دوشنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
یکی از همان روزها دو نفر از برادرها خسته و تشنه از روستایی برگشته و به پشت مسجد رفته بودند؛ به خیال خودشان جایی که کسی آنها را نمی دیده، داشتند آب می خوردند. حاج آقا طالبیان از راه رسیده و با ناراحتی گفته بود: عزیزان من! این چه کاری است که شما می کنید؟! شما به خاطر این که من به مجلس بروم، عملی واجب را ترک می کنید و می روید برای من تبلیغ می کنید؟! اگر برای من است، اگر مرا دوست دارید، دیگر این کار را نکنید. روزه بر شما واجب است.

نوید شاهد همدان:

محمد بهشتی خواه: تبلیغات نمایندگی مجلس شورای اسلامی همزمان شده بود با ماه مبارک رمضان. عده ای از برادران از روی علاقه ای که به حاج آقا طالبیان داشتند، برایش تبلیغ می کردند و به روستاهای دوردست می رفتند. پس نمی توانستند روزه بگیرند.

یکی از همان روزها دو نفر از برادرها خسته و تشنه از روستایی برگشته و به پشت مسجد رفته بودند؛ به خیال خودشان جایی که کسی آنها را نمی دیده، داشتند آب می خوردند. حاج آقا طالبیان از راه رسیده و با ناراحتی گفته بود: عزیزان من! این چه کاری است که شما می کنید؟! شما به خاطر این که من به مجلس بروم، عملی واجب را ترک می کنید و می روید برای من تبلیغ می کنید؟! اگر برای من است، اگر مرا دوست دارید، دیگر این کار را نکنید. روزه بر شما واجب است.

***

از بس حاج آقا طالبیان را دوست داشتم، مغازه ام را تعطیل و آن را به ستاد تبلیغات نمایندگی مجلس شورای اسلامی تبدیل کردم. حسابی سرگرم فعالیت بودم که به ستاد آمد و نخستین پرسشی که کرد، این بود: مغازه ات را به خاطر ستاد انتخاباتی من تعطیل کرده ای؟!

گفتم: بله، حاجی جان!

گفت: خب، خودت که راضی هستی، آیا خانواده ات هم از این کار راضی هستند؟

گفتم: خیالت تخت. دلشان می خواهد برای شما کاری انجام دهند.

با لبخند رو به من کرد و گفت: خدا از تو و خانواده ات راضی باشد.

همین یک جمله به اندازه یک دنیا برای خودم و خانواده ام ارزش داشت.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده