موج گرفتگي، شــهید شــد. مدفن وي در بهشت زهراي شهرستان ممسني واقع است.
شهید جلال آقاجانی
موج گرفتگي، شــهید شــد. مدفن وي در بهشت زهراي شهرستان ممسني واقع است.
متن ادبی شهید جلال آقاجانی:
بسم الله الرحمن الرحيم
فرازهائي از پيام سرباز بقية الله " شهيد جلال آقا جاني " خطاب به خانواده خويش . در کنار شط کارون : رسيدم ، رسيدم خسته با دستی کوتاه خسته و از پاي نشسته . رسيدم تا برايت باز گويم ، بغض فرو بسته ، که اينک براي تو و فقط در برابر تو آنرا مي شکفم ، سلام اي شط ، شط من ، شط کارون . شايد که از شکفتن اين بغض موجت به تلاطم در بيايد ، نميدانم شايد سيل شوي و همه را ويران کني ، نميدانم ولي جز تو کسي را ندارم که برايش باز گويم بغضم را ..... اي شط کارون ، تو را اين ابلهان و اين گرگهاي دو پا حقير و بي چيزت مي شمارند تا آنجا که تو را از زائده هاي خويش که از خود آنها تميزتر است پر ميکنند ولي تو را از اين عمل باکي نيست ، چون تو رودي و به معبود خود دريا مي ريزي شايد در افسونهايشان تو را عاشق دريا بنامند ، که به بقٌيه هم چنين است .
دوست دارم وقتي از اين بهشت آزاد شدم و به زندان مردان جوان بردنم و دوباره براي لحظه اي کوته به محفل گرم خانواده بازگشتم ، دستان پدرم را ببوسم و بر او اجر نهم، او را در آغوش بگيرم و نهايت مهرم را به او بنمايم تا شايد قطره اي از درياي مهر و وفاي او را بجويم به او بگويم پدر دوستت دارم بيشتر از عدد قطرات باران ، چون تو در برابر تمامي گرگهاي زمان مقاوم و استوار ايستاده اي ، و در برابر هيچيک از آنها سر تعظيم فرو نمي آوري ، تو نجيبي ناجي به عايت صبح و ناجي طلوع خورشيد .
به او گويم تا بحال قدرت را نمي دانستم ولي حالا که در اين جامعه کثيف واقعي وارد شدم و در برابر گرگهاي دو پا سربرافراشتم و سلاح بدست با آنها مي جنگم و فشاري که از بازوان آنها برخود احساس مي کنم، دانستم که تو رادمردي تو به گوارائي راه دوري مثل اين دشت ، دشتي که من هميشه دوستش داشتم وقتي به پدرم مي رسم به او بگويم که مي خواهم با او مردانه صحبت کنم ، شايد او از شنيدن چنين جملاتي پريشان شود و تعجب کند ، ولي نه پدر ، پريشان نشو، چون من هم پسر تو هستم و خون تو در رگهايم جاريست و اين را بدان که ديگر پسر تو آن پسري نيست که در افکار بچه گانه خويش غوطه ور باشد و تو را نشناسد.
پدر مي خواهم برايت بگويم که زندگي و اوج ديوانگي بشر بيشتر به سرنوشت چوب کبريتي شباهت دارد وقتي که درختي قطور و کهنسال در دشتي مملو از شادي بودم مرا جلادان ريشه زدند آن گرگان دو پا جامعه سبز مرا از تن بيرون آوردند و عريانم ساختند بعد زير دشنه اي بردنم که مرا يک زخم نمي زد بلکه قطعه قطعه ام ميکرد و اي کاش در همان دشت باقي مي ماندم و جاي يادگاري نويسي عاشقان بودم ، و بعد از تمامي کارهائي که روي تن و جان من کردند ، مرا با سنگي که به آن آشنا بودم آغشته کردند و به آن کبريت گفتند و اي کاش توان اين را داشتم که يکي از اين چوبهاي کبريت را بر خود بساوم و آنرا برافروزم تا به دنيا ثابت کنم که من زنده ام ، زنده وقتي که مرا کبريت گفتند وقتي چند از آدمياني که مي شناختندم دانه اي از من را بر مي داشتن و آن را در بلوغ و ديوانگي عشق خود براي شمع مي افروخت ولي افسوس که همه آنهائي را که مي افروختن به شمع نمي رساندند و شمع ناکام فاني مي شد ، ولي اکنون پدر عزيز من در تلاش و تکاپوي اين هستم که اين دانه بخت خودم را بپرورانم و آنرا در موعود خود به شمعم رسانم و پدر اين را بدان تا آنجا که بتوانم از اين تلاش دست برنخواهم داشت .
و اي مادر ، که مادري هستي گريخته از تمامي آسايش دنيوي ، که حقيقتاً بايد بهشت زير پاي تو باشد و اولين کسي که وارد بهشت مي شود راد زني باشد از نوع تو ، زن باشد زن ، شير زن و اي کاشف کشاف وجودم تو را از تمامي لذايذ زندگي بيشتر دوست ميدارم . و باز هم به او اي برادر، برادري که تمام اعضاي بدنم از تو و تمام اعضاي بدنت از من است ، تو ساده اي مثل من شايد از من ژوليده روي هم ساده ترين باشي.
برادر هم خون من مونس تمامي دردهاي من تو را مي گويم محمد را که براستي تو محمدي و وارث لطف و کرمي ، حاضرم تو را به دوش گرفته از تمامي هستيم بگذرم ، تاريکي را بشکافم و تو را با خود به دنياي سايه روشنها ببرم . تا در آنجا به تو بگويم که زندگي يعني چه ، زندگي را در اين تاريکي وصفي نيست چون تو نمي تواني ديد آنچه که هست .