خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
دوشنبه, ۲۶ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
پس از آمارگیری، گفتم من از میان آن جمع فقط شهادت آقای ظفری را به چشم دیدم. مجروحیت حاج آقا طالبیان را دیدم، ولی شهادتش را به چشم ندیدم.

نوید شاهد همدان:

محمد بهشتی خواه: شب بود. همراه حاج آقا و یکی از دوستان می رفتیم قصر شیرین. حاج آقا رانندگی می کرد. با دیدن پمپ بنزین توقف کرد. دوستمان برای پر کردن بنزین پیاده شد. حاج آقا داشت نگاهش می کرد. ظاهرا بیست لیتر و یک پنجم لیتر بنزین زده و مبلغ شصت تومان پول پرداخت کرده بود. وقتی سوار شد، حاج آقا پرسید:

چه قدر پول دادی؟

دوست مان پاسخ داد: شصت تومان.

حاج آقا هم خودرو را کناری پارک کرد، پیاده شد و رفت طرف جایگاه و ده ریال به صاحب جایگاه داد و برگشت.

با تعجب پرسیدیم: پولی که دادی بابت چه بود؟!

گفت: یک پنجم ليتر اضافه زدیم، باید پرداخت می شد. این اتفاق ده روز پیش از مفقود شدنش پیش آمد.

مرادی، فرمانده گردان: مجوز ورود به کردستان عراق راگرفته شد. یگان انصارالحسین علیه السلام استان همدان، یکی از یگان های عمل کننده در نبرد مرصاد بود. از جمله کسانی که داوطلب اعزام شد، حاج آقا طالبیان بود. نیروها در پادگان ابوذر، آموزش و آمادگی جسمانی و دفاعی را شروع کردند. با توجه به تسلطی که حاج آقا نسبت به مسائل عقیدتی داشت، چند نوبت به آموزش مسائل عقیدتی پرداخت.

دو بار برای عملیات رفتیم ولی به دلایلی اجرا نشد. در آن اعزام چنان زمان حرکت مان را تنظیم می کردیم که او سر کلاس بود و از حرکت ما خبردار نمی شد. نوبت سوم که به سمت مرز خسروی حرکت کردیم، دوازدهم فروردین ماه بود. وقتی وارد مرز شدیم، برحسب وظیفه، یکی یکی افراد را چک می کردیم که نکند خدای نکرده

نیروی نفوذی میان بچه ها باشد.

عده ای پشت یک کمپرسی نشسته بودند. صورت همه را نگاه کردم. در گوشه ای کسی نشسته و صورت خودش را پوشانیده بود. رفتم جلوتر و دیدم حاج آقاست.

گفتم: حاجی! مگر تو کلاس نداشتی، چرا آمدی؟! من شنیدم در زندان با سران منافقین مشکل داشتی. حالا آنها کاملا تو را می شناسند. اگر خدای نکرده اسیر بشوی...

گفت: دوباره سرم را کلاه گذاشتید و بدون اطلاع من راه افتادید! دیگر دستتان برای من رو شده. من حتما باید در این عملیات شرکت کنم.

رفتم و از آقای سلگی خواستم که با حاج آقا صحبت کند تا شاید منصرف بشود. بعد هم با آقای زرگری صحبت کردم؛ اما هر چه گفتیم، قبول نکرد و گفت: شما نمی توانید مانع رفتن من به این عملیات بشوید. من تصمیم خودم را گرفته ام.

پابه پای دیگران مسافتی طولانی و صعب العبور را آمد؛ تا ساعت پنج صبح که بالای هدفها مستقر بودیم. نیروها را جمع کردم و در یک محدوده کوچک تر و جمع و جورتر، منتظر دستورات بعدی شدیم. با روشن شدن هوا از سمت چپ و راست ما، دشمن با امکانات زرهی که در اختیار داشت، تصمیم به محاصره گردان گرفت.

حالت دفاعی به خود گرفتیم. دشمن که جلو آمد، درگیر شدیم. تعداد زیادی تانک به صحنه آمد و کار درگیری به جایی رسید که نیروهای منافقین و بچه های گردان با هم قاطی شده بودند. کسانی مثل آقای رمضانی، آقای موبر، آقای حمیدی و شهید سلگی، شهید ظفری و خود حاج آقا با آر.پی.جی7 و تیربار جلوی تانکها ایستادند تا مانع ورود تانک ها به میان بچه ها بشوند و فرصت داشته باشند کمی عقب بروند. درگیری تقریبا یک ساعت ادامه داشت.

حاج آقا دو متر بیشتر با من فاصله نداشت که ناگهان دیدم از ناحیه ران مجروح شد. سی - چهل متری کمکش کردم و به عقب برگشتیم.

کم کم توان راه رفتنش را از دست داد. آقای موبر، آقای کرمی و آقای حمیدی به کمک حاج آقا آمدند و من هم برگشتم؛ اما ظاهرا این چند نفر هم سرنوشت شان مثل حاج آقا طالبیان شد.

نبرد به حمدالله نتیجه خیلی خوبی داشت. با وجود این که تعدادی از بچه ها شهید، اسیر و مجروح شدند اما از دستاوردهای آن این بود که منافقین متوجه شدند در عمق و داخل خاک عراق هم در امان نیستند. پس از آن بود که دیگر از فکر عملیات منصرف شدند.

پس از آمارگیری، گفتم من از میان آن جمع فقط شهادت آقای ظفری را به چشم دیدم. مجروحیت حاج آقا طالبیان را دیدم، ولی شهادتش را به چشم ندیدم.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده