خاطرات شهدا: شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
يکشنبه, ۰۶ بهمن ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
دو ماه گذشت. یک شب آقای طالبیان برای بازدید به محل آمد. کار را تمام شده دید و با رضایت مندی گفت: به خدا قسم این کارهاست که برایت می ماند و به درد آخرتت می خورد. آن پیرزن را به یاد می آوری؟ حالا هر بار که این پله ها را طی کند، تو را دعا می کند.

  1. نوید شاهد همدان:
  2. صحبت الله قیاسی: آقای شهردار! نگاه کنید. این قلعه ای که می بینید مربوط به زمان يزدگرد است. هیچ پله ای ندارد. زمستان ها که برف می بارد، من باید از آن بالا سر بخورم و بیایم پایین. این از پایین آمدن. اما موقع رفتن باید انگشتانم را در یخ و برف فرو کنم و خودم را به زور بالا بکشم. ببینید! برای من با این سن و سال چه قدر سخت است که این راه را بروم و بیایم. می دانید! اصلا زمستان که می شود، دلم می خواهد در خانه بمانم و از گرسنگی بمیرم.
  3. پیرزن دست های استخوانی و چروکیده اش را تکان می داد و هی میگفت و مینالید؛ در حالی که نمی دانست با آن حرف ها چه غوغایی در دل آقای طالبیان برپا کرده.
  4. اشک در چشم هایش حلقه زده بود و ناراحتی عمیقی در چهره اش نمایان بود؛ تا این که برگشت و رو به من گفت: آقای صحبت الله قیاسی! از امروز شما مسئول مرمت این محله هستی. دورتادور قلعه را پله درست می کنی. هر جا هم که لازم شد، آسفالت می کنی. بدون معطلی کارت را شروع کن.
  5. دو ماه گذشت. یک شب آقای طالبیان برای بازدید به محل آمد. کار را تمام شده دید و با رضایت مندی گفت: به خدا قسم این کارهاست که برایت می ماند و به درد آخرتت می خورد. آن پیرزن را به یاد می آوری؟ حالا هر بار که این پله ها را طی کند، تو را دعا می کند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده