شهید یداله آقابابائی در سال 1348 در شهر قم دیده به جهان گشود. همسر شهید در خاطراتی از شهید میفرماید که من بعد از آمدن ایشان از اسارت ازدواج کردم و هیچگاه حرفی از آن موقعها نمیزد و اگر ما هم چیزی میپرسیدیم ناراحت میشد فقط میگفت موقعی که اسیر بودیم خیلی شکنجهمان میدادند. ظرفی به ما میدادند برای غذا خوردن و در همان ظرف هم میگفتند دستشویی کنید اگر حرفی میزدیم آن قدر با چوب توی سرمان میزدند. تمام محاسنش را با دست کنده بودند و می گفت جای خوابیدن و نشستنمان قدر یک موزائیک بود و جانباز هم بود. دیگر این آخریها توانی برایش نمانده بود.
همه زندگیش وضو گرفتن و نماز خواندن بود. منتظر بود کی اذان میگویند تا وضو بگیرد و به مسجد برود. هیچگاه در خانه حرف کسی را نمیزد و از غیبت متنفر بود و در کارهای منزل نیز کمکرسان من بود. هیچگاه درخواستی از من نمیکرد و این آخری هم که تصادف کرد و به شهادت رسید. موقعی که جنازهاش را دیدم مثل اینکه خواب بود هیچ جراحتی در سر و صورتش نبود. یک صورت نورانی پیدا کرده بود. چون موقعی که زنده بود همیشه آرزوی شهادت میکرد و میگفت ای کاش من شهید شده بودم چون زندگی برایم خیلی مشکل است نه بخیهای در صورتش بود نه کبودی چون 15 روز در بیمارستان بود مثل اینکه به خواب ابدی رفته بود.