابش افتخار میکنم. هرچند داغ نبودنش برای من و فرزندانم بسیار سنگین است، اما تلاش میکنیم ادامهدهنده مسیر او باشیم.
وی که خود معلم است، ادامه میدهد: در مدرسهای تدریس میکنم که هر روز صدای نفسکشیدن آیندهسازان این سرزمین در آن جاری است. تصمیم دارم راه شهدا؛ راه ایمان، شجاعت، ایثار و خدمت را برای دانشآموزانم تبیین کنم و نسل جدید را با ارزشهایی آشنا سازم که همسرم برای پاسداری از آنها جان خود را فدا کرد.
او درباره فرزندانش نیز میگوید: فرزندانم را بهگونهای تربیت خواهم کرد که یاد پدرشان زنده بماند و باورها و آرمانهای او در وجودشان ادامه پیدا کند. این راهی است که با ایمان آغاز شد و با یاد محمدرضا، تا همیشه ادامه خواهد یافت.
دعوت به ادامه راه شهدا
همسر شهید جمالزاده در پایان، با دعوت از مردم برای حضور در تجمعات شبانه، بر ضرورت پاسداری از آرمانهای شهدا تأکید میکند و میگوید: از عموم مردم میخواهم با حضور خود در تجمعات شبانه، راه امام شهیدمان را ادامه دهند و در مسیر پیروی از رهبری گام بردارند تا به یاری خداوند، شاهد پیروزی نهایی باشیم.
روایت همسر شهید محمدرضا جمالزاده، قصه مردی است که در مرزهای وطن از امنیت مردم پاسداری کرد و قصه زنی که پس از آخرین نگاه در بیمارستان مهران، تصمیم گرفت چراغ راه همسرش را در کلاس درس، در تربیت فرزندان و در زنده نگهداشتن یاد شهدا روشن نگاه دارد؛ روایتی از داغ و دلتنگی، اما سرشار از ایمان، استقامت و عهدی برای ادامه راه شهید باشد.
انتهای پیام/