خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
دوشنبه, ۱۹ اسفند ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
توی نگاه همه ما نگرانی و دلواپسی موج میزد؛ اما برعکس، حاجی با رویی گشاده و لبی خندان، برایمان حرف میزد. باز هم اتاق بیمارستان شد کلاس درس. از معارف شروع کرد و با تحلیل و بحث سیاسی ادامه داد.

نوید شاهد همدان:

مراد کفراشی: پرسید: آقای کفراشی! امروز خیلی کسلی، درست است؟! .

گفتم: بله، حاج آقا! خیلی ناراحتم، چون نماز صبحم قضا شده.

سکوت کرد. بعد دیدم که چشمانش قرمز شد. در اوج ناراحتی و خشم این طوری میشد. هیچ عکس العمل دیگری در برابر خشم و عصبانیت نداشت.

در حالی که اشک در چشمانش حلقه زده بود گفت: وقتی هم سن و سال تو بودم، یک روز نماز صبحم قضا شد. شب بعدش امیر المؤمنین علی علیه السلام به خوابم آمد و گفت: من این انتظار را از تو نداشتم، بیشتر مواظب باش.

میرهاشم میری: مهرماه ۱۳۶۱ یک دستگاه مینی بوسی در جاده همدان نهاوند تصادف کرد. حاج آقا طالبیان و چندنفر از دوستانش هم که جزو سرنشینان مینی بوس بودند، در این تصادف سخت آسیب دیدند؛ حتی چندین نفر کشته شدند. بیشتر استخوان های حاجی خرد شده بود؛ به طوری که خیلی ها به کلی از بهبودش ناامید شدند.

با همان وضعیت به بیمارستان خاتم الانبیاء(ص) تهران انتقالش دادند. پنج یا شش ماه گذشت. حسابی دلمان برای خودش و حرف های آموزنده اش تنگ شده بود. بیست نفری از دوستان، اتوبوسی گرفتیم و رفتیم به عیادتش.

وارد اتاق که شدیم، متوجه شدیم پس از آن همه مدت، هنوز روی تخت خوابیده و به پاهایش وزنه آویزان است.

توی نگاه همه ما نگرانی و دلواپسی موج میزد؛ اما برعکس، حاجی با رویی گشاده و لبی خندان، برایمان حرف میزد. باز هم اتاق بیمارستان شد کلاس درس. از معارف شروع کرد و با تحلیل و بحث سیاسی ادامه داد.

رفته بودیم عیادت اش که به او روحیه بدهیم؛ اما برعکس شد و ما از او روحیه گرفتیم و با دلی شاد و سرشار از آرامش برگشتیم!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده