تیراندازی ممنوع| خاطره یک جانباز کرمانشاهی از سد دربندی خان

تیراندازی ممنوع| خاطره یک جانباز کرمانشاهی از سد دربندی خان

جانباز کرمانشاهی می گوید: جزیره ای در سد دربندی خان وجود داشت که فرمانده ما را موظف کرده بود برای نگهبانی آنجا برویم. شب که شد صدای قایق های دشمن را از نزدیک می شنیدم و به فرمانده گفتم دشمن به ما نزدیک شده جالب اینجا بود که ما حق تیراندازی هم نداشتیم...
گذشتن از مال دنیا؛ روایتی خواندنی از فرزند شهید «نصرت الله زبردست»

گذشتن از مال دنیا؛ روایتی خواندنی از فرزند شهید «نصرت الله زبردست»

فرزند شهید «نصرت الله زبردست» می‌گوید: پدرم یک روز از محل کارش به خانه بازگشت و مقداری پول و وسایل داشت. آن را به ما بخشید و ما را بوسید و سفارش کرد مراقب همدیگر باشید ممکن است این بار بروم و دیگر برنگردم و همین طور هم شد.
گریه‌های پرستاران برای مجروحیت رزمندگان، صحنه‌ای فراموش نشدنی است
برگی از ایثارگری پرستاران جنگ تحمیلی از زبان یک جانباز کرمانشاهی؛

گریه‌های پرستاران برای مجروحیت رزمندگان، صحنه‌ای فراموش نشدنی است

«یحیی پور احمدی» جانباز کرمانشاهی می‌گوید: پرستاران همیشه قبل از پانسمان بر سر و دستان ما بوسه می زدند و با چهره‌ای بشاش و خندان با مجروحین برخورد می کردند و اما در پایان تعویض پانسمان گاهاً گریان می شدند صحنه عجیبی بود.
برادرم بی قرار شهادت بود
گفتگوی نوید شاهد با برادر شهید «عزت اله فلاحی»؛

برادرم بی قرار شهادت بود

«فتح اله فلاحی» برادر شهید «عزت اله فلاحی» می گوید: یک روز برادرم با مادرم در حال صحبت بود که من هم از راه رسیدم. او به مادرم می گفت ما چند برادر هستیم اجازه بده به جبهه بروم. اگر من هم شهید شوم برادران دیگرم در کنار تو هستند که به یکباره به من گفت؛ شما بگو که رفتنم اشکالی ندارد. هزاران حرف نگفته در چهره داشت که من قبول کردم و نهایتا مادرم هم رضایت داد و راهی جبهه شد.
تنها سفری که به یادم می ماند سفر بی بازگشت پدرم بود
روایتی شنیدنی از دختر شهید«جهانگیر صفریانی»؛

تنها سفری که به یادم می ماند سفر بی بازگشت پدرم بود

دختر شهید«جهانگیر صفریانی» می گوید: 13 فروردین که اعلامیه پدر را بر در و دیوار خانه مان دیدم باور کردم که دیگر پدرم را نخواهم دید پیکرش را به میانه آوردند در حالی که اشک صورتم را پوشانده بود با شاخه گلی به سوی او رفتم.گفتم"سلام بابا" اما جوابی نشنیدم.
ماجرای عجیب قطع انگشت اسیر ایرانی در مقابل چشمان فرمانده عراقی
خاطره ای ناب از آزاده کرمانشاهی؛

ماجرای عجیب قطع انگشت اسیر ایرانی در مقابل چشمان فرمانده عراقی

«ذوالفقار طلوعی» آزاده کرمانشاهی گفت: «یک روز مسئولین اردوگاه اسرا را تهدید کردند. در جواب آنها یکی از اسرا بلند شد و در حالی که تیغ تیزی در دست داشت به فرمانده ی عراقی گفت: شما ما را به ضرب و شتم تهدید نکنید، اگر این دست ها برای شما بلوک بزنند، خودمان یکی یکی انگشتانمان را قطع می کنیم ...»
انقلابی و خستگی ناپذیری از شاخصه های دانشجویان بسیجی است
رییس دانشگاه پیام نور شهرستان ثلاث باباجانی:

انقلابی و خستگی ناپذیری از شاخصه های دانشجویان بسیجی است

رییس دانشگاه پیام نور شهرستان ثلاث باباجانی، گفت: انقلابی، متعهد و متخصص، جهادگر و فعال، خستگی ناپذیر و امیدوار بودن از شاخصه های یک دانشجوی بسیجی است.
نجابت و پاکی فرزندم زبانزد همگان بود
مادر شهید:

نجابت و پاکی فرزندم زبانزد همگان بود

مادر شهید« ایرج الماسی»، گفت: شهید به نجابت و پاکی در بین اقوام، نزدیکان و دوستان زبانزد بود و همین موضوع در جبهه هم باعث شده بود که دو سال در کنار فرمانده اش از وطن خود دفاع کند.
در راه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنیم
رییس نهاد کتابخانه‌های قصرشیرین:

در راه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت، از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنیم

رییس نهاد کتابخانه های شهرستان قصر شیرین، گفت: در راه ترویج فرهنگ ایثار و شهادت از هیچ کوششی دریغ نمی‌کنیم.
یک تنه با دشمن می جنگید
روایتی خواندنی از همرزم شهید « شهریار قلی پور»؛

یک تنه با دشمن می جنگید

همرزم شهید « شهریار قلی پور» می گوید: « شهید یکه و تنها با شجاعتی وصف ناپذیر زیر آتش دشمن که یک لحظه هم قطع نمی شد می رفت و تا آخرین فشنگ با آنها می جنگید.»
بعدی 6 7 8 9 قبلی