خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
پنجشنبه, ۲۲ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
یکصد صلوات او که تمام می شد، شمارش دیگری شروع می شد. صلواتها که تمام شد، نه تنها خسته نشدیم، تازه احساس سبکی هم می کردیم؛ انگاری که دلمان بخواهد باز هم صلوات نثار کنیم!

نوید شاهد همدان:

اسدالله شهبازی: در جبهه چنگوله، توی سنگر نشسته بودیم و از هر دری سخنی پیش می آمد؛ تا این که حرف بر سر تربیت بچه ها افتاد و حاج آقا طالبیان گفت: برادر شهبازی! خبردار شدم دختر نه ساله ام یک روز از ماه رمضان روزه اش را افطار کرده، به گوشه ای صدایش کردم و مبلغی که بتوان با آن شصت گرسنه را سیر کرد، به دستش دادم و گفتم که برو این پول را به مسکین ها و فقیرها بده! گفت که بابا! چرا؟ گفتم که این کفاره آن یک روز است که روزه ات را خوردی.

دخترم سرش را پایین انداخت و به شدت از کارش پشیمان شد و از آن به بعد هرگز روزه اش را نخورد.

----------

پیرمرد چشمان ریزش را ریزتر کرده بود و داشت عینک ته استکانیش را با گوشه چفیه پاک می کرد.

حاج آقا طالبیان هم ازش پرسید: شماره عینکت چند است؟

پیرمرد بسیجی هم پاسخ داد: هشت!

حاجی با تعجب و خنده گفت: ماشاء الله! چقدر زیاد!

پیرمرد، همان طور که عینک را به چشم می زد، گفت: چی چی را ماشاء الله، حاجی؟! یعنی این که من خیلی کورم؟! و غش غش خندید.

------------

غلام علی مالمیر: در جبهه همیشه خوشرو بود و با شوخی های بامزه اش به همه روحیه میداد. پیر و جوان دوستش داشتند. نماز شبش را که می خواند، کفش های هفت - هشت نفری را که با هم بودیم، واکس میزد؛ در حالی که ما خواب بودیم.

"خائن کسی است که کار خودش را به دیگران بسپارد" این جمله ای بود که بارها از حاج آقا طالبیان شنیده بودیم.

در منطقه جنگی بودیم که آب نداشتیم. برای آوردن آب به ارتفاع، مجبور بودیم یک مسیر طولانی را پیاده برویم. البته آب را بیشتر با قاطر می آوردند؛ اما حاج آقا طالبیان آرام آرام دبه را بالا می آورد. آن وقت بود که همه برادران وجدانشان ناراحت می شد.

می گفتیم: حاج آقا! ما خودمان می رویم، آب می آوریم. چرا این قدر به خودت زحمت می دهی؟!

جمله معروفش را می گفت و ادامه میداد: چون من زیاد وضو می گیرم، مصرف آب من از همه شما بیشتر است. پس دست کم باید مقداری از زحمت آب آوردن پای خودم باشد!

ایک بار گفتیم: می ترسی ما هم در ثواب نمازت شریک بشویم؟! گفت: به هر حال همه ثواب می برند.

روزی داشتیم سنگر میساختیم. به توصیه حاج آقا شاید بیشتر از هزار صلوات فرستادیم. می گفت: برای اموات هر کسی صد صلوات بفرستد.

یکصد صلوات او که تمام میشد، شمارش دیگری شروع میشد. صلواتها که تمام شد، نه تنها خسته نشدیم، تازه احساس سبکی هم می کردیم؛ انگاری که دلمان بخواهد باز هم صلوات نثار کنیم!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر: