خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
سه‌شنبه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
از آن روز به بعد، به همان ترتیبی که گفته بود، چای دم می کردم. جالب این بود که هر کس چای را می خورد، با به به و چه چه می گفت: عجب چای خوبی! این چای را از کجا خریدید؟ حاجی می خندید و به شوخی می گفت: از خارج برایمان فرستاده اند!

نوید شاهد همدان:

وجيه الله میرزایی: به او خبر دادند که فلان کاسب که دوست قدیمی شماست، با شما قهر کرده و به شخص دیگری که رقیب انتخاباتی شما است تمایل پیدا کرده و از او حمایت می کند.

حاج آقا گفت: بلند شو تا به دیدن اش برویم.

به محض این که به محل کسب طرف رسیدیم، حاج آقا بغلش کرد و صورتش را بوسید. بعد هم چند لحظه ای نشستیم و بعد از صحبت های متفرقه، حاج آقا به من گفت: ستاد احتیاج به چای دارد. طرف هم بلند شد و رفت و چند بسته چای کوپنی آورد و به دست من داد.

خواستم پولش را بدهم، حاج آقا گفت: پول نمی گیرد و قصد کمک به ستاد ما را دارد؟ بعد از این که برگشتیم، گفتم: حاجی! این چای خوش طعم نیست، اجازه بده بروم یک چای خوب بخرم. گفت: تو برو ستاد تا من هم بیایم.

با دل خوری، چای ها را بردم ستاد. چند دقیقه بعد آمد. چهار شیشه گلاب دستش بود. گلاب ها را به من داد و گفت: هر بار که چای دم می کنی، دو - سه قاشق از این گلاب بریز داخل قوری. این همه خودت را به خاطر چای ناراحت نکن.

از آن روز به بعد، به همان ترتیبی که گفته بود، چای دم می کردم. جالب این بود که هر کس چای را می خورد، با به به و چه چه می گفت: عجب چای خوبی! این چای را از کجا خریدید؟ حاجی می خندید و به شوخی می گفت: از خارج برایمان فرستاده اند!
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده