خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
پنجشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
من که پشت سرش نشسته بودم، حتی یک آخ هم نشنیدم. به سرعت او را به بیمارستان رساندیم. پایش را چندین بخیه زدند و پانسمان کردند. مدت ها با عصا راه می رفت. تحمل و مقاومتش در مقابل دردها بی نظیر بود. هیچ وقت در مقابل درد و مصائب و مشکلات بی تابی از او ندیدم.

نوید شاهد همدان:

محمد شعاعی- قاسم یوسفی: روزی سوار بر موتور یکی از دوستان، به همراه حاج آقا طالبیان برای انجام کاری می رفتیم. وقتی به مقصد رسیدیم و پیاده شد، دیدیم که پایش می لنگد. بیشتر که دقت کردیم، متوجه شدیم خون به شدت از پایش سرازیر است. پاشنه اش لای چرخ موتور رفته و کلی پوست و گوشتش کنده شده بود. این اتفاق در بین راه افتاده بود.

من که پشت سرش نشسته بودم، حتی یک آخ هم نشنیدم. به سرعت او را به بیمارستان رساندیم. پایش را چندین بخیه زدند و پانسمان کردند. مدت ها با عصا راه می رفت. تحمل و مقاومتش در مقابل دردها بی نظیر بود. هیچ وقت در مقابل درد و مصائب و مشکلات بی تابی از او ندیدم.

***

پس از یک تصادف سخت و ماندن طولانی پایش در گچ، زانویش خم نمیشد؛ چون خودم تجربه مشابه ای داشتم و مینیسک زانو عمل کرده و بارها به فیزیوتراپی رفته بودم، پیشنهاد کردم که هر روز به خانه شان بروم و کمکش کنم. قبول کرد.

هر روز یکی - دو ساعت بدون امکانات لازم پایش را گرم می کردم و ماساژ میدادم و وادارش می کردم که ورزش ها و تمرین های لازم را انجام دهد. می دانستم که درد شدیدی را تحمل می کند؛ اما حتی یک بار هم ناراحتی و عجز و لابه اش را ندیدم.

هر وقت احوالش را می پرسیدم، می گفت: الحمدالله. آرتروز گردن، دیسک کمر، مینیسک زانو همگی وظایف خود را انجام می دهند تا کفاره گناهان مرا در این دنیا بپردازند. این بلایا همگی نعمت است! خدا را شکر.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده