کاش دوباره می‌توانستم روی شانه‌هایش گریه کنم
قسمت دوم خاطرات شهید «عزت‌الله حسنی»

کاش دوباره می‌توانستم روی شانه‌هایش گریه کنم

فرزند شهید «عزت‌الله حسنی» نقل می‌کند: «خبر شهادتش را که شنیدم، زمین و زمان دور سرم چرخید. کاش مثل آن روز که از دوچرخه افتادم و زیر بغلم را گرفت، می‌تونستم سرم را روی شانه‌اش بگذارم و هق‌هق گریه کنم.»
«ابوالقاسم» سرباز امام زمان شد
قسمت دوم خاطرات شهید «ابوالقاسم دهرویه»

«ابوالقاسم» سرباز امام زمان شد

خواهر شهید «ابوالقاسم دهرویه» نقل می‌کند: «دلم از رفتار او گرفته بود. گفتم: این چند روز رو بمون. بعد هم درست رو که تموم کردی می‌برنت سربازی دیگه. گفت: داوطلب رفتن کیف داره. می‌خوام خودم برم که سرباز امام زمان باشم.»
عکسی که مونس تنهایی من شد
قسمت نخست خاطرات شهید «عزت‌الله حسنی»

عکسی که مونس تنهایی من شد

فرزند شهید «عزت‌الله حسنی» نقل می‌کند: «لباس‌هایم را به تنم پوشاند و دوتایی راه افتادیم. رفتیم عکاسی عکس گرفتیم. این عکس پس از سال‌ها امروز هم مونس لحظه‌های تنهایی و دلتنگی من است.»
سنگر، محراب سید شده بود
قسمت دوم خاطرات شهید «سید زین‌العابدین قدمی»

سنگر، محراب سید شده بود

هم‌رزم شهید «سید زین‌العابدین قدمی» نقل می‌کند: «سید زین‌العابدین آرام به حال سجده رفت. سنگر، محراب سید شده بود؛ دیدار و حضور. رزمنده‌ای دیگر در کنارش در خون خود غلتیده بود و زیر لب شهادتین می‌خواند و چه محراب گلگون زیبایی بود!
رسیدن به مقصود تنها هدف اوست
قسمت نخست خاطرات شهید «سید زین‌العابدین قدمی»

رسیدن به مقصود تنها هدف اوست

برادر شهید «سید زین‌العابدین قدمی» نقل می‌کند: «می‌دانست برای مادر، نبودن سه فرزند سخت است و خوب می‌دانست که سید زین‌العابدین قصد رفتن کرده است و رسیدن به مقصود، تنها هدف اوست.»
مادر! قید این پسرت را بزن

مادر! قید این پسرت را بزن

مادر شهید «محمدحسین رستمیان» نقل می‌کند: «پایش روی پله جلوی در بود. با التماس گفت: مامان! قید این پسرت رو بزن! مادرم چیزی زیر لب گفت و قرآن را جلو آورد. محمدحسین قرآن را بوسید و از در بیرون رفت. باورم نمی‌شد آخرین دیدارمان باشد.»
روایتی از کرامات «ناصر»؛ باغی که نصیب پدر شد
قسمت دوم خاطرات شهید «ناصر سلطان»

روایتی از کرامات «ناصر»؛ باغی که نصیب پدر شد

احمد سلطان نقل می‌کند: «خواهرم خواب پدر ناصر را دید. به او گفت: «عمو! این باغ رو چه‌طوری به دست آوردی؟ جواب داد: به برکت پسرم ناصر.»
ملاقات پس از ده سال
قسمت نخست خاطرات شهید «ناصر سلطان»

ملاقات پس از ده سال

دایی شهید «ناصر سلطان» نقل می‌کند: «بعد از ده سال جسدش را آوردند، آن هم تعدادی از استخوان‌هایش را.»
امام زمان(عج) او را طلبید
قسمت سوم خاطرات شهید «محمدتقی فیض»

امام زمان(عج) او را طلبید

هم‌رزم شهید «محمدتقی فیض» نقل می‌کند: «وقتی خبر شهادتش را شنیدم، با خودم گفتم: مطمئنم امام زمان(عج) او رو طلبید.»
هشدار شهید در خواب؛ روایتی از پیوند آسمان و زمین
قسمت سوم خاطرات شهید «عباسعلی فیض»

هشدار شهید در خواب؛ روایتی از پیوند آسمان و زمین

همسر شهید «عباسعلی فیض» نقل می‌کند: «به‌خاطر باران، چاه ریزش کرده و چاله بزرگی وسط حیاط پیدا شده بود. عباسعلی می‌خواست این را در خواب به من بگوید.»
بعدی 5 6 7 8 قبلی