آخرین اخبار:
کد خبر : ۶۳۲۷۲۹
۱۱:۰۷

۱۴۰۵/۰۷/۲۵
قسمت نخست خاطرات شهید «محمدعلی شاه‌حسینی»

با اعتقاد دینی راهش را انتخاب کرد

مادر شهید «محمدعلی شاه‌حسینی» نقل می‌کند: «از همان كوچكی سر به زیر بود. غم ما را می‌خورد و دلش از من كنده نمی‌شد. جانش به جان من بسته بود. او خودش می‌دانست و با اعتقاد دینی این راه را انتخاب كرد.»


به گزارش نوید شاهد سمنان، «شهید محمدعلی شاه‌حسینی» ششم تیرماه ۱۳۴۰ در روستای علی‌‏آباد از توابع شهرستان گرمسار به دنیا آمد. پدرش گلعلی(فوت ۱۳۴۴) و مادرش لیلا نام داشت. در حد خواندن و نوشتن سواد آموخت. کشاورزی می‌‏کرد. به عنوان سرباز ارتش در جبهه حضور یافت. بیست و نهم مهرماه ۱۳۶۲ در شرهانی توسط نیروهای بعثی بر اثر اصابت ترکش به سر، شهید شد. مزار او در گلزار شهدای زادگاهش قرار دارد.

با اعتقاد دینی راهش را انتخاب کرد

خودش راهش را انتخاب کرد

بزرگ كردن هشت، نُه بچه قد و نیم قد آن هم به تنهایی و نبودن پدر و سرپرست خیلی سخت بود. سیر كردن شكم‌شان مشكل بود، چه رسد به مدرسه فرستادنشان. بچه‌هایم همه زرنگ بودند و علاقه به درس داشتند. از بچه‌های مردم كه كمتر نبودند، ولی شرایط زندگی ما طوری بود كه همه‌شان می‌چسبیدند به كار.

من هم مثل آن‌ها هم مرد بیابان بودم و هم زن خانه. هم وظیفه پدری را در حقشان ادا می‌كردم و هم حق مادری را. بچه‌هایم مثل همه هم سن و سال‌های خود احساس داشتند و متوجه می‌شدند كه بچه‌های مردم چطور زندگی می‌كنند. چه می‌پوشند و چه می‌خورند ولی دلشان به حال و روز من می‌سوخت و هیچ‌وقت تقاضای چیزی نمی‌كردند.

من هم با آن نداری روزگار هیچ‌وقت نگذاشتم دست‌شان به طرف كسی دراز شود و هرگز عادت نداشتند بیكار باشند. مواظب بودم كه در هر مجلسی شركت نكنند. مراعات می‌كردم و بعضی از دعوت‌ها را اجابت نمی‌كردم. بچه‌هایم همه خوب بودند ولی محمدعلی یک چیز دیگر بود.

از همان كوچكی سر به زیر بود. غم ما را می‌خورد و دلش از من كنده نمی‌شد. جانش به جان من بسته بود. او خودش می‌دانست و با اعتقاد دینی این راه را انتخاب كرد. وقتی كه شهید شد، برای عكسش همین برادر بزرگش به خانه آمد و نمی‌خواست من بفهمم. از رنگ و رخسارش فهمیدم خبری شده. خودم را آماده شهادتش كرده بودم. خدا هم صبر داد.

(به نقل از مادر شهید)

هدیه‌ای برای نیامده

بعد از اینكه به خانه مادرم رفتم، گفت: «مادر! این پسر وقتی داشت می‌رفت خدمت، یک مقدار پول به من داد و گفت: «این پول پیشت باشه تا اگه خدا به داداش بچه داد یک كادو از طرف من وخودت بخر و ببر به زن داداش بده.» هرچه اصرار كردم، من دارم و تو خودت راه دور هستی و نیازت می‌شه، قبول نكرد.

(به نقل از خواهر شهید)

توجه به والدین

روستا و منزل‌مان به جاده تهران ـ مشهد نزدیک است. یک سال تابستان با محمدعلی خربزه می‌خریدیم و لب جاده به مسافرین می‌فروختیم. خیلی هم وضع كاسبی خوب نبود ولی دلمان خوش بود كه بیكار ننشستیم و شندرغاز پول درمی‌آوریم.

هر روز فروشمان خوب نبود، می‌گفت: «خونه كه رفتیم، چیزی نگو. مثلاً نگو امروز پنج ریال یا یک تومان سود كردیم. شاید بابا و ننه ناراحت بشن. باشه با فروش فردا حداقل دو سه تومان بشه كه وقتی گفتیم، خوشحال بشن. اگه متوجه بشن كه این كار به اندازه حقوق و دستمزد یک كارگر در روز رو نداره، دیگه نمی‌ذارن خربزه فروشی كنیم.»

(به نقل از برادر شهید)

انتهای متن/


گزارش خطا

ارسال نظر
تازه‌ها
طراحی و تولید: ایران سامانه