آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۶۶۳
۱۰:۴۷

۱۴۰۵/۰۷/۲۸
گفت‌و‌گو با همسر شهید جنگ رمضان «سید مهدی سید النگی»

«مواظب خودت باش»؛ زمزمه‌ای که خبر از پرواز داد

گفت‌و‌گو با همسر شهید جنگ رمضان «سید مهدی سید النگی»
اما آن خواب تا زمان شنیدن خبر شهادت، کاملاً از خاطرم رفته بود. وقتی خبر را دادند، انگار یکباره همه‌چیز برایم زنده شد و به یاد آوردم که سیدمهدی در آن خواب آسمانی، با جمله‌ی «مواظب خودت باش» به من دلداری داده بود و خودش برای همیشه پر کشیده بود و رفت.


شهید والامقام «سیدمهدی سیدالنگی»، هفدهم مهرماه،۱۳۷۴ در روستای النگ شهرستان کردکوی و در دامان پدرش رسول و مادرش عاطفه‌سادات ابطحی متولد شد. او در ۲۴ تیرماه ۱۴۰۲، با «فائقه‌سادات ابطحی» پیمان زناشویی بست و به‌عنوان یکی از نیرو‌های متعهد و مخلص در گروه موشکی الحمید سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به خدمت و حراست از امنیت کشور پرداخت. سرانجام این رزمنده غیور در ۲۷ اسفندماه ۱۴۰۴، به همراه ۱۸ تن از همرزمانش در پی حمله موشکی دشمن آمریکایی - صهیونیستی به سایت موشکی به فیض رفیع شهادت نائل آمد؛ در حالی که یادگار و تنها فرزندش در ۲۶ مهرماه ۱۴۰۵، چند ماه پس از شهادت پدر، دیده به جهان گشود.
امنیت و اقتدار امروز ما، مرهون همین جان‌فشانی‌هاست. «نوید شاهد گلستان» در این مجال، با حضور در کانون گرم خانواده این شهید والامقام، پای صحبت‌های همسر گرامی‌اش نشسته است؛ همسری که با قلبی آکنده از دلتنگی و روحی سرشار از افتخار، از همسری سخن می‌گوید که در سنگر دفاع از کیان کشور، حماسه‌آفرینی کرد. آنچه در ادامه می‌خوانید، روایتی صادقانه از پیوند عمیق و عاشقانه این زوج است که با وجود فراق، عهد وفاداری به آرمان‌های شهید و امانت‌داری از یادگار او را در جان و دل خود زنده نگاه داشته‌اند.


از جزیره خارک تا آستانه آسمان


«فائقه‌سادات ابطحی» همسر شهید «سیدمهدی سیدالنگی» گفت: ما با هم نسبت فامیلی داشتیم؛ مادرهایمان دخترخاله بودند، اما تا روز ازدواج، سیدمهدی را ندیده بودم. پدرم نظامی بود و در نیروی دریایی خدمت می‌کرد؛ به همین خاطر، از همان دوران ازدواج پدر و مادرم به جنوب رفته بودند و من هم در جزیره خارک به دنیا آمدم.
وقتی پدرم بازنشسته شد، ما به روستای النگ در شهرستان کردکوی برگشتیم. درست در همان دوران بود که خانواده سیدمهدی به خواستگاری‌ام آمدند و این‌گونه شد که من برای اولین بار در روز خواستگاری، سیدمهدی را دیدم.


وقتی جنگ هنوز برایم معنایی نداشت


در همان صحبت‌های اولیه، سیدمهدی به من گفت: «با شغل نظامی و شرایط سخت من مشکلی نداری؟» از آنجا که پدرم نظامی بود و با این محیط آشنایی کامل داشتم، گفتم نه، مشکلی ندارم؛ البته آن موقع هنوز از جزئیات دقیق کار او خبر نداشتم.
یک ماه بعد از عقد، برای شروع زندگی مشترک راهی جزیره قشم شدیم. با ورود به قشم بود که از جزئیات کارش و فعالیت او در سایت موشکی باخبر شدم. پیش از بحران‌ها و شرایط جنگی، کار او روالی معمولی و شبیه ادارات داشت؛ صبح می‌رفت و ظهر برمی‌گشت و تنها هفته‌ای یک شب شیفت شب داشت و در سایت می‌ماند. اما با نزدیک شدن به شرایط خاص، اوضاع تغییر کرد و شیفت‌های کاری‌اش به صورت «۲۴ ساعت کار و ۲۴ ساعت در خانه» درآمد.
وقتی جنگ ۱۲ روزه شروع شد، به کردکوی برنگشتم و به سیدمهدی گفتم می‌خواهم کنارش بمانم. البته آن زمان در قشم جنگی احساس نمی‌شد و بیشتر تهران درگیر بود؛ من هم، چون جنگ را از نزدیک لمس نکرده بودم، هیچ ترسی نداشتم و اصلاً جنگ برایم معنای واقعی پیدا نکرده بود.


وقتی خبر نگهبانی، خط پایان دیدار‌ها شد


تا اینکه جنگ رمضان شروع شد. روز قبل از آغاز جنگ یعنی جمعه، هشتم اسفندماه بود که من و سیدمهدی برای تفریح به بیرون رفته بودیم. شب که برگشتیم، به سیدمهدی زنگ زدند و گفتند باید برای نگهبانی به سایت برود. همان‌جا با هم خداحافظی کردیم؛ اما هیچ‌کدام فکرش را نمی‌کردیم که این، آخرین خداحافظی ماست و بعد از آن شب، دیگر هرگز همدیگر را نخواهیم دید.


صدای لرزش شیشه‌ها و آغاز جنگی که جدی شد


فردا صبح، من در خانه تنها بودم. وقتی خبر شروع جنگ پخش شد، تلفن همراهم مدام زنگ می‌خورد؛ مادرم و مادرشوهرم اصرار می‌کردند که «تو حداقل برگرد و در منطقه جنوب نمان.»، اما من با خودم فکر می‌کردم این بار هم مثل جنگ ۱۲ روزه قرار نیست اتفاق خاصی در منطقه بیفتد.
هنوز این افکار را در سر داشتم که ده دقیقه بعد، صدای موشک‌ها و بمباران‌ها بلند شد؛ صدا آن‌قدر نزدیک و شدید بود که شیشه‌ها می‌لرزیدند. همان‌جا فهمیدم که این بار قضیه کاملاً جدی است. ترسیده بودم و به سیدمهدی زنگ زدم، اما گوشی‌اش آنتن نداشت. البته نگران نبودم، چون قبلاً هم پیش آمده بود که به دلیل حالت آماده‌باش، گوشی‌هایشان را خاموش کنند یا منطقه آنتن نداشته باشد.
خیلی زود دستور آمد که شهرک باید تخلیه شود، چون محل اصابت موشک‌ها بسیار به شهرک نزدیک بود. چند نفر از همسایه‌ها آمدند دنبالم، اما من راضی نمی‌شدم از شهرک خارج شوم؛ با خودم می‌گفتم اگر سیدمهدی برگردد و مرا نبیند، نگران می‌شود و از طرفی گوشی‌اش هم آنتن نداشت تا بتوانم خبرش کنم.
تا اینکه سیدمهدی با یکی از همکارانش هماهنگ کرد تا من و همسر چند تن دیگر از همکارانش را از قشم خارج کند. همان شب، نهم اسفندماه از قشم خارج شدیم و بعد از آن به کردکوی برگشتم.


روایت آخرین تماس در آستانه عروج


از روز اول جنگ، من دیگر اصلاً با سیدمهدی تماس نمی‌گرفتم؛ چون می‌ترسیدم خط‌ها ردیابی شوند و مکالمات لو برود. اما خودش سعی می‌کرد هر روز یا یک روز در میان، در حد یکی دو دقیقه تماس بگیرد و با هم حرف بزنیم.
تا اینکه روز ۲۷ اسفند، صبح‌هنگام سیدمهدی زنگ زد. برخلاف همیشه که صحبت‌هایمان بسیار کوتاه بود و فقط یکی دو دقیقه طول می‌کشید، آن روز یک ساعت تمام با هم حرف زدیم! خیلی برایم عجیب و غیرمعمول بود. بعد از یک ساعت تماس را قطع کردیم؛ و همان شب بود که «مهدی‌جان» در سایت موشکی الحمید به درجه رفیع شهادت نائل آمد.


وقتی مادرم حقیقت را پنهان کرد


فردا و پس‌فردا گذشت، اما دیگر از سیدمهدی خبری نشد و تلفنش زنگ نخورد. به شدت نگران بودم. دو روز از شهادت مهدی گذشته بود و ما هنوز از حقیقت ماجرا بی‌خبر بودیم تا اینکه همسر یکی از همکارانش به من زنگ زد. او با صدایی لرزان گفت که منطقه سایت هدف حمله قرار گرفته و همسرم مجروح شده و در بیمارستان است؛ اما در پایان صحبتش گفت: «لطفاً گوشی را بدهید به مادرتان!» این درخواست برایم بسیار عجیب و سؤال‌برانگیز بود؛ چرا باید با مادرم حرف می‌زد؟
وقتی تلفن را قطع کردم، از مادرم پرسیدم چه شده است؟ او با دلی لرزان گفت: «چیز مهمی نیست، همسرت مجروح شده.» گفتم: «خب به من هم همین را گفتند، پس چرا دوباره خواستند با شما صحبت کنند؟» مادرم دلش نیامد حقیقت تلخ شهادت را به من بگوید و بعد از چند ساعت، خودش برای تسلیت‌گویی به خانه پدرشوهرم رفت. پدرم هم گفت: «بیا تا ما هم برویم ببینیم چه خبر است؟» وقتی به آنجا رسیدم، دیدم همه‌چیز فرق کرده و با تسلیت گفتن اطرافیان، تازه متوجه شدم که مهدی‌جانم به شهادت رسیده است.


خوابی که در شب شهادت تعبیر شد


وقتی خبر شهادت را شنیدم، خاطره عجیبی در ذهنم جرقه زد. من همان شب شهادت (بیست و هفتم اسفندماه) خواب سیدمهدی را دیده بودم؛ او در خواب به من گفته بود: «مواظب خودت باش.».
اما آن خواب تا زمان شنیدن خبر شهادت، کاملاً از خاطرم رفته بود. وقتی خبر را دادند، انگار یکباره همه‌چیز برایم زنده شد و به یاد آوردم که سیدمهدی در آن خواب آسمانی، با جمله‌ی «مواظب خودت باش» به من دلداری داده بود و خودش برای همیشه پر کشیده بود و رفت.
گفت‌و‌گو از: ایلواری


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه