آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۳۲۰۸
۱۴:۴۸

۱۴۰۵/۰۷/۲۲
گفت‌و‌گو با مادر شهید آوینا برزگر، شهید مردمی لامرد در «جنگ رمضان»

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

وقتی خوی وحشیانه‌ دشمن به حریم امن خانه‌ها می‌رسد، معصومیت کودکان بی‌پناه نخستین قربانی آن است؛ همان‌جا که خاک‌بازی‌های کودکانه در گوشهٔ حیاط نیمه‌کاره می‌ماند و صدای خنده‌ها در غبار انفجار گم می‌شود. روایت پیش‌رو، بازخوانی یک آمار یا گزارشی از یک حمله نیست؛ واگویه‌های مادری است از شهرستان لامرد که فرشته‌ی دوساله‌اش، «آوینا» در هیاهوی انفجار و باران ترکش پر کشید.


به گزارش نوید شاهد فارس، وقتی خوی وحشیانه‌ دشمن به حریم امن خانه‌ها می‌رسد، معصومیت کودکان بی‌پناه نخستین قربانی آن است؛ همان‌جا که خاک‌بازی‌های کودکانه در گوشهٔ حیاط نیمه‌کاره می‌ماند و صدای خنده‌ها در غبار انفجار گم می‌شود. روایت پیش‌رو، بازخوانی یک آمار یا گزارشی از یک حمله نیست؛ واگویه‌های مادری است از شهرستان لامرد که فرشته‌ی دوساله‌اش، «آوینا» در هیاهوی انفجار و باران ترکش پر کشید.

در این گفت‌و‌گو، مادر از خنده‌های کوتاه، بازی‌های کودکانه میان خاک و گل باغچه و لحظات تلخی می‌گوید که یک خانواده ناگهان خود را در دل واقعیت هولناک جنگ دید. ما این روایت را بی کم‌وکاست و بدون هیچ اغراقی پیش روی شما می‌گذاریم تا سندی باشد از مظلومیت بی‌پناهانی که گناهشان، تنها زندگی در خانه‌های امن خود بود. با ما همراه باشید.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

فرشته‌ای کوچک از لامرد

من «سمیه محمودی‌فر»، مادر شهیده آوینا برزگر هستم؛ ساکن شهرستان لامرد. دوازده سال پیش ازدواج کردم و ثمره‌ی این زندگی، سه فرزند به نام‌های امیرعلی، آیلین و آوینا بود. آوینا فرزند کوچکم بود که ۲۰ بهمن ۱۴۰۲، تولد دو سالگی‌اش را گرفتیم.

بهمن‌ماه سال ۱۴۰۰ بود که برای به دنیا آمدنِ فرزندم راهی بیمارستان شدم. وقتی او را به دنیا آوردم و در آغوشم گذاشتند، نوزادی بسیار بانمک و تپل بود؛ صورتش به قدری تپل بود که چشم‌هایش درست پیدا نبود. وقتی به بخش منتقل شدم، پرستاران دور و برم جمع شدند؛ او را بغل کردند و در بخش می‌چرخاندند و کلی با او عکس یادگاری گرفتند. آن روز غرق در شادی بودم و خوشحالی پرستاران، شعفِ مرا صدچندان می‌کرد. دخترم از همان روزِ اول، کودکی بسیار ناز و دوست‌داشتنی بود و اسمش را با همسرم با عشق آوینا انتخاب کردیم.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

استقلالِ کودکانه و دنیایِ بازی‌های آوینا

برخلاف فرزندانِ دیگرم، آوینا چندان وابسته به من نبود؛ کمی مستقل‌تر بود، روحیه‌ای اجتماعی داشت و هر جا می‌رفتیم، با همان زبانِ کودکانه و شیرینش به همه سلام می‌داد. میانِ بچه‌ها هم که بود، پُرشور و سرزنده بازی می‌کرد.

در خانه‌مان یک حیاطِ مجزا داریم که جوجه‌ها را آنجا نگهداری می‌کنیم. آوینا می‌رفت آنجا و ساعت‌ها با جوجه‌ها سرگرم می‌شد؛ آنها را برمی‌داشت، توی گاریِ کوچکش می‌گذاشت و توی حیاط می‌چرخاند. کالسِکه‌اش همیشه توی حیاط بود و عروسک‌هایش را می‌نشاند توی آن و تمام حیاط را با کالسکه می‌گشت.

گل‌بازی را بی‌اندازه دوست داشت؛ ساعت‌ها در باغچه با آب و گل سرگرم می‌شد. عروسکی داشت که مدام آن را با خودش به باغچه می‌برد، آب و گل را به هم قاطی می‌کرد و می‌مالید روی سر و تنِ عروسک. بعد با دست‌های گلی می‌آمد پیش من و با همان زبانِ کودکانه که هنوز کامل نمی‌توانست حرف بزند، می‌گفت: «دستمو…» یعنی دستم را بشور. کلاً عاشقِ بازی بود.

حتی وقت‌هایی که برای جلساتِ اولیا و مربیانِ امیرعلی به مدرسه می‌رفتم، اگر خواب بود توی خانه رهایش می‌کردم؛ برمی‌گشتم و می‌دیدم بیدار شده، اما اصلا گریه نکرده است و در اتاق غرق در دنیایِ اسباب‌بازی‌هایش شده است.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

نماز‌های کودکانه و شیرین‌زبانی‌ها

عادتِ شیرین دیگری هم داشت؛ مثل همه‌ی بچه‌ها که دوست دارند هنگام نماز خواندنِ والدین کنارشان باشند، آوینا هم سبکِ خودش را داشت. هر وقت نماز می‌خواندیم، دقیقاً لحظه‌ای که به سجده می‌رفتیم، می‌آمد و روی پشتِ ما می‌نشست. عاشقِ این کار بود. فیلمش را هم داریم؛ چادری به سر می‌انداخت، ادای نماز خواندنِ ما را درمی‌آورد، سرش را روی مهر می‌گذاشت و با صدایِ کودکانه می‌گفت: «الله‌اکبر».

تازه به حرف آمده بود و چند کلمه‌ی محدود می‌دانست؛ اما هر کدامشان دنیایی از شیرینی بود. «بابا» را خیلی سریع و به عنوان اولین کلمه یاد گرفت. برادرش امیرعلی را به جای داداشی، «کاکا» صدا می‌زد و خواهرش را آبجی می‌گفت. تازگی‌ها هم جمله‌ی کوتاهی یاد گرفته بود که مدام تکرار می‌کرد؛ حتی وقتی بهترین جای خانه را با همه‌ی وسع‌مان برایش مهیا می‌کردیم، باز با همان لحنِ کودکانه می‌گفت: «جا نیست!». هرچقدر می‌گفتیم جایت خوب است، باز تکرار می‌کرد «جا نیست».

گاهی هم که با او شوخی می‌کردیم، اسم همه را می‌آورد، اما نامی از خودش نمی‌برد؛ می‌گفت: «مامان نیست!». تازه زبان باز کرده بود و هنوز فرصت نکرده بود تمامِ شیرین‌زبانی‌هایش را نشان دهد، اما همین‌قدر هم برایمان تمامِ زندگی بود.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

برکتِ زندگی و عشقِ بی‌اندازه به پدر

آمدنِ او به زندگی‌مان، خیر و برکتِ عجیبی با خود آورد. از روزی که به دنیا آمد، زندگی‌مان روبه‌راه‌تر شد، آرامشمان بیشتر شد و گشایشِ مالیِ عجیبی در خانه‌مان جریان یافت.

مثل همه بچه‌ها بیرون رفتن را خیلی دوست داشت. مرتب به دامنِ طبیعت می‌رفتیم و او شیفته‌ی چایی بود. همین که می‌نشست، می‌گفت: «چایی می‌خوام!». یکی هم کمش بود؛ حتماً باید دو سه فنجان چای می‌نوشید. اتفاقاً همان روز هم تصمیم گرفته بودیم بچه‌ها را به طبیعت ببریم و حتی دوچرخه‌هایشان را آماده کرده بودیم.

آوینا به‌شدت «بابایی» بود؛ وقتی پدرش از سرکار برمی‌گشت، امیرعلی آوینا را روی شانه‌اش می‌گذاشت و پشت در می‌ایستاد تا پدرش را بترساند. زمانی که پدر داخل می‌آمد به دنبال بچه‌ها می‌دوید و صدای خنده‌ی آوینا در خانه می‌پیچید. دستش را بالا می‌آورد و به جای سلام می‌گفت: «ایام!». وابستگی‌اش به پدر چنان بود که حتی وقتی پدر به حمام می‌رفت، پشتِ در می‌نشست و صبوری می‌کرد تا او بیرون بیاید. کنارِ گهواره‌اش لالایی‌های زیادی می‌خواندم.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

سایه‌ی شومِ جنگ؛ روزی که زمان متوقف شد

روز شنبه، نهم اسفند و دهم ماه مبارک رمضان بود. صبحِ آن روز، خبر حمله به مدرسه‌ای در میناب پیچید و تا عصر، تمام فکرم درگیر بچه‌های آن مدرسه بود. پیام‌هایی روی گوشی می‌آمد که توصیه می‌کرد در وقتِ جنگ کجا پناه بگیرید، اما من اصلاً توجهی نکردم. اصلاً به ذهنم خطور نمی‌کرد که روزی دشمن بخواهد شهرِ ما را هدف قرار دهد. با خود می‌گفتم امروز تهران را زده‌اند، ما که در جنوب و نزدیک کشور‌های عربی هستیم، در امنیتیم و اتفاقی نمی‌افتد.

ساعت حدود چهار عصر بود. روی گوشی اخبار را نگاه می‌کردم و دو تا از بچه‌ها کنارم خواب‌آلود دراز کشیده بودند. آوینا از صبح کمی تب داشت؛ صبح به او شربت و ایبوپروفن داده بودم، اما آرام نمی‌گرفت و اصلاً نخوابیده بود. همیشه عادت داشت وقتی گوشی دستم می‌گرفتم، بیاید کنارم دراز بکشد تا کم‌کم خوابش ببرد، اما آن روز هرچه کردم خوابش نبرد.

ساعت چهار بود که بلند شدم؛ گفتم بروم برای افطار آشپزی کنم. هر سه بچه پشت سرم آمدند. آوینا مثل همیشه عاشق چایی بود؛ کمی چایی و شیرخشک برایش قاطی کردم و خورد. به امیرعلی گفتم اگر می‌خواهد برود دوچرخه‌سواری، می‌تواند برود توی کوچه. آیلین گفت من نمی‌خواهم، گوشیت را به من بده. امیرعلی آمد تو و دوباره رفت بیرون، اما آوینا اصلاً به خانه نیامد. از آیلین پرسیدم کجاست؟ گفت آوینا توی حیاط، توی باغچه دارد بازی می‌کند.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

آوینا بر روی دستانم جان می‌داد / یک محله غرق خون

تلفنم دستم بود و داشتم صحبت می‌کردم. دیگ را برداشته بودم تا آب کنم و روی گاز بگذارم که ناگهان صدای مهیبی پیچید. صدای انفجار اول به قدری شدید بود که انگار چیزی توی سرم منفجر شد. اولین جمله‌ای که از زبانم درآمد این بود: «آوینا کجاست؟»، چون می‌دانستم آن دو تای دیگر کجا هستند.

دویدم سمت حیاط. آوینا دقیقاً روبه‌روی درِ سالن، روی دو زانوانش نشسته بود و رو به من نگاه می‌کرد. سریع رفتم و بغلش کردم. همیشه وقتی بغلش می‌کردم، صورتش را می‌گذاشتم روی شانه‌ام، اما آن روز، ناخودآگاه او را روی دست گرفتم. جلوی لباسش سالم بود و هیچ اثری از خون نبود؛ فکر کردم فقط از صدا ترسیده است. دو قدم رفتم جلوتر که بروم سمت بالای خانه. انفجار اول را درست درک نکرده بودم. با صدای انفجار بعدی سریع برگشتم داخل خانه؛ با خودم گفتم بروم سمت حیاط خلوت که یک درِ دیگر به سمت کوچه دارد.

وقتی به حیاط خلوت رسیدم، خانه کاملاً روشن شد؛ انفجار سوم نزدیک حیاط خلوتمان بود. وقتی این سه انفجار پی‌درپی تمام شد، برگشتم بیرون. درِ حیاط باز شده بود. همان‌جا که رسیدم دمِ درِ سالن، احساس کردم بدنم دارد گرم می‌شود؛ نگاه کردم و دیدم دمپایی‌ام غرق در خون است.
شروع کردم به جیغ زدن و گریه کردن. صدای همسایه‌ها را می‌زدم که بچه‌ام دارد خون از دست می‌دهد. با بچه‌ها دویدیم توی کوچه. هر کسی را که می‌دیدم ترکش خورده بود؛ چشمِ همسایه‌مان، کتفِ پسرش، کمرِ پدرش… هر کدام ضربه‌ای دیده بودند. آسمان پر از گرد و خاک سفید بود. موج انفجار و صدای سوت‌کشیدن توی گوش‌مان پیچیده بود؛ صدای همدیگر را درست نمی‌شنیدیم. کسی به آوینا توجهی نداشت.

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

آوینا اشک پرستار را درآورد

پزشکی از یک کلینیک زیبایی در آن نزدیکی بیرون دوید. اول حالِ همسایه و پسرش را پرسید و تا چشمش به من افتاد، گفت سریع فرزندش را بیاورید باید برسد بیمارستان، دارد خونریزی می‌کند. دخترم را نمی‌خواستم از دستم بدهم؛ وقتی سوار ماشین شدیم، امیرعلی را گذاشتم خانه و گفتم به بابا زنگ بزن و زیر دیگ‌ها را خاموش کن.

رسیدیم بیمارستان، درِ ماشین را که باز کردم، زنی سریع آمد و آوینا را از بغلم گرفت و دوید داخل. من هم دست دخترم را گرفتم و خودم را رساندم داخل. همه‌جا شلوغ و پر از همهمه بود؛ همه جیغ می‌زدند و گریه می‌کردند؛ وضعیتی که تا به حال ندیده بودیم. پرستار آوینا را پایینِ تختِ یک مجروح دیگر گذاشته بود. خودم بلندش کردم که مبادا بیفتد و در آغوشش گرفتم. پرستار زل زده بود به من و آرام‌آرام اشک می‌ریخت. پرسیدم چه شده؟ گفت برو توی آن اتاق بنشین. یک تکه باند به دستم داد و گفت برو تا دکتر بیاید.

توی اتاق، مجروح دیگری هم بود؛ دختری که در سالن ورزشی بود و می‌گفت ترکش خورده و انگشتش قطع شده است. دختر دیگری هم بود که پایش ترکش خورده بود و از درد گریه می‌کرد. من با اینکه سراپا اضطراب بودم، به آنها می‌گفتم: «شما آرام باشید، این‌قدر گریه نکنید، دخترِ من خواب است…» آوینا با همان پستانک توی دهنش، نفس می‌کشید و خوابیده بود. اصلاً نمی‌دانستم چه فاجعه‌ای رخ داده است.

نزدیک چهل دقیقه بعد، دکتر سونوگرافی آمد. آوینا روی دستِ پدرش بود و سرم به دستش وصل بود؛ او را بردیم سونوگرافی. بعد از آن، گفتند باید سریع ببریدش بخش آی‌سی‌یو. نیم ساعتی روی تخت در آی‌سی‌یو بود تا اینکه گفتند باید برود اتاق عمل. شلوغیِ بیمارستان بیداد می‌کرد. بالاخره دکتری آمد، آوینا را از من گرفت و گفت: «خواهش می‌کنم بروید بیرون، اینجا آلوده است، نمی‌توانید داخل بمانید.

وداعِ خاموش و تلخیِ حقیقت

نشستیم دمِ درِ اتاق عمل. مادری نبود که دنبال فرزندش نگردد. همسایه‌مان با صورتِ خونی و پای لنگان آمده بود بالا. بعد از عملِ اول، گفتند باید بروید خانه. رفتم لباس‌ها و پوشاکِ آوینا را آوردم، با این امیدِ واهی که عملش کرده‌اند و حالش خوب می‌شود. تمام شب دعا می‌کردم بیمارستان را نزنند.

صبح زود دوباره برگشتم بیمارستان. گفتند باید مجدداً برود اتاق عمل؛ گفتند کبدش آسیب دیده است. رفتم بالا توی بخش آی‌سی‌یو. صورتم را گذاشتم روی صورتش؛ بدن و صورتش به طرز عجیبی داغ بود. گفتم چرا این‌قدر داغ است؟ گفتند از بخاری زیر تخت است تا بدنش سرد نشود. هنوز نمی‌دانستم آوینا پر کشیده است. رفتم نشستم کنار تخت و دوباره برایش لالایی خواندم. صورتم را گذاشتم روی صورتش و زمزمه کردم: «دخترِ قویِ من، برمی‌گردی… منتظرت هستم، قوی باش…»

گفتند باید بیرون برویم تا او را آماده کنند. رفتم داخل. آخرین بار دستم را گذاشتم روی دستش. گیره‌ی دستگاه به دستش وصل بود. پرستار گفت دست به دستش نزن؛ اما دست که گذاشتم، دیدم دستش کاملاً یخ کرده است. گفتم دستش یخ کرده! گفتند نه، از دارو‌هایی است که تزریق می‌کنیم.

باور کردم. بردندش اتاق عمل. همان‌جا بود که گوشواره و النگوی آوینا را درآوردند و به ما دادند و گفتند این وسایلش است. نیم ساعت بعد، از اتاق عمل گفتند بروید تخت بیاورید تا او را ببریم بخش زایمان که تمیزتر است. ما با پدرش رفتیم تخت آوردیم و پشت درِ اتاق عمل منتظر ماندیم. نیم ساعت بعد، پدر و مادر را صدا زدند داخل. آن لحظه… دیگر تمام دنیا روی سرم خراب شد. فهمیدم که آوینا پر کشیده است.

 

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

داغی که بر دل نشست و یادگاری‌های ماندگار

حالم به قدری بد بود که نمی‌دانستم چطور به خانه برگردم و جواب بچه‌ها را بدهم. آیلین مدام می‌گفت: «بروید آوینا را بیاورید…» حتی روز‌های بعد که او را دفن کرده بودیم، آیلین فکر می‌کرد آوینا هنوز در بیمارستان است؛ می‌گفت شما می‌گویید لباس قشنگ بپوش برویم پیش آوینا، چرا می‌برید سرِ قبرستان؟ روز حادثه، تا لحظه‌ی آخر آیلین و آوینا شاد و خندان با هم دویده بودند و می‌خندیدند. آیلین می‌گفت هرچه گفتم آوینا خسته شدی بیا بخواب، گوش نداد و باز با صدای بلند خندید و دوید…

آن روز‌ها صدای انفجار‌های دوردست را از سمت عسلویه و جم می‌شنیدیم، اما فکر نمی‌کردیم مردم عادی را بزنند. بعداً فهمیدیم موجِ انفجار از باشگاه شهید نیمی به ما رسیده بود. مو‌های سرم پر از ذرات سیاه ترکش شده بود و خودم هم ترکشِ کوچکی در پا داشتم که با یک سوزن قفلی درش آوردم. آن روز تازه فهمیدم ترکش و ساچمه یعنی چه؛ چیز‌هایی که قبلاً فقط توی فیلم‌های جنگِ تحمیلی در تلویزیون دیده بودیم، این بار در خانه‌ی خودمان به چشم دیدیم.

مراسم تشییع آوینا با اینکه طفلِ دو ساله‌ای بیش نبود، بسیار باشکوه برگزار شد. اینترنت قطع بود و خیلی‌ها خبر نداشتند، اما جمعیتِ عظیمی آمدند؛ از پیرمرد‌ها و پیرزن‌هایی که توانِ راه رفتن نداشتند تا همه‌ی مردم روستا و شهر‌های اطراف. همدردی‌شان تسلای دلمان بود.

آرزو می‌کنم نابودیِ رژیم صهیونیستی را به چشمِ خود ببینیم. روزی برسد که همین دو فرزندِ باقیمانده‌ام را چنان پرورش دهم که مایه افتخار و بازوی توانمندی برای پیشرفت ایرانِ عزیز باشند؛ تا هیچ‌کس جرئت نکند به این خاک تعرض کند. آوینای ما در بحرین عمه و عمو دارد؛ می‌دانم دستِ مردم آنجا نبود، اما این کشور‌های همسایه با دلار‌هایی که به این جنایتکاران دادند، آنها را تقویت کردند. یادِ آوینای ما، در دلِ این خاک، تا ابد زنده خواهد ماند.

تهیه و تنظیم گفتگو: صدیقه هادی‌خواه

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد

لالایی‌های ناتمام در کنارِ گهواره‌ی خالی / فرشته‌ای کوچک که مهمان آسمان شد


گزارش خطا

ارسال نظر
طراحی و تولید: ایران سامانه