داوود ذوالفقاری در خط مقدم ماند تا جان رزمندگان را نجات دهد
به گزارش نوید شاهد البرز؛ گرجی سعیدی، مادر شهید داوود ذوالفقاری، هنوز خاطرات پسر آرام و مهربانش را با جزئیاتی به یاد میآورد که گذشت سالها نتوانسته است از ذهنش پاک کند؛ از روزهایی که داوود در روستای زادگاهش به مدرسه میرفت و در کنار پدر به کار کشاورزی و نگهداری از دامها کمک میکرد تا روزی که با وجود مخالفت مادر، راه جبهه را در پیش گرفت. او پیش از آخرین اعزام، چند بار بهصورت بسیجی به جبهه رفته بود، خدمت سربازیاش را در بندر انزلی گذرانده بود و پس از بازگشت، خانهای میساخت تا روزی در آن عروسی کند. اما آن خانه با در و پنجرههای ناتمام ماند و داوود دیگر به خانه بازنگشت؛ جوانی که در عملیات کربلای ۵، در حالی که بهعنوان امدادگر در خط مقدم حضور داشت، به شهادت رسید. مادرش از روزهای انتظار، آخرین دیدار، خبر شهادت و خوابهایی میگوید که پس از رفتن فرزندش دیده است.

تولد در خانهای روستایی
گرجی سعیدی، مادر شهید داوود ذوالفقاری، اصالتاً اهل همدان است. او از سالهایی میگوید که زندگی در روستا جریان ساده و بیتکلفی داشت و بسیاری از اتفاقات مهم زندگی، از جمله تولد فرزندان، در همان خانههای روستایی رقم میخورد.
داوود در یکی از شبهای فصل بهار، در خانه به دنیا آمد. مادرش آن روزها در روستا زندگی میکرد و برای به دنیا آمدن فرزندش خبری از رفتن به بیمارستان و امکانات امروزی نبود. زنان فامیل به خانه آمده بودند و قابلهای که در روستا به کار زایمان زنان رسیدگی میکرد، برای کمک حاضر شده بود.
مادر از آن شب خاطرهای کوتاه اما روشن در ذهن دارد؛ شبی بهاری که چند نفر از زنان فامیل دور هم جمع شدند و داوود به دنیا آمد.
او میگوید: «آن موقع دکتر نرفتم. خانه بودم. همه خانمها در خانه بچه به دنیا میآوردند. یک زن قابله بود که به خانهها میآمد و بچهها را به دنیا میآورد.»
داوود دومین فرزند خانواده بود؛ پیش از او فاطمه به دنیا آمده بود و داوود نخستین پسر خانواده به شمار میرفت. خانواده شش فرزند داشت؛ دو پسر و چهار دختر که یکی از پسرها، داوود، بعدها در شمار شهدای دفاع مقدس قرار گرفت.
برای مادری که سالها با فرزندانش زندگی کرده و قد کشیدن آنها را دیده بود، داوود همان پسری بود که از کودکی آرام بود و کمتر او را به شیطنت و ناآرامی میشناخت. وقتی از روزهای پیش از مدرسه رفتنش میپرسند، مادر از خاطرهای عجیب یا اتفاقی خاص حرف نمیزند. پاسخ او ساده است؛ داوود بچه آرامی بود و مانند دیگر کودکان در فضای خانه و روستا بزرگ میشد.
شاید همین سادگی، بخشی از تصویری باشد که مادر از فرزندش در ذهن دارد؛ پسری که از کودکی اهل آرامش بود و سالها بعد، در تصمیمی بزرگ، راهی را انتخاب کرد که بازگشت از آن در اختیار خودش نبود.
بزرگ شدن در دامان خانوادهدوران کودکی داوود در روستا گذشت. او در همانجا به مدرسه رفت و تا حدود کلاس نهم درس خواند. مادر میگوید درسش خوب بود و هر سال که تحصیلش به پایان میرسید، خانواده از وضعیت درسی او شکایتی نداشتند. او تجدید نمیآورد و معلمان نیز ظاهراً از وضعیت تحصیلیاش ناراضی نبودند؛ با این حال، داوود علاقهای به ادامه تحصیل نشان نداد و تصمیم گرفت درس را ادامه ندهد.
پدرش کارگر بود و در کنار آن، کشاورزی نیز میکرد. مادر میگوید پدر بارها از داوود خواسته بود درس بخواند، دیپلم بگیرد و به دانشگاه برود تا مانند او ناچار نباشد کارگری کند. پدر دوست داشت پسرش آینده شغلی بهتری داشته باشد و بتواند زندگی آسانتری برای خود بسازد.
اما داوود راه دیگری را در نظر داشت. به کار در صحرا علاقهمند بود و ترجیح میداد در کنار پدر به امور دامداری و کشاورزی رسیدگی کند.
مادر روایت میکند: «من میگفتم درس بخوان. پدرش هم میگفت برو درس بخوان، مثل من کارگر نشو، دیپلم بگیر و دانشگاه برو، کار خوب پیدا کن. اما میگفت نه، من میروم گوسفندها را به صحرا میبرم.»
این اصرار پدر و مادر برای ادامه تحصیل، نتیجهای نداشت. داوود تصمیمش را گرفته بود و خانواده نیز با وجود مخالفت، نمیتوانستند او را به اجبار در مسیر دیگری قرار دهند.
او در کنار درس و زندگی خانوادگی، مسئولیتهای روزمره را نیز انجام میداد. دامها را به صحرا میبرد، از آنها نگهداری میکرد و پس از بازگشت، به کارهای خانه و مزرعه میرسید. کمک به پدر برایش بخشی از زندگی روزانه بود؛ کاری که هم به خانواده کمک میکرد و هم او را با سختیهای زندگی آشنا میساخت.
مادر میگوید داوود در خانه هم پسر دردسرسازی نبود. با پدر، مادر، خواهران و برادرش رابطه خوبی داشت و کمتر پیش میآمد که رفتار او باعث ناراحتی خانواده شود. به گفته مادر، فرزندش آرام بود و به حرف بزرگترها گوش میداد.
او با یادآوری آن روزها میگوید: «هر چه میگفتم گوش میداد. نمیگفت نمیخواهم این کار را بکنم یا به تو چه. حرف من و بابایش را گوش میکرد.»
این آرامش و حرفشنوی در خاطرات مادر بارها تکرار میشود؛ تصویری که در کنار روحیه مستقل داوود، از جوانی حکایت دارد که در زندگی خانوادگی همراه بود، اما در تصمیمهای مهم خود، ارادهای جدی داشت.
افتادن از موتور و نگرانی مادرداوود وقتی کمی بزرگتر شد، برای خودش موتورسیکلت خرید. موتور وسیلهای بود که در زندگی روستایی کاربرد زیادی داشت و او از آن برای رفتوآمد، سر زدن به اطراف و انجام کارهای روزانه استفاده میکرد. گاهی با موتور به صحرا میرفت و علف میآورد و گاهی نیز برای دیدن اقوام و آشنایان از آن کمک میگرفت.
اما موتورسواری او بارها مادر را نگران کرد. داوود چند مرتبه از موتور افتاد و در این اتفاقها، پا، صورت یا گوشش زخم شد. هر بار که با جراحت به خانه برمیگشت، نگرانی مادر بیشتر میشد.
گرجی سعیدی به یاد میآورد که بارها به پسرش هشدار داده بود مراقب باشد و با موتور برای خودش حادثه درست نکند. حتی یک بار به او گفت موتورش را خراب میکند تا دیگر سوار آن نشود؛ تهدیدی از سر ترس مادری که نمیخواست آسیبی به فرزندش برسد.
مادر میگوید: «یک دفعه پایش زخم شد، یک دفعه صورتش و گوشش زخمی شد. به او میگفتم، همهجایت زخمی شده، من میترسم بلایی سرت بیاید. گفتم موتورت را خرد میکنم. گفت میفروشم، ولی نفروخت.»
داوود به مادر قول داده بود موتور را بفروشد، اما چنین نکرد. موتورسیکلت در گوشهای از زندگی او باقی ماند؛ وسیلهای که با آن به کارهایش میرسید و رفتوآمد میکرد. پس از شهادتش، خانواده آن را به یکی از فامیلها فروختند.
مادر امروز وقتی از آن روزها یاد میکند، میان خاطره موتور و خاطره رفتن پسرش به جبهه پیوندی ناخواسته شکل میگیرد. آن زمان نگران بود از موتور بیفتد و زخمی شود؛ نگرانیای که در نهایت به شکل دیگری و بسیار بزرگتر در زندگیاش تحقق یافت. او بارها از داوود خواسته بود مراقب خودش باشد، اما هیچوقت تصور نمیکرد روزی پسرش را از دست بدهد.
مهربانی با خواهر و برادردر روایت مادر، داوود جوانی خانوادهدوست است. او پدرش را دوست داشت، به مادر احترام میگذاشت و با خواهران و برادرش رابطه خوبی داشت. مسعود، برادرش، در تهران درس میخواند و در خانه عمویشان زندگی میکرد. رفتوآمد میان اعضای خانواده و اقوام ادامه داشت و داوود نیز گاهی به تهران و کرج میرفت.
او با برخی از داییها و عموهایش صمیمیت بیشتری داشت. یکی از داییهایش را بهخصوص دوست داشت و مدتی نیز برای کار کردن نزد او به کرج رفت؛ اما ماندنش طولانی نشد. حدود یک ماه در کرج ماند و دوباره به روستا برگشت.
مادر دلیل بازگشت او را بهروشنی نمیداند، اما احتمال میدهد دوری از پدر و مادر برایش دشوار بوده باشد. داوود در شهر بزرگتر میتوانست کار کند و تجربه تازهای به دست آورد، ولی در نهایت ترجیح داد به خانه و خانوادهاش برگردد.
در رفتار با اقوام نیز آرام بود و به گفته مادر، با آنها مشکلی نداشت. در روستا چند دوست نزدیک داشت و بیشتر وقت خود را در محیط آشنا، میان خانواده، دوستان و کارهای روزمره میگذراند.
مادر از این ویژگی پسرش با رضایت یاد میکند؛ از اینکه اهل درگیری نبود و بیدلیل کسی را نمیرنجاند. اگر هم اختلافی میان او و دیگران پیش میآمد، مانند بسیاری از جوانان، گذرا بود و در زندگی خانوادگی به مسئلهای جدی تبدیل نمیشد.
با این حال، مادر یک خاطره را به یاد دارد که نشان میدهد داوود نسبت به رفتوآمد خواهرش حساسیت داشته است. روزی خواهرش بیرون رفته بود و داوود از اینکه او در کوچه با دوستش صحبت میکند، ناراحت شد. به او اعتراض کرد و از خواهرش خواست دوستش را به خانه بیاورد و همانجا صحبت کند.
مادر میگوید این رفتار برایش به یادماندنی بود؛ چون داوود معمولاً اهل بدرفتاری نبود و به یاد نداشت که در خانه دست روی کسی بلند کرده باشد. با این حال، این خاطره را نیز در کنار دیگر رفتارهای فرزندش روایت میکند؛ جوانی که مانند دیگر آدمها حساسیتها و دیدگاههای خودش را داشت.
شوخیهای جوانی و رؤیای ازدواجداوود تنها جوانی اهل کار و مسئولیت نبود؛ شوخی هم میکرد و از روزهای معمولی زندگی لذت میبرد. گاهی با مادرش درباره ازدواج شوخی میکرد و از دختری حرف میزد که میخواهد با او ازدواج کند. مادر نیز در پاسخ، با همان لحن خانوادگی، نظرش را میگفت و گاهی با انتخاب پسرش موافق نبود.
اما در میان این شوخیها، علاقهای جدیتر شکل گرفته بود. داوود دختری از همسایگان را پسندیده بود و برخلاف حرفهایی که گاه در شوخی مطرح میکرد، این بار موضوع را جدی با مادرش در میان گذاشته بود.
او درباره این علاقه با مادر صحبت کرد، اما ظاهراً هنوز به شکل رسمی خواستگاری انجام نشده بود. مادر میگوید داوود به او گفته بود که آن دختر را دوست دارد و میخواهد با او ازدواج کند. این موضوع را با دیگر اعضای خانواده در میان نگذاشته بود و فقط مادر از آن خبر داشت.
داوود برای آیندهاش برنامهای داشت. خانهای میساخت تا پس از آماده شدن آن بتواند عروسی کند. مادر میدانست که پسرش به زندگی مشترک فکر میکند و میخواهد خانهای داشته باشد که آغاز زندگی تازهاش در آن رقم بخورد.
او میگوید: «میگفت فلان دختر را دوست دارم و میخواهم بگیرم. به من گفته بود. میگفت ساختمان تمام بشود. من هم گفتم خوب، ساختمان را درست کن، بعد عروسی میگیریم.»
در این میان، مادر نیز به آینده پسرش امید داشت. میخواست او را داماد کند، جشن عروسیاش را ببیند و شاهد تشکیل خانوادهاش باشد. آن خانه قرار بود سرآغاز فصل تازهای از زندگی داوود باشد؛ فصلی که در ذهن مادر با شادی، عروسی و روزهای آینده پیوند خورده بود.
اما زندگی داوود مسیری دیگر پیدا کرد. پیش از آنکه خانه کامل شود و مقدمات ازدواج به پایان برسد، او راه جبهه را در پیش گرفت. نه مراسمی برگزار شد و نه فرصتی برای عملی شدن آن وعدهها باقی ماند.
مادر بعدها از شنیدن خبر ازدواج آن دختر با فردی دیگر بسیار ناراحت شد. برای او، این اتفاق یادآور آیندهای بود که میتوانست برای پسرش رقم بخورد و هرگز به واقعیت نپیوست. پدر آن دختر نیز پس از شهادت داوود، مادر را دید و از او پرسید چرا اجازه داده است پسرش به جبهه برود؛ مگر دخترش را نمیخواست؟
مادر پاسخی جز این نداشت که داوود خودش تصمیم گرفته بود و خودش رفته بود. او نمیتوانست پسرش را به ماندن وادار کند.
ساختن خانهای برای روزهای آیندهپس از پایان خدمت سربازی، داوود به خانه برگشت و به کار مشغول شد. مدتی در زمینه ساختمانسازی فعالیت کرد و تصمیم گرفت خانهای بسازد. این خانه در روستا ساخته میشد و قرار بود پس از تکمیل، محل زندگی او و همسر آیندهاش باشد.
مادر به یاد دارد که داوود برای ساختن خانه تلاش میکرد و کارها را پیش میبرد. خانه به مرحلهای رسید که باید در و پنجرههای آن آماده میشد. سفارش ساخت آنها داده شده بود، اما پیش از آنکه کار به پایان برسد، تصمیم داوود برای رفتن به جبهه همه برنامههای خانواده را تغییر داد.
خانه نیمهتمام ماند؛ خانهای که در و پنجرههایش هنوز نصب نشده بود و قرار بود پس از بازگشت داوود تکمیل شود.
مادر با یادآوری آن روزها، از سنگینی نگاه کردن به دیوارهای خانه حرف میزند. هر گوشه آن ساختمان، برایش یادآور تلاشهای پسرش بود؛ جوانی که با امید ازدواج و تشکیل زندگی آن را میساخت.
پس از شهادت داوود، مادر دیگر طاقت ماندن در آن خانه را نداشت. نمیتوانست دیوارهایی را ببیند که پسرش با امید آینده ساخته بود، اما خودش دیگر در آنها زندگی نمیکرد.
او خانه را فروخت و در جای دیگری از روستا خانهای خرید.
گرجی سعیدی میگوید: «اصلاً طاقت نداشتم در و دیوار آن خانه را نگاه کنم. داوود ساخته بود که عروسی کند. آن را فروختم و جای دیگری در دهات خریدم.»
این تصمیم برای مادر تنها جابهجایی از خانهای به خانه دیگر نبود. او میخواست از فضایی فاصله بگیرد که هر روز فقدان پسرش را به یادش میآورد. خانهای که قرار بود با حضور عروس و داماد و شادی خانواده جان بگیرد، به نشانهای از آینده ازدسترفته تبدیل شده بود.
با این حال، فروختن خانه چیزی از خاطرات داوود کم نکرد. مادر همچنان روزهای ساختن خانه، تصمیم پسرش برای ازدواج و امیدهایی را که به زندگی آینده داشت، به یاد میآورد.
رفتن به جبهه، پیش از رسیدن زمان سربازیحضور داوود در جبهه از همان نخستین سالهای جوانی آغاز شده بود. به روایت مادر، او پیش از رسیدن به سن خدمت سربازی، چند بار بهعنوان بسیجی به جبهه رفت و برگشت. در آن دوره، خانواده همیشه از تصمیمهای او باخبر نمیشدند؛ گاهی داوود میرفت و پس از بازگشت، مادر متوجه میشد که مدتی را در جبهه گذرانده است.
مادر میگوید: «به من نمیگفت که میروم جبهه. یواشکی میرفت و بعداً میگفت که رفتم جبهه. چند وقت میرفت و میآمد.»
داوود در آن زمان هنوز جوان بود و خدمت سربازیاش آغاز نشده بود. وقتی پدر از رفتوآمدهای او به جبهه باخبر شد، به او گفت که باید خدمت سربازی را نیز انجام دهد. به این ترتیب، داوود پس از چند مرتبه حضور در جبهه، برای گذراندن دوره خدمت راهی بندر انزلی شد.
خدمت سربازیاش در شمال کشور گذشت. او گاهی به مرخصی میآمد و عکسهایی نیز از روزهای خدمتش، از جمله در کنار دریا، داشت. مادر از آلبوم عکسهای او یاد میکند؛ یادگاریهایی از دورهای که داوود هنوز در کنار خانواده بود و هر بار که به خانه برمیگشت، فرصتی برای دیدار فراهم میشد.
مادر در آن دوره شاید تصور میکرد که پس از پایان خدمت، پسرش به زندگی عادی برمیگردد، کار میکند، خانهاش را کامل میکند و سرانجام ازدواج خواهد کرد. اما تجربه حضور در جبهه، برای داوود به خاطرهای مربوط به گذشته تبدیل نشده بود. پس از پایان سربازی نیز بار دیگر تصمیم گرفت به جبهه برود.
بازگشت از سربازی و آغاز کاروقتی خدمت سربازی داوود به پایان رسید، او به روستا بازگشت. مدتی را به ساختن خانه و پیگیری کارهای آن اختصاص داد و پس از آن در کارخانه قند مشغول کار شد. مادر میگوید این اشتغال مدت زیادی طول نکشید؛ حدود یکی دو ماه در کارخانه کار کرد.
داوود به زندگی در کنار خانواده عادت داشت و همچنان به کارهای روزمره میرسید. از طرفی، خانهای ساخته بود که برای تکمیل شدن به زمان و هزینه نیاز داشت. آیندهای که برای خود در نظر گرفته بود، به نظر میرسید کمکم شکل میگیرد.
اما در همان روزهایی که مادر فکر میکرد پسرش در کارخانه مشغول کار است، داوود تصمیم دیگری گرفته بود. او میخواست دوباره راهی جبهه شود؛ تصمیمی که این بار برخلاف دفعات قبل، مادر را در برابر رفتن او قرار داد.
مادر ماجرای آن روز را با جزئیات به یاد میآورد. داوود صبح از خانه بیرون رفت و مادر گمان میکرد که به کارخانه قند رفته است. ظهر که به خانه برگشت، مادر از او پرسید چرا سر کار نرفته است. پاسخ داوود، مادر را غافلگیر کرد.
او گفت که به کارخانه نرفته، بلکه به مسجد رفته است و میخواهد راهی جبهه شود.
مادر میگوید: «گفتم صبح که رفتی، فکر کردم کارخانه قند هستی. ظهر آمد، گفتم کجا بودی؟ مگر کارخانه نرفتی؟ گفت نه، کارخانه نبودم، رفتم مسجد. میروم جبهه.»
این خبر برای مادر بسیار سنگین بود. داوود پیش از آن هم چند بار به جبهه رفته بود، اما این بار شرایط فرق میکرد. او خدمت سربازی را پشت سر گذاشته بود، خانهای در حال ساخت داشت، به ازدواج فکر میکرد و تازه کار در کارخانه را آغاز کرده بود. مادر میخواست پسرش بماند و زندگیاش را سامان دهد. اما داوود تصمیم خود را گرفته بود.
تلاش برای منصرف کردن داوودوقتی مادر فهمید داوود قصد رفتن به جبهه دارد، تلاش کرد او را منصرف کند. از او خواست نرود و به یادش آورد که پیشتر نیز چند بار در جبهه حضور داشته است. از نگاه مادر، پسرش به اندازه کافی سختی کشیده بود و حالا باید به فکر آینده خود میبود.
خانواده نیز از تصمیم او ناراحت بودند. خواهر بزرگترش، فاطمه، با شنیدن خبر رفتن برادر، خود را به او رساند تا شاید بتواند نظرش را تغییر دهد. مادربزرگ داوود نیز وقتی فهمید او قصد رفتن دارد، ساکش را در اتاق گذاشت و در را قفل کرد تا مانع رفتنش شود.
اما داوود گفته بود که پول همراه دارد و اگر لازم باشد، ساک و لباس دیگری تهیه میکند. او نمیخواست از تصمیمش منصرف شود و برای رفتن اصرار داشت.
مادر با یادآوری آن لحظات میگوید که در ابتدا از شدت ناراحتی قهر کرد و دنبال پسرش نرفت. اما خیلی زود نتوانست در خانه بماند. به خواهر بزرگ داوود خبر داد و از او خواست بیاید، چون برادرش قصد دارد به جبهه برود.
وقتی مادر خود را به محل تجمع نیروها رساند، عدهای از جوانان در مدرسه جمع شده بودند تا برای اعزام آماده شوند. فاطمه نیز در آنجا بود و از برادرش میخواست بماند.
مادر میگوید خواهرش به او یادآوری میکرد که پدر در خانه تنها خواهد ماند، مسعود در تهران درس میخواند و نبودن داوود، خانواده را با دشواری روبهرو میکند. اما داوود کوتاه نمیآمد.
او به مادر و خواهرش میگفت اصرار نکنند و آبرویش را جلوی جمع نبرند. تصمیم گرفته بود برود و نمیخواست در برابر دیگران از تصمیم خود عقبنشینی کند.
مادر در آن لحظات، هم نگران جان پسرش بود و هم از اینکه نمیتوانست او را از رفتن بازدارد، احساس درماندگی میکرد. بارها از او پرسید چرا میخواهد دوباره به جبهه برود؛ مگر خدمت سربازی را انجام نداده و پیش از آن هم چند بار به جبهه نرفته است؟
داوود پاسخی داد که هنوز در خاطر مادر باقی مانده است؛ پاسخی که نشان میداد رفتن را تنها تصمیمی شخصی نمیدانست، بلکه آن را وظیفهای در برابر سرزمینش میدید.
«من نروم، چه کسی برود؟»مادر در میان خاطرات آخرین اعزام، جملهای را به یاد میآورد که داوود در پاسخ به مخالفتهای او گفت. او از مادر پرسیده بود اگر همه از رفتن خودداری کنند، چه کسی باید در برابر دشمن بایستد؟
مادر با ناراحتی به او میگفت چرا میخواهد برود و چرا نمیماند. داوود نیز با همان قاطعیت جواب میداد که نمیتواند بنشیند و تماشا کند دشمن کشور را تصرف کند.
او گفته بود: «من نروم، او نرود، پس چه کسی برود؟ میبینی تلویزیون چه میگوید؟ همش میگوید بیایید. عراق میخواست همهجا را بگیرد.»
این سخن در ذهن مادر باقی ماند؛ پاسخی که در آن، تصمیم داوود برای رفتن به جبهه روشن میشد. او نمیخواست در خانه بماند و منتظر باشد دیگران از سرزمینش دفاع کنند. با وجود اینکه خانواده به او نیاز داشت، با وجود خانه نیمهتمام و رؤیای ازدواج، احساس میکرد باید در جبهه حضور داشته باشد.
مادر از شدت ناراحتی به او میگفت نرود؛ حتی با عصبانیت میپرسید آیا میخواهد برود و شهید شود؟ داوود نیز با همان صراحت پاسخ میداد که اگر او و دیگران نروند، دشمن پیشروی خواهد کرد.
این گفتوگو میان مادر و پسر، یکی از آخرین گفتوگوهای جدی آنها پیش از اعزام بود. مادر میخواست پسرش را حفظ کند و داوود میخواست وظیفهای را که برای خود احساس میکرد، انجام دهد. هیچکدام از موضع خود کنار نمیرفتند.
مادر بعدها گفت که پشیمان است چرا آن روز دنبال پسرش نرفت و بیشتر تلاش نکرد او را نگه دارد. اما در همان روایت، بارها تأکید میکند که داوود خودش تصمیم گرفت و رفت؛ هیچکس او را مجبور نکرده بود.
این دو احساس، در خاطرات او کنار هم قرار دارند؛ از یک سو، حسرت مادری که میخواست فرزندش را از خطر دور کند و از سوی دیگر، پذیرش این واقعیت که داوود راه خودش را انتخاب کرده بود.
آخرین خداحافظی در کنار مدرسهبا وجود مخالفت و ناراحتی، سرانجام لحظه خداحافظی فرا رسید. داوود آماده رفتن بود و مادر هنوز امیدوار بود که شاید در آخرین لحظه نظرش عوض شود. خواهرش فاطمه نیز در کنارش بود و از او میخواست نرود.
مادر به یاد دارد که داوود از او میخواست جلوی جمع اصرار نکند. او نمیخواست رفتنش به صحنهای طولانی از بحث و مخالفت تبدیل شود. مادر اما نمیتوانست بهراحتی از پسرش جدا شود.
سرانجام خداحافظی کردند. مادر و خواهرش داوود را بوسیدند، اما آن خداحافظی با شادی و آرامش همراه نبود. مادر با ناراحتی و دلخوری از پسرش جدا شد و در همان حوالی مدرسه ماند.
فاطمه برادرش را تا نزدیکی جاده و خودرویی که قرار بود نیروها را ببرد، همراهی کرد. او با گریه بازگشت، اما مادر همانجا مانده بود. گویی هنوز نمیتوانست باور کند که داوود واقعاً رفته است.
مادر میگوید: «خداحافظی کردم، ولی با ناراحتی. بوسیدمش. خواهرش هم بوسیدش و رفت دنبالش تا جاده، اما من نرفتم. همانجا کنار مدرسه نشستم و ماندم.»
آن شب، پدر داوود وقتی به خانه آمد، تازه متوجه شد که پسرش راهی جبهه شده است. داوود پیش از رفتن به پدرش خبر نداده بود. البته گاهی در شوخی و خنده به پدر میگفت که میخواهد به جبهه برود و پدر نیز پاسخ میداد که اگر میخواهد برود، برود؛ او مانعش نمیشود.
اما این بار، رفتن ناگهانی بود. پدر در لحظه اعزام حضور نداشت و مانند مادر، فرصت خداحافظی مفصل با پسرش پیدا نکرد.
مادر میگوید که پس از رفتن داوود، مدتی با خود فکر میکرد شاید پسرش به بهار رفته باشد و هنوز فرصت بازگشت داشته باشد. این امید، هرچند کوچک، در روزهای انتظار همراهش بود.
او نمیدانست آخرین باری که داوود را دیده، همان لحظه کنار مدرسه بوده است؛ آخرین باری که میتوانست صورت پسرش را ببوسد و صدایش را بشنود.
نامههایی از جبههپس از اعزام، داوود با خانواده تماس میگرفت و نامه میفرستاد. مادر میگوید حدود دو هفته از رفتنش گذشته بود که خبرهایی از او به خانواده میرسید. نامههایش بیشتر درباره احوالپرسی بود؛ از مادر و خانواده میپرسید و مادر نیز برایش نامه مینوشت.
در این نامهها، خبری از اتفاقات عجیب نبود. داوود حال خانواده را میپرسید و از آنها میخواست از خودشان مراقبت کنند. همین ارتباط کوتاه برای مادر اهمیت داشت؛ نشانهای بود که پسرش هنوز در جبهه حضور دارد و امکان دارد روزی به خانه برگردد.
مادر در انتظار بازگشت او بود. داوود پیش از رفتن، از مرخصی و بازگشت صحبت کرده بود و خانواده نیز امید داشتند که پس از مدتی، او را دوباره در خانه ببینند.
در یکی از روزها، مردی از اهالی روستا که با خودروی خاور برای رزمندگان آذوقه میبرد، به خانه آنها آمد. او به مادر گفت داوود را دیده و با او احوالپرسی کرده است. به گفته آن مرد، داوود پول همراه داشت و گفته بود که فردا به مرخصی میآید.
این خبر میتوانست برای مادر آرامشبخش باشد. پس از روزهایی که با نگرانی و انتظار گذشته بود، شنیدن اینکه پسرش بهزودی برمیگردد، امید دیدار را زنده میکرد. اما داوود دیگر به آن مرخصی نرسید.
ماندن در خط مقدمداوود در عملیات کربلای ۵ حضور داشت. دوست نزدیکش، مهاجرانی، نیز در همان منطقه بود. آن دو از دوستان صمیمی یکدیگر بودند و رفتوآمد زیادی داشتند. به روایت مادر، مهاجرانی پس از بازگشت، جزئیات آنچه بر داوود گذشته بود را برای خانواده تعریف کرد.
بر اساس روایت این دوست، شب حادثه قرار بود داوود به مرخصی برود. برگه مرخصیاش را داشت و گفته بود که روز بعد به خانه بازمیگردد. مهاجرانی از او خواسته بود در حمله شرکت نکند؛ به او یادآوری کرده بود که مرخصی دارد و میتواند روز بعد به خانه برود. اما داوود تصمیم گرفت در کنار دیگر نیروها بماند.
مادر از زبان دوست پسرش نقل میکند که آن شب حملهای در جریان بود و داوود در کنار رزمندگان حضور داشت. مهاجرانی در همان عملیات زخمی شد. در روایت او، داوود نقش امدادگر داشت و برای کمک به مجروحان در منطقه پیش میرفت.
دوستش تعریف کرده بود که هنگام حرکت در خاکریز، نارنجکی به سمت آنها پرتاب شد و بر اثر انفجار، او زخمی شد. مهاجرانی داوود را صدا زد و از او خواست برگردد؛ اما داوود ظاهراً صدای او را نشنید و به مسیر خود ادامه داد.
مهاجرانی گفته بود: «داوود امدادگر بود و جلو جلو میرفت. من پشت سرش بودم. نارنجک زدند و من زخمی شدم. فریاد زدم داوود، بیا! من زخمی شدم، نرو، برگرد! اما متوجه نشد و از خاکریز رفت آن طرف.»
مهاجرانی پس از زخمی شدن بیهوش شد و نیروهای دیگر او را به عقب منتقل کردند. از آن لحظه به بعد، دیگر از سرنوشت داوود اطلاع دقیقی نداشت. او فقط میدانست که دوستش به مسیر ادامه داده و در میان درگیریها پیش رفته است.
برای خانواده، این روایت بعدها تصویری از آخرین لحظات حضور داوود در جبهه ساخت؛ جوانی که در حالی که میتوانست به مرخصی برود و به خانه بازگردد، در کنار دیگر نیروها ماند و به کار امدادرسانی ادامه داد.
مادر میگوید دوست پسرش همه این ماجرا را برایشان تعریف کرد. او از اینکه داوود فرصت بازگشت داشت اما در آن شب در جبهه ماند، هم اندوهگین بود و هم به تصمیم فرزندش فکر میکرد؛ تصمیمی که با همان باور او به دفاع از کشور پیوند داشت.
انتظار برای بازگشتسه ماه از رفتن داوود گذشته بود. خانواده همچنان امیدوار بودند او به خانه برگردد. خبرهایی که از جبهه میرسید، قطعی نبود و مادر نمیدانست پسرش در چه وضعیتی قرار دارد.
هیچکس به او نگفته بود که داوود شهید شده است. حتی نمیدانست فرزندش زخمی شده، به اسارت درآمده یا چه اتفاقی برای او افتاده است. در روزهایی که خانواده چشمانتظار بودند، هر خبری میتوانست امید یا نگرانی تازهای به همراه بیاورد.
مادر از روزی یاد میکند که بسیجیها سراغ پدر داوود آمدند و از او خواستند همراهشان به بهار برود. آنها به مادر چیزی نگفتند. پدر را بردند و مادر در خانه ماند، بیآنکه بداند چه اتفاقی افتاده است.
او میگوید ابتدا متوجه تغییر رفتار اطرافیان شد. همسایهها به خانه میآمدند و مشغول مرتب کردن اتاقها و آماده کردن فضا بودند. مادر از آنها پرسید چه خبر است، اما کسی توضیح روشنی نمیداد.
در آن روزها، سکوت اطرافیان برای او معنایی نداشت. نمیدانست چرا فامیلها جمع شدهاند و چرا کسی حاضر نیست به پرسشهایش پاسخ دهد.
سرانجام یکی از بستگان که به بهار رفته بود، خبر آورد که چند پیکر آوردهاند و از خانواده خواست برای شناسایی مراجعه کنند. پدر داوود نیز برای دیدن پیکرها رفته بود.
مادر میگوید: «به من چیزی نگفتند. به بابایش گفتند بیا برویم بهار. من نمیدانستم چه شده. همسایهها آمده بودند و خانه را جمع میکردند. بعداً فهمیدم که داوود شهید شده است.»
خبر شهادت ناگهانی بود. مادر هیچ آمادگیای برای شنیدن آن نداشت. نه میدانست پسرش در چه وضعیتی است و نه از آخرین لحظات زندگی او اطلاع داشت. تا آن زمان، هنوز در انتظار بازگشتش بود و گمان میکرد شاید به مرخصی بیاید. اما انتظار به پایان رسید؛ نه با بازگشت داوود به خانه، بلکه با رسیدن خبر شهادتش.
رسیدن پیکر و آخرین دیدارپس از شناسایی، پیکر داوود را به روستا آوردند. مادر میگوید روزی که پدرش برای شناسایی رفته بود، پیکر همان روز به خانه نرسید و فردای آن روز او را آوردند.
داوود در گلزار شهدای روستا، در کنار دیگر شهدا به خاک سپرده شد. اما مادر حتی در آخرین لحظات نیز نتوانست چهره پسرش را ببیند.
او میگوید اجازه ندادند پیکر را ببیند. آخرین دیدار او با داوود، همان روز اعزام و کنار مدرسه بود؛ روزی که پسرش را بوسید و با دلخوری از او جدا شد.
این محرومیت، حسرتی بود که پس از شهادت در دل مادر باقی ماند. او میخواست یک بار دیگر صورت فرزندش را ببیند، اما چنین فرصتی پیدا نکرد.
مادر با اندوه میگوید: «ندیدمش. همان رفتنی دیدمش، دیگر اصلاً ندیدم. نمیگذاشتند ببینم. گریه میکردم و میگفتم داوود جان، ندیدمت.»
برای مادری که پسرش را از کودکی بزرگ کرده بود، نداشتن فرصت آخرین نگاه، رنجی جداگانه بود. او نه هنگام اعزام توانسته بود با آرامش از فرزندش خداحافظی کند و نه پس از شهادت امکان دیدن چهره او را داشت.
پسرش رفته بود و آنچه برای مادر باقی مانده بود، خاطراتی از کودکی، جوانی، خانه نیمهتمام و صدایی بود که دیگر در خانه شنیده نمیشد.
دیدار در خوابپس از شهادت داوود، مادر چند بار او را در خواب دید. یکی از خوابها در شب جمعه اتفاق افتاده بود؛ شبی که مادر به یاد فرزندش گریه کرده و با حسرت از ندیدن او گفته بود.
در خواب، داوود را دید که به خانه آمده است. مادر میگوید در خواب، پسرش را در حوالی هیئت و ورودی کوچه دیده و از او پرسیده بود کجا بوده است. داوود در پاسخ گفته بود: «از بس گفتی ندیدم، ندیدم، آمدم که ببینی.»
مادر با خوشحالی از او خواسته بود وارد خانه شود. محمد، یکی از اعضای کوچکتر خانواده، نیز در آن خواب حضور داشت و با دیدن داوود به سوی او رفت. مادر میخواست پسرش را به اتاق ببرد و بیشتر در کنارش باشد، اما صدای زنگ ساعت او را از خواب بیدار کرد.
وقتی چشم باز کرد، متوجه شد که دیدار تنها در خواب اتفاق افتاده است.
مادر خواب دیگری را نیز به یاد دارد. میگوید یک شب جمعه به زیارت مزار داوود رفته و پس از بازگشت، خواب دیده است که پسرش بیرون قبر خوابیده و پتویی روی خود کشیده است. داوود با دست به سمت قبله اشاره میکرد و نگاهش به مادر بود.
مادر در خواب از او پرسیده بود چرا آنجا خوابیده است و مگر شهید نشده است. داوود گفته بود: «من دو دفعه شهید شدم.»
مادر خم شده بود تا او را ببوسد و داوود نیز او را بوسیده بود. سپس مادر از خواب بیدار شده بود.
او این خوابها را با جزئیات به یاد دارد و در روایتش از آنها بهعنوان دیدارهایی سخن میگوید که پس از محروم ماندن از آخرین دیدار، برایش اهمیت ویژهای داشتهاند. او در خواب توانسته بود چهره پسرش را ببیند و با او حرف بزند؛ کاری که در روزهای پس از شهادت، در بیداری برایش ممکن نشده بود.
فروختن خانه و باقی ماندن خاطرههاپس از شهادت داوود، زندگی خانواده ادامه پیدا کرد، اما دیگر مانند گذشته نبود. خانهای که داوود برای ازدواج ساخته بود، به یادگاری سنگین از آیندهای تبدیل شد که هرگز محقق نشد. مادر نمیتوانست هر روز به دیوارهای آن نگاه کند و به یاد بیاورد که پسرش قرار بود در آن زندگی مشترک خود را آغاز کند.
به همین دلیل خانه را فروخت و جای دیگری خرید. موتورسیکلت داوود نیز به یکی از فامیلها فروخته شد. وسایلی که در گذشته بخشی از زندگی عادی او بودند، پس از شهادتش معنای دیگری پیدا کردند؛ هر کدام یادآور جوانی بودند که دیگر در خانه حضور نداشت.
اما خاطرهها از میان نرفتند. مادر همچنان به یاد داشت که داوود چگونه برای ساختن خانه تلاش میکرد، چگونه از او درباره ازدواج حرف میزد و چگونه با وجود مخالفت خانواده، برای رفتن به جبهه اصرار داشت.
او از دختر همسایهای که داوود دوست داشت نیز یاد میکند. پس از شهادت، آن دختر با فرد دیگری ازدواج کرد و مادر از این اتفاق ناراحت شد. او میخواست پسرش را داماد کند و جشن ازدواجش را ببیند، اما این آرزو نیز مانند خانه نیمهتمام، ناتمام ماند.
پدر آن دختر از مادر پرسیده بود چرا اجازه داده است داوود برود. مادر پاسخی جز این نداشت که پسرش خودش تصمیم گرفته بود و او نتوانسته بود مانعش شود.
این جمله در روایت مادر بارها تکرار میشود؛ گویی میخواهد میان حسرت خود و انتخاب داوود فاصلهای روشن بگذارد. او هنوز از رفتن پسرش اندوهگین است، اما میداند که داوود با اراده خودش به جبهه رفت.
یادآوری پسری که آرام بود و تصمیمی بزرگ گرفتگرجی سعیدی وقتی از فرزندش سخن میگوید، بیش از هر چیز به آرامش، مهربانی و حرفشنوی او اشاره میکند. داوود در خانه اهل دعوا نبود، با پدر و مادرش رابطه خوبی داشت و به خواهران و برادرش محبت میکرد. در کنار این ویژگیها، جوانی بود که برای زندگی خود برنامه داشت؛ کار میکرد، خانه میساخت و به ازدواج فکر میکرد.
او زندگی را رها نکرده بود؛ برعکس، برای آیندهاش تلاش میکرد. خانهای ساخته بود تا روزی در آن زندگی کند، به کار مشغول شده بود و میخواست تشکیل خانواده دهد. اما وقتی احساس کرد باید در جبهه حضور داشته باشد، همه این برنامهها را کنار گذاشت.
مادر از آخرین گفتوگویشان هنوز با اندوه یاد میکند. آن روز، او نمیخواست پسرش برود. بارها به او گفت نرود و حتی از شدت ناراحتی با او قهر کرد. اما داوود راهش را انتخاب کرده بود و حاضر نبود از تصمیم خود دست بکشد.
امروز مادر میگوید از داوود راضی است و رفتن او را قسمت میداند. در روایتش، حسرت و رضایت کنار هم قرار دارند؛ حسرت از اینکه نتوانست فرزندش را بیشتر در کنار خود نگه دارد و رضایت از اینکه او با تصمیم خودش به راهی رفت که به آن باور داشت.
مادر در پایان گفتوگو برای همه دعا میکند و آرزو دارد خداوند خواستههای مردم را برآورده کند. همانطور که در روزهای زندگی داوود، محبت و نگرانیاش را در رفتار با او نشان میداد، امروز نیز یاد فرزندش را با دعا و خاطره زنده نگه میدارد.
خانهای که داوود برای عروسی ساخته بود، دیگر در اختیار خانواده نیست. موتورسیکلتی که با آن به صحرا میرفت و به دیدن اقوام میرفت، فروخته شده است. دختری که دوست داشت با او ازدواج کند، زندگی دیگری تشکیل داده و پسر خانواده نیز در کنار دیگر شهدا آرمیده است.
با این همه، برای مادر هنوز داوود همان جوانی است که در یک شب بهاری در خانه روستایی به دنیا آمد؛ کودکی آرام که به مدرسه رفت، کنار پدر کار کرد، موتورسواری آموخت، به جبهه رفت و برای آیندهاش خانه ساخت.
او آخرین بار پسرش را در کنار مدرسه دید؛ همانجا که با ناراحتی خداحافظی کردند و داوود به سوی جبهه رفت. مادر آن روز نمیدانست که دیگر فرصتی برای دیدن چهره فرزندش نخواهد داشت. نمیدانست خانه نیمهتمام خواهد ماند و نامهها و خبرهای جبهه، سرانجام جای خود را به خبر شهادت خواهند داد.
اما جملهای که داوود در پاسخ به اصرار مادر گفت، در حافظه خانواده باقی مانده است: اگر من نروم، اگر دیگران نروند، چه کسی باید برود؟
داوود رفت؛ جوانی که میخواست خانهاش را کامل کند، ازدواج کند و زندگی تازهای بسازد، اما در میانه راه، دفاع از سرزمینش را برگزید. مادر هنوز از نبودنش میگوید، از خانهای که دیگر طاقت نگاه کردن به آن را نداشت و از خوابی که در آن، پسرش به دیدارش آمد.
روایت گرجی سعیدی، روایت مادری است که فرزندش را با امید به زندگی بزرگ کرد و در آخرین خداحافظی، نتوانست او را از رفتن بازدارد؛ مادری که سالها پس از آن روز، همچنان داوود را در خاطراتش زنده نگه داشته است.