خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
چهارشنبه, ۰۹ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
حاج آقا! شما با این اتوبوس بروید و من با اتوبوس بعدی می آیم. به خدا شرمنده ام، آخر مادرم قسمم داده و گفته با شما هم سفر نشوم! مادرم می گوید که شما بدشانس هستید

نوید شاهد همدان:

یوسفی: به همراه یک صاحب بنگاه معاملاتی، برای انجام قراردادی، باید به کرج میرفت. دو تا بلیط اتوبوس برای شب گرفته بود. آقای بنگاهی سر قرار حاضر می شود، اما سوار اتوبوس نمی شود و با شرمندگی می گوید: حاج آقا! شما با این اتوبوس بروید و من با اتوبوس بعدی می آیم. به خدا شرمنده ام، آخر مادرم قسمم داده و گفته با شما هم سفر نشوم! مادرم می گوید که شما بدشانس هستید و همیشه تصادف می کنید، شرمنده ام.

راست می گفت، پدرخانمم نوزده بار تصادف کرده بود و هر بار جان سالم به در برده بود.



در شب های سرد زمستان، همان ساعاتی که همه در خانه های گرمشان نشسته بودند و دلشان نمی خواست بیرون بروند، با پیکان صفری که خریده بود، می آمد و می گفت: آقای یوسفی! بیا برویم توی خیابان ها گشتی بزنیم.

دیگر نمی پرسیدم چرا، چون می دانستم هدفش چیست! هر مسافر و در راه مانده ای را میدید، سوار می کرد. مسیر مشخصی نداشت. هر کسی را تا آخر مقصد می رساند و در مقابل تشکر طرف که می خواست کرایه ای پرداخت کند، می گفت: بفرمایید... فقط یک صلوات برای مرحوم پدرم بفرستید.
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده