خاطرات شهدا - صفحه 160

آخرین اخبار:
خاطرات شهدا
خاطراتی از شهید رضا کاتبی

وجدان بیدار

هنگامی که رضا به مرخصی آمده بود شب موقع خواب رسید و روی زمین خوابید. من به او گفتم مادرجان رضا چرا روی زمین خوابیدی، گفت: مادر دوستان من در جبهه روی خاک و سنگ می خوابند اگر من در اینجا روی تشک با راحتی بخوابم در پیش آنها شرمنده می‌شوم پس بهتر است این جا هم روی زمین بخوابم تا وقتی که به جبهه رفتم وجدانم ناراحت نباشد و آنجا هم بتوانم به راحتی بخوابم.
شهدای ترور استان گلستان

برگی از خاطرات شهید « نعمت الله رحمان نژاد»، با رژیم شاهنشاهی مخالفت می کرد

منتظر بهانه ای بودند تا ضربه خود را بر او وارد کنند. اما ایشان همچنان به مبارزات خود ادامه دادند
شهدای تروز استان گلستان

خاطرات جانباز شهید «علی اصغر قبادی»

خیلی دوست داشت آن دمپایی را بخرد ولی به علت داشتن یک پا، لنگه دیگر دمپایی بی استفاده می ماند
روایتی از همرزم شهید «شمس الله سنارا» را در سالروز شهادتش می خوانید؛

روایتی از عملیات والفجر هشت

عملیات شروع شده بود و آتش از آسمان و زمین می بارید. سید مهدی به اتفاق بی سیم چی از این طرف به آن طرف می دوید و همه جا را زیر نظر داشت. آنها طبق نقشه پیش می رفتند تا این که در منطقه عملیاتی فاو به رودخانه رسیدند.
شهدای ترور استان گلستان

«شهید محمد آقایی نژاد»؛ شهید شدن خیلی راحت است، آدم قبلش مثل پروانه می شود

هنگامی که لباس احرام پوشیدهم یک پروانه بر روی دستم نشست. تا پایان احرام دستم را تکان ندادم و آن پروانه نیز مدت زیادی بر روی دستم نشست و من به یاد پسرم به او نگاه می کردم و گویا او را می دیدم
خاطراتی از شهید محسن احمدزاده

بیت المال

رفتم بیرون که نان بگیرم. نانوایی بسته بود. جلوی خانه به محسن برخوردم. با موتور از راه رسیدم. گفتم:مادرجان! نانوایی بسته است، می ری یک جای دیگه چند تا نون بگیری؟. گفت: آره، چرا نمی رم؟. در را باز کردم و موتور را داخل حیاط گذاشت.گفتم: مگه نمی خوای بری نون بگیری؟. گفت: چرا می رم اما پیاده».گفتم: چرا با موتور نمیری؟.گفت: «موتور بیت الماله».کیسه را از من گرفت و رفت.
خاطراتی از شهید محمد حسن پریمی

تا كرانه‌هاي آبي خدا

من يك بسيجي‌ام، رهبرم را دوست دارم اسلام را دوست دارم،‌مي‌دوني اگر من و امثال من نرن هزاران پيرزن و پيرمرد ديگر از بين مي‌روند و در حالي كه اشك صورت سفيدش را نمناك مي‌كرد. خود را در آغوش برادر انداخت و گفت: مانعم نشو داداش من خوانده شدم و به آسمان نگاه كرد و گفت: به كرانه آبي خدا خوانده شدم.
شهادت عملیات کربلای5؛

خاطره خودنوشت شهيد خداداد شرفی

همين طور که نشسته بودم مي خواستم لقمه اي نان بخورم يک مرتبه يکي از برادران بسيجي نور آباد از لشکر فجر آمد تعاون و يک مرتبه گفت خيلي شهيد داده ايد...
چهل سالگی انقلاب

شهدای فجر آفرین/ برگی از خاطرات «شهید حیدر علی امیرخانی»، عشق به امام خمینی«ره»

زمانی که برادرم به شهادت رسید حیاط خانه ما مقدار زیادی نفت وجودم داشت بعدها فهمیدم که برادرم به دلیل علاقه زیادی که به امام خمینی ( ره ) داشت نفت را بین کسانی تقسیم می کرد که عشق و علاقه زیادی به امام خمینی ( ره ) نشان می دادند.
چهل سالگی انقلاب

فجرآفرینان گلستان/ برگی از خاطرات «شهید مسعود گلدسته»

یک روز برادرش به خانه آمد، من نهار املت درست کرده بودم و در حال شستن لباس بودم که گفت: من این نهار را نمیخورم. همان لحظه مسعود آمد...
چهل سالگی انقلاب

شهدای فجر آفرین/ خاطراتی از معلم »شهید مسلم مازندرانی»/ کفش های خاکی

کفش های خاکی پدرش را پوشید و وارد جمعیت شد و از ما دور شد. متوجه شدم می خواهد به شهر برود، به او گفتم نرو ولی به حرفم گوش نداد و رفت، او رفت و دیگر باز نگشت.
چهل سالگی انقلاب

شهدای فجر آفرین/ «شهید محمد حسن درویش محمدی»، لبیک گفته به فرمان امام

برادر جان رهبر عزیزمان ما را برای شرکت به تظاهرات ها دعوت کرده است. اگر ما گوش به فرمان نباشیم معلوم نیست چه می شود.
چهل سالگی انقلاب

شهدای فجر آفرین/ «شهید برات الله آبرودی»، طعمه ی عشق

برای نجات فرزندم دستم به آسمان نمی رسید. دست دلم را دراز کردم.

آرزوی شهدا چه بود؟ / خاطره روز نوشت شهید جمال ظل انوار (8)

آرزو داشتند که پيروزي کامل اسلام را ببينند آرزو داشتند که گسترش اسلام را در همه ي ابعادش ببينند و با اين آرزوها پا به ميدان گذاشتند با اين اميد که اگر شهيد شدند ما زنده ها راهشان را ادامه بدهيم ...
چهل سالگی انقلاب

شهدای فجر آفرین/ «شهید محمد مهدوی» این لباس دامادی من است

این پارچه کت و شلواری را به تو هدیه می کنم، برای دامادی خود نگه دار. من با حالت ناراحتی به او گفتم: این چه فرمایشی است که می کنید: گفت: این یک واقعیت است دیر یا زود خبر شهادت مرا خواهی شنید.
سال روز شهادت

خاطرات شهید «محمد زمان مهاجر» به نقل از مادر شهید

مادر جان! من به جبهه بروم ستمی نمی بینم آنجا اصلا سختی به من نمی دهند این حرفها را زد که من ناراحت نباشم و آسوده خاطر باشم.
خاطره ای کوتاه از نادر عزیزی برادر شهید هوشنگ عزیزی

بنی صدر بطور عمد در مسئله جنگ کارشکنی می کرد

هوشنگ عزیزی فرزند علی محمد در22 اردیبهشت ماه سال 1343 در تهران قدم به این جهان گذاشت و در دوم مردادماه سال 1360 در منطقه سوسنگرد مورد اصابت خمپاره از ناحیه شکم قرار گرفت و شربت شهادت را جانانه سرکشید.

پرمخاطب‌ترین آثار دفاع مقدس سال گذشته کدام‌اند؟

در یک سال گذشته در حوزه دفاع مقدس کتاب‌‌های «خاک‌های نرم کوشک: خاطرات خانواده و همرزمان شهید» و «من زنده‌ام: خاطرات دوران اسارت» به چاپ 212 رسیده و بر صدر جدول بیشترین نوبت چاپ کتاب‌های این حوزه قرار گرفتند. همچنین کتاب «سی و هشتمین روایت» در نخستین چاپ خود با 100 هزار نسخه دارای بیشترین شمارگان کتاب بوده است.

وقتی ریسک بزرگ ایرانی‌ها، فرمانده عراقی را حیرت‌زده کرد

فرمانده تیپ عراقی که در بین اسرا بود اعتراض می‌کند که چرا ما را به بی راهه می‌برید و مسیری که به سمت نیروهای ایرانی می‌رود غیر از این مسیر است.
«شهید محمد رخشانی»

آخرین دیدار مادر با فرزند شهید

مادر برایم دعا کن این آخرین دیدار باشد. برایم دعا کن وقتی به جبهه بازگشتم شهید شوم. او رفت و به آرزوی خود یعنی شهادت رسید.
طراحی و تولید: ایران سامانه