خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
يکشنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
بلافاصله پرسید: محمدجعفر! خدا بالاتر است یا پیامبر؟ گفتم: . خب، معلوم است که خدا بالاتر است. گفت: خدا یکی است و من هم یک سکه تعیین می کنم.

نوید شاهد همدان:

محمدجعفر شهبازی: مدتی به مشهد منتقل و معاونت پرورشی آموزش و پرورش استان خراسان را به عهده داشت. من هم معاونت آموزش و پرورش نهاوند را عهده دار بودم. هر چند بار زنگ میزد و پس از احوال پرسی، می گفت: تو که توی نهاوند هستی، یک دختر خوب برای پسرم در نظر بگیر.

می گفتم چشم. و پی گیری می کردم تا یک دختر خوب برای حسین پیدا کنم تا این که روزی زنگ زد و گفت: آقای شهبازی! تو که این قدر دیر فهم نبودی! گفتم: چطور؟

گفت: منظور من از مطرح کردن این موضوع با تو، خواهر خودت است.

کمی شوکه شدم و سپس موضوع را با خانواده در میان گذاشتم و موافقت ضمنی خواهرم را برای ازدواج گرفتم و حاج آقا را از این موافقت مطلع کردم.

بالاخره یک شب برای صحبت های اولیه دور هم جمع شدیم. بعد از بحث های اولیه، بحث مهریه پیش آمد. خواهرم چیزی را بیان کرد و من هم به شوخی گفتم: حاج آقا! به نظر من، مهریه به تعداد یکصد و بیست و چهار هزار پیغمبر سکه بهار آزادی باشد!

بلافاصله پرسید: محمدجعفر! خدا بالاتر است یا پیامبر؟ گفتم: . خب، معلوم است که خدا بالاتر است. گفت: خدا یکی است و من هم یک سکه تعیین می کنم.

از این جواب في البداهه و زیرکانه داشتیم می خندیدیم که خیلی جدی گفت: من یک قطعه زمین مربوط به سال های خدمتم در قصر شیرین دارم. الان دست عراقی هاست. بیا و برو آن جا و زمین را برای خودت تحویل بگیر!؟

صحبت های اولیه به خیر و خوبی تمام شد و مراسم ساده و زیبایی برگزار شد.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده