آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۷۴۸
۱۰:۰۵

۱۴۰۵/۰۷/۲۹
گفت‌و‌گو با پدر و مادر شهید ناو استوار یکم شهید «علی بارانی»

تسویه حساب با دنیا در آستانه پرواز

بابا! امروز نهمین روزی است که روزه گرفته‌ام؛ فردا که روزه بگیرم، دهمین روز است و روزه‌هایم کامل می‌شود. شکر خدا هیچ دینی بر گردن ندارم، به احدی بدهکار نیستم و تمام حساب وکتاب‌هایم را تسویه کرده‌ام.  


روایتی مادرانه از فرزندی که اسوه تواضع بود / یادش در پهنه دریا‌های میهن جاودان است

در ۲۱ فروردین ماه ۱۳۷۷، شهرستان گنبدکاووس میزبان قدوم مبارک فرزندی شد که نامش را علی نهادند. او در دامان پرمهر پدری، چون رضا قلی و مادری صبور و فداکار همچون آمنه بارانی سریع پرورش یافت. علی که در خانواده‌ای با سه فرزند، دو پسر و یک دختر، بالیده بود، از همان دوران جوانی نشانه‌های بزرگ‌منشی و عطوفت در رفتارش هویدا بود. او که روحی بلند داشت و قلبی سرشار از مهربانی، همواره یاور و یاری‌رسان خانواده بود و با خصلت‌های ستودنی‌اش، محبوبیت ویژه‌ای در میان اطرافیان داشت. با رسیدن به سنین جوانی، شوق خدمت در حریم دفاع از وطن و لبیک به ندای پاسداری از آب‌های نیلگون خلیج همیشه فارس، او را راهی نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی ایران کرد. علی با اینکه می‌توانست زندگی آرام و بی‌دغدغه‌ای را در شهر خود برگزیند، اما آگاهانه راه دشوار خدمت در مناطق سخت و محروم جنوب کشور، به‌ویژه بندر جاسک را انتخاب کرد. او در بیست و یکم مهرماه ۱۴۰۱، پیوند آسمانی خود را با همسر گرامی‌اش فاطمه حنیفه‌زاده هوشیار بست و این آغاز فصلی تازه در زندگی پربار او بود که با عطر ایثار و تعهد در هم آمیخت. سرانجام در روز سه‌شنبه، دوازدهم اسفندماه ۱۴۰۴، دستان پلید شیاطین استکباری در حرکتی ناجوانمردانه و با تجاوز موشکی به منطقه بندر جاسک، این دلاورمرد عرصه دریا‌ها را هدف گرفتند. علی بارانی در همان حال که بر عهد خویش با نظام و میهن استوار بود، خلعت شهادت را بر تن کرد و با پروازی سرخ، نام خود را در زمره جاودانگان تاریخ ایران ثبت نمود. پیکر مطهر او اگرچه از میان ما پر کشید، اما یاد و خاطره این شهید والامقام به عنوان الگویی از تعهد، ایمان و مردانگی در حافظه تاریخ این سرزمین باقی خواهد ماند.
نوید شاهد گلستان در گفتگویی صمیمانه و سرشار از عطر یاد شهید، پای صحبت‌های پدر و مادر شهید والامقام «علی بارانی» نشسته است تا روایتگر گوشه‌ای از دلاوری‌ها و منش دریادل شهید باشد؛ جوانی که خدمت در دشوارترین شرایط را به زندگی آرام ترجیح داد و جان خویش را در راه پاسداری از حریم میهن نثار کرد.


مسیر دریا و پاسداری از میهن را برگزید


«رضا قلی بارانی» پدر شهید «علی بارانی» گفت: علی از همان روز‌های جوانی، سودای خدمت در سر داشت و دل در گروی دفاع از آب و خاک میهن نهاده بود. پدر بزرگوارش از انتخاب‌های علی می‌گوید که چگونه با وجود تمامی فرصت‌ها برای برگزیدن یک زندگی راحت و بی‌دغدغه، مسیر خدمت در نیروی دریایی را انتخاب کرد و مناطق محروم و سخت جنوب کشور، به‌ویژه پهنه دریا‌های جاسک را برای ادای تکلیف برگزید. او به خوبی آگاه بود که این مسیر، رنج و دشواری‌های بسیاری در دل دارد، اما عشق به میهن و خدمت به مردم، چنان در جانش ریشه دوانده بود که هیچ سختی و دوری از وطن، مانع از اراده پولادینش نشد و با اشتیاقی وصف‌ناپذیر، سال‌های پرباری از عمر خویش را در خدمت به نظام مقدس جمهوری اسلامی و حراست از مرز‌های آبی ایران سرافراز سپری کرد. 


چراغ روشن اراده در مسیر پرواز


علی از همان دوران کودکی و نوجوانی از نظر درسی دانش‌آموز موفقی بود. من هرگز فرزندانم را مجبور نکردم که حتما مسیر خاصی را برای آینده‌شان برگزینند، چرا که همواره بر این باور بودم که هر انسانی باید با تکیه بر عقل و اراده خود، برای آینده و سرنوشت خویش تصمیم بگیرد.
برادر بزرگ‌تر علی در نیروی دریایی خدمت می‌کند و همین موضوع، نقطه آغازی برای آشنایی و علاقه علی به این مسیر شد. وقتی اشتیاق او را دیدم، پیشنهاد دادم که مسیر دانشگاه و تحصیلات آکادمیک را دنبال کند، اما علی مصمم بود که وارد نظام شود و لباس مقدس خدمت در نیروی دریایی را بر تن کند.

علی خودش خواست در سخت‌ترین منطقه خدمت کند


پس از پایان دوره آموزشی، علی شخصاً درخواست داد تا در یکی از مناطق محروم و سخت‌گذر کشور خدمت کند. او با ایمانی راسخ می‌گفت دوست دارم جایی خدمت کنم که شرایط دشوارتری داشته باشد و حضورم در آنجا، گامی مؤثر و مفید برای کشورم باشد. او در نهایت بندر جاسک را برگزید و بخش عمده‌ای از دوران خدمت خالصانه خود را در مناطق جنوبی کشور سپری کرد. علی در مجموع حدود هشت تا نه سال در کسوت خادمان نظام خدمت کرد که سال‌های متمادی از آن در منطقه مرزی و سخت جاسک گذشت.
علی در بخش رادار فعالیت می‌کرد و از شرایط کاری بسیار دشواری برخوردار بود. برنامه کاری‌اش به گونه‌ای بود که معمولاً یک ماه تمام در منطقه مأموریتی حضور داشت و پس از آن برای مدتی کوتاه به خانه بازمی‌گشت تا دوباره عازم سنگر خدمت شود.


آرامش خانه و خانواده برایش در اولویت بود


علی منش و اخلاق ویژه‌ای داشت. اگر قرار بود به خانه بازگردد، معمولاً از پیش خبر نمی‌داد تا مبادا چشم‌به‌راهی و انتظاری طولانی بر دل خانواده بنشیند. ما به دوریش عادت داشتیم و می‌دانستیم که گاه یک ماه تمام در مناطق سخت مرزی است، اما او وقتی هم که به خانه می‌آمد، تمام وقت و وجودش را وقف انس با خانواده می‌کرد.
علی هیچ‌گاه اهل گلایه نبود و بار سنگین سختی‌ها، کار سخت رادار و خطرات مأموریت‌هایش را به تنهایی به دوش می‌کشید. او حتی درباره جزئیات کار و سختی‌های مأموریت‌هایش نیز حرفی نمی‌زد تا مبادا ما را نگران کند؛ همیشه آرامش خانه و خانواده برایش در اولویت بود.


وصیت‌های آرام پیش از عروج


آخرین تماس ما حوالی ساعت نه و نیم جمعه‌شب بود؛ درست همان شب پیش از حادثه و عروج سرخ علی. لحن صدایش حکایت از آرامشی آسمانی داشت. بی‌مقدمه رو به من کرد و گفت: «بابا! امروز نهمین روزی است که روزه گرفته‌ام؛ فردا که روزه بگیرم، دهمین روز است و روزه‌هایم کامل می‌شود. شکر خدا هیچ دینی بر گردن ندارم، به احدی بدهکار نیستم و تمام حساب‌ وکتاب‌هایم را تسویه کرده‌ام». 
با دلسوزی پدرانه به او گفتم اگر نیاز مالی داری یا دست‌تنگی، تعارف نکن و بگو، اما علی با همان نجابت و صلابت همیشگی‌اش گفت: مدت‌هاست که روی پای خودم ایستاده‌ام و باری بر دوش شما نگذاشته‌ام، همه‌چیز پرداخت شده و حسابی باقی نمانده است. پس از آنکه با من خداحافظی کرد، تلفن را به مادرش سپردم و با او با عطوفتی وصف‌ناپذیر به گفت‌و‌گو نشست؛ شبی که گویی علی با تک‌تک اعضای خانواده تماس گرفت تا سبک‌بال، پاکیزه و با دلی آرام، کوله‌بار این سفر بی‌بازگشت را ببندد.


لرزش دل‌پدرانه و یقینی که خبر از پرواز فرزند داد


پدر با قلبی که از طوفانی در راه خبر می‌داد، از روز حادثه این‌گونه روایت می‌کند: آن روز در جلسه‌ای کاری بودم که خبر حمله به گوشمان رسید. دلشوره عجیبی به جانم افتاده بود؛ بلافاصله جلسه را ترک کردم و شتابان به خانه برگشتم. ساعت حدود یازده پیش از ظهر بود و همسرم در کلاس قرآن حضور داشت. وقتی پا به خانه گذاشتم، سراپای وجودم از لرزشی غریب و بی‌قرار در تب‌وتاب بود.
سریع با خانه تماس گرفتم و جویای حال علی شدم. با حسین صحبت کردم؛ او گفت همین ده دقیقه پیش با علی تلفنی گفت‌و‌گو کرده و علی خبر داده بود که منطقه آنها درگیر حادثه شده است. در آن لحظه هنوز هیچ‌کس خبر قطعی شهادت را به من نداده بود، اما گواهی دل‌پاک پدرانه به من می‌گفت که اتفاقی بزرگ برای علی افتاده است. وقتی با منطقه تماس گرفتیم و عروسم را دیدم، بی‌درنگ زبان به سخن گشودم و گفتم: «علی شهید شده است.» همسرم با ناباوری پرسید: چرا چنین حرفی می‌زنی؟ با قلبی لبریز از اندوه پاسخ دادم: من می‌دانم، علی به شهادت رسیده است.


تا پای جان برای باز کردن مسیر همرزمانش ایستاد و آسمانی شد


یکی از همرزمان و حاضران در آن منطقه، بعد‌ها ماجرای شهادت علی را این‌گونه برایم تعریف کرد؛ در لحظه هجوم دشمن، تعدادی از سربازان در محل حادثه گرفتار شده بودند. با اینکه فضا سراسر آتش و خطر بود و مرگ از هر سو زبانه می‌کشید، علی برای نجات جان همرزمانش دل به دریا زد و شجاعانه به سمت کانون خطر پیش رفت. هرچند برخی از دوستان و اطرافیان به او اصرار می‌کردند که جلو نرو، اما او بی‌محابا و با قلبی استوار قدم برداشت.
بر اساس روایتی که به ما رساندند، علی برای گشودن راه رهایی سربازان گرفتار، تن به خطر داد و حتی با ضربات شانه تلاش کرد در بسته را بشکند تا راه عبورشان هموار شود. اما در همین حین، اصابت راکتی دیگر به آن نقطه، تقدیر را رقم زد و علی در کنار جمعی از سربازان دلیر، بال در بال فرشتگان گشود و به فیض شهادت نائل آمد.
به‌خدا قسم که پسرتان، یکی از شجاع‌ترین و نترس‌ترین نیرو‌هایی بود که در تمام عمرم دیده‌ام؛ او تا آخرین لحظه برای حفظ جان دیگران جانفشانی کرد و مردانه ایستاد.


مسجدی که پناه دل علی بود


علی از همان دوران نوجوانی، پیوند و ارادتی عمیق و قلبی به ساحت مقدس اهل‌بیت عصمت و طهارت داشت و به شکل ویژه‌ای به وجود نورانی امام حسن مجتبی و حضرت اباعبدالله الحسین علیهم‌السلام عشق می‌ورزید.
مسجد محله ما به نام مبارک کریم اهل‌بیت، امام حسن مجتبی (ع) مزین است و علی دلبستگی و علاقه فراوانی به این مکان مقدس داشت. خاطرم هست یک بار به شوخی و با مهربانی به او گفتم چرا بیشتر به مسجد امام حسین (ع) نمی‌روی؟ علی با همان صداقت و زلالی همیشگی‌اش لبخندی زد و در پاسخ گفت: امام حسن (ع) برادر بزرگ‌تر آقا امام حسین (ع) است و غربت عجیبی دارد؛ دل من پیش هر دوی این بزرگواران گیر است و برایم تفاوتی ندارند.


مأوایی سرسبز در کنار همرزمان شهید


مزار علی در شهر گالیکش قرار دارد. روزی که قرار بود محل تدفین شهدا مشخص شود، صحبت‌های مختلفی درباره جایگاه مزار او مطرح شد. اما وقتی محل فعلی را از نزدیک دیدم، قلباً احساس کردم که بهترین و مناسب‌ترین نقطه برای آرام گرفتن اوست؛ جایی در کنار جاده و در جوار فضای سرسبز گلزار شهدا که آرامش خاصی دارد. برای من و خانواده بسیار مهم بود که علی در میان دیگر شهدای عزیز و در فضایی شایسته و آرام بگیرد تا مأوایی برای دلتنگی‌هایمان باشد. 


دیدار با علی در آستانه چهلمین روز شهادت


حدود چهلمین روز شهادت علی بود؛ شبی در عالم خواب دیدم که در حال رانندگی هستم و ناگهان علی را در کنار جاده دیدم. او لباسی قهوه‌ای‌رنگ به تن داشت و شالی به گردن انداخته بود؛ دقیقا همان ظاهر ساده و صمیمی که در دوران زندگی‌اش همیشه داشت و با همان چهره مهربانش به استقبالم آمد.
دیدن علی در آن عالم و در آن شرایط، آرامش ژرفی به قلبم بخشید و تسکینی بر غبار فراق و دلتنگی‌هایمان شد.


تا زمانی که یاد شهدا زنده است راه عزت ادامه دارد


بزرگ‌ترین خواسته و دعای قلبی من در پیشگاه خداوند متعال این است که حافظ و نگهدار همه جوانان پاک‌نهاد و خانواده‌های غیور این آب و خاک باشد و عاقبت همگان را به صلاح و خیر ختم گرداند. جوانان عزیز این مرز و بوم، سرمایه‌های راستین و امید‌های آینده این انقلاب هستند و حفظ کرامت و سعادت آنان آرزوی همیشگی ماست.
امیدوارم این راه نورانی و پرفروغ که با خون پاک علی و دیگر جوانان رشید وطن آبیاری شده است، با بصیرت، همدلی و پایمردی ادامه یابد. شهدا از جان شیرین خود گذشتند تا امنیت، اقتدار و سربلندی این میهن پابرجا بماند؛ از این رو رسالت امروز مردم و نسل‌های آینده آن است که نگذارند یاد، خاطره و آرمان‌های بلند این ستاره‌های آسمان فداکاری هرگز گرد فراموشی بگیرد و همواره مشعل فروزان راه و مرام آنان را در دل جامعه زنده نگه دارند.

 

روایتی مادرانه از فرزندی که اسوه تواضع بود / یادش در پهنه دریا‌های میهن جاودان است

پرستارِ مادری در لباسِ فرزندی مهربان


«آمنه بارانی سریع» مادر شهید «علی بارانی» گفت: علی بسیار بچه خوبی بود؛ آرام و مظلوم، و از کودکی هیچ‌وقت اهل دعوا و درگیری نبود. حتی اگر در مدرسه بچه‌ای او را می‌زد، به ندرت مقابله می‌کرد. همه فامیل هم علی را به همین اخلاق نیکو می‌شناختند و می‌گفتند چقدر سربه‌زیر و آرام است.
او در خانه هم خیلی به ما کمک می‌کرد؛ نان می‌خرید، خانه را تمیز می‌کرد، پله‌ها را می‌شست و حتی آشپزی هم بلد بود. من به بیماری دیابت، فشار خون و چربی خون مبتلا هستم و علی در زمان‌هایی که به خانه می‌آمد، تمام کار‌های مربوط به داروهایم را انجام می‌داد. او حتی برای پیدا کردن انسولین و دارو‌های مورد نیازم، تمام داروخانه‌ها و هلال‌احمر را زیر پا می‌گذاشت تا داروهایم تهیه شود.


از هوش سرشار در بخش رادار تا محبوبیت میان همرزمان


علی حدود دو سال در رشت خدمت کرد، اما خودش داوطلبانه درخواست داد به جاسک منتقل شود. هیچ‌کس او را مجبور نکرده بود؛ بلکه خودش قلباً علاقه داشت در خطه جنوب به خدمت بپردازد. او در بخش «رادار» فعالیت می‌کرد و عاشق کارش بود. هوش و استعداد سرشاری داشت؛ به طوری که حتی یک بار توانست قطعه‌ای از تجهیزات را که خراب شده بود، شخصاً باز کرده و تعمیر کند. به خاطر عملکرد درخشانش چندین بار مورد تشویق قرار گرفت و فرماندهانش از او رضایت کامل داشتند. او با سرباز‌ها و دوستانش نیز روابط بسیار صمیمانه‌ای داشت و به همین خاطر، دوستان زیادی دور و برش بودند.


آخرین دیدار، آخرین دلتنگی


آخرین بار شب یلدا به خانه آمد. او همراه همسرش به رشت رفته بود، اما خودش را رساند تا شب یلدا را کنار خانواده باشد. او تا بیست‌وچهارم همان ماه در خانه ماند و در آن روز دوباره به محل خدمتش برگشت؛ و همان روز، آخرین دیدار ما بود. اما این بار هنگام رفتن، رفتار علی با همیشه فرق داشت. در تمام سال‌هایی که به محل خدمت می‌رفت، هرگز چنین حالتی از او ندیده بودم. این بار به شدت ناراحت بود. وقتی از او پرسیدم چرا این‌قدر گرفته‌ای، گفت: «مادر، دلم گرفته است.»


دل‌شوره غریب مادری در آخرین روز‌های فراق


بعد از رفتن بچه‌ها، وارد انباری شدم و دیدم پیراهن علی آنجا مانده است. لباس را برداشتم و بوی تنش را حس کردم. همیشه لباس‌های بچه‌ها را می‌شستم و در چمدان می‌گذاشتم، اما آن روز با خودم گفتم این پیراهن را داخل خانه نگه می‌دارم تا هر وقت دلم برای علی تنگ شد، آن را بو کنم.
همان لحظه حس عجیبی به من گفت که شاید علی دیگر برنگردد و باید بوی او را از همین پیراهن استشمام کنم.


آرام جان و تندیس مهربانی


مادر با یادآوری خاطرات فرزندش، او را تندیس آرامش و مهربانی می‌داند که همواره در مسئولیت‌پذیری سرآمد بود و در هر بزنگاهی، سنگ صبور و یاور خانواده به شمار می‌رفت؛ جوانی که در عین بزرگی روح، متواضع بود و در مهربانی و کمک‌حال بودن برای اعضای خانواده، الگویی بی‌نظیر برای اطرافیان باقی ماند. یادش در پهنه دریا‌های ایران برای همیشه جاودان خواهد بود.
گفت‌و‌گو از ایلواری


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه