آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۲۴۸
۱۳:۱۷

۱۴۰۵/۰۷/۲۳
روایتی از مقاومت زنان خانوک در کتاب «گردان نانواها»

از اشک‌های مادر برای تبعید امام (ره) تا کوله‌پشتی اعلامیه؛ خاطراتی ناب از پشتیبانان بی‌ادعای جبهه



به گزارش نوید شاهد کرمان، در دوران دفاع مقدس، اهالی شهر خانوک علی‌رغم اینکه فرزندان خود را رهسپار جبهه می‌کردند، خود نیز در پشت جبهه یاری‌رسان رزمندگان اسلام بودند؛ که یکی از جلوه‌های درخشان این همراهی، مجاهدت خواهران خانوکی بود. حدود ۹۰ تن از زنان میانسال خانوک، هر هفته دست‌کم یک تنور نان بربری آماده می‌کردند و روزهای جمعه، نان‌های این ۹۰ تنور را که حجم آن دست‌کم به اندازه یک کامیون می‌شد، عازم جبهه‌ها می‌کردند. فعالیتی خودجوش و منظم که به مرور زمان، این زنان سختکوش را به نام «گردان نانوا» در تاریخ دفاع مقدس ماندگار کرد.

آنچه در ادامه می‌خوانید، بخش‌هایی از خاطرات این دوران است که به نقل از کتاب «گردان نانواها» گردآوری شده است:

خبر تبعید

پنج شش سال بیشتر نداشتم. برگشته بودم مسجد. مادرم، کل‌زهرا، با چند خانم دیگر نشسته بودند دور هم و صحبت می‌کردند. مادر بی‌هوا با دست کوبید روی پایش و اشک از چشمش سرازیر شد. نمی‌دانستم چه شده. با همان زبان بچه‌گانه پرسیدم: «مامان چی شده؟»

جواب داد: «مادر، آقای خمینی، مرجع تقلید ما بود در قم. به اجبار تبعیدش کردند.»

دو مرتبه اشک‌هایش سرازیر شد و روی زانوهایش کوبید. این حجم از ناراحتی مادر، نگرانم کرد. بدنم شروع کرد به لرزیدن. پرسیدم: «حالا چی می‌شه؟»

گفت: «خدا شاه رو لعنت کنه. آقای خمینی رو تبعید کرده. حالا مادر چیزی به کسی نگی. می‌آند ما رو می‌برند.»

هیچ‌وقت آن روزها را فراموش نمی‌کنم. صبح‌هایی که کل‌زهرا و پدرم راهی کوه می‌شدند و زیارت عاشورا می‌خواندند. مادر برای آزادی آقای خمینی دعا می‌کرد و اشک می‌ریخت.

کوله اعلامیه (به روایت علی زادخوش)

پیش از انقلاب بود. هنوز با خانوادهٔ حاج حسن وصلت نکرده بودیم. دخترشان از پا معلول بود. به خاطر او چند وقت یک بار باید می‌رفتند تهران یا قم. هر بار هم مهمان منزل آقای مهدوی می‌شدند که آن زمان نمایندهٔ مردم کرمان در مجلس بود. حاج حسن نصرالله ظاهر ساده‌ای داشت. کلاهی داشت و کوله‌پشتی معمولی که هیچ‌کس به او شک نمی‌کرد. حاج‌آقا انصاری هم می‌رفت قم و عسل برای روستا می‌آورد. هر بار که با هم می‌رفتند قم و تهران، حاج حسن تعدادی از اعلامیه‌های امام را در توپرِ پشتش جا می‌داد و با خودش می‌آورد خانوک. مخفیگاه اعلامیه‌ها یا خانهٔ ما بود یا خانهٔ آقای اسدی. خیالم راحت بود مادرم کل‌زهرا با این‌طور کارها مشکلی ندارد. خودش هم فعالیت می‌کرد. بیشتر نوارها و اعلامیه‌ها از خانوک می‌رفت کرمان و این از کولهٔ سادهٔ حاج حسن شروع می‌شد.

زمین خوردم (به روایت فاطمه زادخوش)

سرباز کنار دستم بود و خیره نگاهم می‌کرد. دستم عرق کرده بود و کاغذ اعلامیه توی دستم را خیس. محکم فشارشان دادم که پلکهٔ تمام اعلامیه‌ها نقش زمین شد. فرصت فکر کردن نداشتم. چادرم را باز کردم و خودم را انداختم روی اعلامیه‌ها. وانمود کردم خودم افتادم. آرام و با دقت تمامشان را با دست و پرِ چادرم جمع کردم.

اعلامیه‌ها را آقای اسدی می‌رساند دستمان. اگر سرباز متوجه می‌شد، معلوم نبود چه بلایی سرمان می‌آمد.

اعلامیه‌های وقت خواب (به روایت حبیب‌الله اسدی)

محمد دستی در تعمیر رادیو داشت. همین باعث شده بود پای نوارکاست‌های ممنوعه به خانهٔ ما باز شود. دم‌دمای عصر که می‌شد، حسین نوار سخنرانی را می‌برد توی اتاق. هر دو ضبط را روبه‌روی هم می‌گذاشت. پتو می‌کشید رویش و دکمهٔ شروع را می‌زد. تا شب می‌توانست دو تا نوار تکثیر کند و فردا صبح هم می‌رساند کرمان.

شب‌های تابستان ۱۳۵۷، حسین یک بغل اعلامیه می‌آورد توی خانه و می‌داد به حسن و عبدالرضا. هر بار سفارش می‌کرد تا مردم زیر پیش‌بندهای حیاط خوابشان نبرده، اعلامیه‌ها را از لای در روانهٔ حیاط خانه‌ها کنند. یکی دو سال از برادرها کوچک‌تر بودم. چند شب موقع پخش اعلامیه راه افتادم دنبالشان. بعضی دیوارها بلند بود و کشیده. روی شانه‌های عبدالرضا سوار می‌شدم و کاغذ تازه را از بالای دیوار می‌انداختم توی حیاط خانه.

انتهای یپام/


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه