شهید "محمد طالبیان" به روایت دوستان و همرزمان
پنجشنبه, ۲۶ دی ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
ساعت چهار صبح چهار نفر را صدا زدند. این در حالی بود که صدای فریاد دو نفر باقی مانده به گوش می رسید که: پس ما چی؟! ما را هم ببرید. حکم ما اعدام است. ما می خواهیم همه با هم پرواز کنیم.

نوید شاهد همدان:

رحمان نادی: یکی از مأمورین زندان که کاملا تحت تأثیر روحیه گروه قرار گرفته بود، به عباد گفت: چه می خواهید تا برایتان فراهم کنم؟ عباد پولی کف دستش گذاشت و گفت: سه - چهار کیلو شیرینی، چند بسته خرما، یک جلد قرآن و مفاتیح برایمان بیاور.

آوردن قرآن و مفاتیح به داخل زندان ممنوع بود؛ اما نتوانست در مقابل خواستشان بی تفاوت باشد و سفارش را قبول و خیلی زود برایشان فراهم کرد.

غروب روز قبل از اجرای حکم، شیرینی را بین همه پخش کردند. قرآن و دعا خواندند و در میان هق هق گریه و اشک زندانیان، با همه خداحافظی کردند. آن شب را در کنار هم بیدار ماندند.

ساعت چهار صبح چهار نفر را صدا زدند. این در حالی بود که صدای فریاد دو نفر باقی مانده به گوش می رسید که: پس ما چی؟! ما را هم ببرید. حکم ما اعدام است. ما می خواهیم همه با هم پرواز کنیم.

همان طور فریاد می زدند؛ تا این که اسم شان را از بلندگو شنیدند و آرام گرفتند. با قدم های محکم و همان طور که قرآن می خواندند، وارد محل اجرای حکم شدند. مأمورین خیلی تعجب کرده بودند.

منشی رأی صادره از دادگاه را قرائت کرد و مأمورین به زانو نشستند.

عباد گفت: اگر قطره ای از خون جوان مردی در رگهایتان هست، در این لحظات آخر فرصت نماز را از ما نگیرید.

به دستور سرگرد، یکی از مأمورین دست هایشان را باز کرد و صدای اذان بهمن از فضای محوطه به آسمان رفت. سپس همدیگر را بغل کردند و گفتند: حالا ما در اختیارتان هستیم.

بهمن گفت: برای آخرین بار خواهشی دارم. تقاضا دارم نخستین تیر را به من بزنید. نمی توانم صدای ناله برادرانم را بشنوم. . مأمور سرش را به علامت تأیید پایین آورد.

عباد گفت: من هم خواهشی دارم. چشم هایمان را نبندید. میدانم این کار غیرقانونی است؛ ولی می خواهیم با چشمان باز به ملاقات خدا برویم.

مأمورین به خط شدند و اسلحه ها را از ضامن خارج کردند. فردا صبح و روزنامه ها نوشتند: صبح امروز شش خراب کار تیرباران شدند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده