آخرین اخبار:

شهید حسن لطفی

شهید حسن لطفی

نام پدر: محمد
تاریخ تولد: 1342/10/5
تاریخ شهادت: 1362/8/21
محل شهادت: پنجوین
مشاغل: دانش آموز
محل تولد: سمنان - دامغان - دامغان
علت شهادت: ...........
محل دفن: بلوک: نام گلزار:فرات شهر:سمنان - دامغان
زندگی نامه

پنجم دی ۱۳۴۲ زندگی ساده محمد و ربابه با تولد کودکی رنگ و روی دیگری گرفت. اسمش را حسن گذاشتند و همه عشق و امیدشان را نثارش ساختند.

شوخ طبع و بذله‌گو بود

شهید حسن لطفی در کنار برادرها روزهای کودکی را گذراند و طعم کار و فقر و دردمندی را چشید و زود مرد شد. تازه کلاس پنجم را تمام کرده بود که درس را رها کرد و دوش به دوش پدر راهی مزرعه شد. چندی بعد به تهران سفر کرد تا شاید کمک احوال پدر باشد. روزگاری هم در دامغان به بنایی پرداخت. 

آن قدر شوخ و بذله‌گو بود که بچه‌ها عاشقش بودند. هر جا دور هم می‌نشستند، حسن را هم صدا می‌زدند. حسن مهربان بود و غیرتمند. همین شد که نتوانست بماند. جنگ که شروع شد پا را توی یک کفش کرد که باید بروم و بالاخره هم رفت.

به دلم افتاده این‌بار که برم شهید می‌شم

برادر حسن نقل می‌کند: توی حیاط روی پله‌ها مقابل مادر نشسته بود و از هر دری حرف می‌زد. بالاخره حرف‌ها را رساند به همان‌جا که می‌خواست. گفت: «مادرجان! اگه من برم و شهید بشم تو چی کار می‌کنی؟»

رنگ از صورت مادر پرید. با ناراحتی گفت: «این حرفا رو نزن ننه!» گفت: «حالا رفتیم و شهید شدیم!» بعد هم کلی از شهادت گفت. آن قدر ادامه داد که مادرم گفت: «به خدا توکل می‌کنم.»

باز حسن ادامه داد: «پس وقتی جنازه‌ام را آوردند، به خدا توکل می‌کنی. نکند داد و فریاد کنی!»

مادر جواب داد: «نه ننه‌جان! صبر می‌کنم.»

بعد حسن کمی جلوتر آمد گوشه چادر مادر را گرفت و بوسید و گفت: «به دلم افتاده این‌بار که برم شهید می‌شم!»

مادر شروع کرد به گریه کردن و حسن سرش را گذاشت روی دامان مادر. نیم ساعتی میان سکوت و هق‌هق گریه‌های مادر و اشک‌های بی‌صدای حسن گذشت.

آن وقت حسن گفت: «قربون دلت بشم! فرشی را که برای دامادیم گرفتی هدیه بده به حسینیه! خدا رو شکر کن که فرزندت برای دفاع از اسلام و قرآن رفته.»

مادر با گوشه روسری سفیدش اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: «برو مادرجان! خدا پشت و پناهت قول می‌دم ناشکری نکنم.»

نخستین شهید روستای فرات

سال ۱۳۶۲ پا به جبهه گذاشت. برای دو ماه در پاسگاه زید بود بعد هم راهی منطقه غرب و سرپل ذهاب شد و بعد از دویست و چهل و دو روز حضور در جبهه به عنوان آرپی‌جی‌زن، سرانجام بیست و نهم آبان ماه ۱۳۶۲ در عملیات والفجر چهار منطقه پنجوین به علت اصابت ترکش به سر به شهادت رسید.

حسن اولین شهید روستای فرات دامغان بود که مفقودالجسد بود و یازده سال بعد چند تکه استخوانش را خاک سرد فرات به یادگار در خود جای داد.

خاطرات

این خاطرات به نقل از برادر شهید است که تقدیم حضورتان می‌شود.

همه انگشت به دهان مانده بودند؛ انگار به حسن الهام شده بود

پوتین‌هایش را پوشید، با همه خداحافظی کرد و از خانه بیرون رفت. مادر کاسه آبی را که دستش بود پشت سرش ریخت. بعد هم ایستاد و شروع کرد به خواندن آیه‌الکرسی، سر کوچه به تیرهای چراغ برق رسیده بود که مادر شروع کرد به فوت کردن و «و ان یکاد» خواندن.

بچه‌ها سر کوچه ایستاده بودند. یکی‌یکی جلو آمدند و با حسن دست و روبوسی کردند. حسن با همه خداحافظی کرد. بعد هم گفت: «اولین شهید روستا منم! از این تیر چراغ تا آن تیر، پارچه سیاه عزایم را می‌چسبانید!»

همه ناباورانه نگاهش می‌کردند. فکر می‌کردند مثل همیشه شوخی می‌کند؛ اما چند روز بعد که خبر شهادتش را آوردند، وقتی پارچه سیاه را از این تیر تا آن تیر آویزان کردند، همه انگشت به دهان مانده بودند که انگار به حسن الهام شده بود.

 

مادر همانطور که قول داده بود راسخ و استوار  بود

وقتی کربلایی ابوالقاسم تقوی خبر شهادت حسن را آورد، باورمان نشر نه نشانه‌ای، نه جنازه‌ای، نه پلاکی. همرزمش علی مهرابی که از منطقه آمد، نفهمیدیم چطور خودمان را به علی آقا رساندیم.

مادر همانطور که قول داده بود راسخ و استوار جلوی علی آقا ایستاد و گفت: «پسرم! از حسن چه خبر؟ راست است که می‌گویند شهید شده؟»

علی آقا سرش را به زیر انداخت و گفت: «راست گفته‌اند مادرجان! من خودم بالای سرش بودم. تیر به پیشانی‌اش خورده بود. من سر و چشمش را بستم؛ اما وضعیت منطقه طوری بود که جنازه‌اش را به هیچ وجه نمی‌توانستیم حرکت بدهیم.»

فردا فرات در عزای اولین شهید روستا سیاه‌پوش بود؛ اگرچه شهید پیکری برای تشییع نداشت.

 

وصیت نامه

بسم الله الرحمن الرحیم

مَن طَلَبَنی وَجَدَنی، مَن وَجَدَنی عَرَفَنی وَ مَن عَرَفَنی اَحَبَّنی وَ مَن اَحَبَّنی عَشَقَنی وَ مَن عَشَقَنی عَشَقتَهُ وَ مَن عَشَقَتَهُ قَتَلتَهُ وَ مَن قَتَلتَهُ فَعَلی دِیَتَهُ وَ مَن عَلی دِیَتَهُ فَاِنّا دِیَتُهُ.

آن کس که مرا طلب کند می یابد، آن کس که مرا یافت می شناسد، آن کس که مرا شناخت دوستم میدارد و آنکس که خونبهایش بر من واجب شد پس من خودم خونبهایش هستم. ]1[

 

وَلا تَحسَبَنَّ الَّذينَ قُتِلوا في سَبيلِ ا... أَمواتًا بَل أَحياءٌ عِندَ رَبِّهِم يُرزَقونَ ]2[

 

اگر دین جدم جز با کشته شدن من پا برجا نمی ماند پس ای شمشیرها مرا در میان بگیرید ]3[

 

 

ما اگر طوق بندگی را به گردن نهاده ایم، باید در راه خدایی که به همه چیز، چیره می شود بنده بودن را ثابت کنیم و این خواسته به حق او که مردن در راهش است را با جان بپذیریم، اکنون که من عازم جبهه نبرد حق علیه باطل می باشم لذا لازم وضروری می بینم که وصیت نامه خویش را بنویسم و تذکراتی چند به پدر و مادر و برادران و دوستانم عرض کنم، پدر و مادر و برادران عزیزم، من اکنون به آرزوی دیرینه خود که رفتن به جبهه و جنگیدن در راه اوست رسیدم و این امید را دارم شما نیز این آگاهی را هرچه زودتر به دست بیاورید و نیروهایتان را بیهوده مصرف نکنید و انشاالله اگر این حقیر به فیض شهادت که واقعا در انتظار آن هستم نائل شدم، حتی کمتر اشکی در شهادت اینجانب نریزیدکه من راضی نیستم و شما برای غریبی و مظلومیت حسین (ع) گریه کنید زیرا این آزاد زیستن را او به ما آموخت و ما هرچه داریم از او داریم من امیدوارم در شهادتم همچون خمینی کبیر این پیر دلاور که در مرگ فرزند عزیزش، بخاطر اینکه در راه اسلام شهید شد و هیچ اشکی نریخت، صبور باشید که خدا صابران را دوست می دارد .

ملت شهید پرور ایران از شما می خواهم که امام خمینی را تنها نگذارید و مبلغ بیست هزار ریال دارم به حساب 100 امام واریز نمایید.

«والسلام»

چندرسانه‌ای
طراحی و تولید: ایران سامانه