روایت خانم "نصرتی" از همسر شهیدش "محمد طالبیان"/قسمت هشتم
پنجشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
پیکان گرد و خاک گرفته اش توی حیاط منتظرش بود. با دوستانش که همیشه دور و برش بودند، سوار شدند و رفتند. پس از چند روز برگشت؛ در حالی که لباس تکاوری تنش بود و دو تا اسلحه ژ3 به دست داشت.

نوید شاهد همدان: وقتی انقلاب شد و زندانی های سیاسی آزاد شدند، با خودم گفتم که بالاخره از تنهایی در آمدم، همسرم می آید و مشکلات مان کم میشود. چند روزی از آمدنش نگذشته و جای زخم ها و آثار شکنجه روی بدنش خوب نشده بود که گفت: میخواهم با دوستانم بروم سفر.

پیکان گرد و خاک گرفته اش توی حیاط منتظرش بود. با دوستانش که همیشه دور و برش بودند، سوار شدند و رفتند. پس از چند روز برگشت؛ در حالی که لباس تکاوری تنش بود و دو تا اسلحه ژ3 به دست داشت.

بچه ها دورش جمع شده بودند و با تعجب نگاهش می کردند. فاطمه پرسید: بابا! اینها چیست؟! گفت: اینها اسلحه اند، خیلی هم خطرناکند، مال خودم نیستند، امانتند.

بعد همان طور که خشاب شان را در می آورد و به دستم میداد، گفت: اینها را از جلوی دست بچه ها قایم کن. با خودم گفتم که زیاد نمی ماند؛ همین طور هم شد و باز راه افتاد و با عده ای رفتند تهران برای انجام سخنرانی و بعد هم استقبال از امام و بعد هم مسؤولیت های جور و واجور و...

فهمیدم که باید توقعم را به حداقل برسانم؛ چون همسرم فقط مال ما نبود.

یکی از آشناهایمان که بسیار بذله گو و شوخ است، هر وقت به خانه ما می آمد، حاجی به جبهه رفته بود. یک روز تا وارد خانه مان شد و پیش از سلام و احوال پرسی، گفت: حتما باز هم حاجی جبهه است؟! گفتم: بله، رفته جبهه. با خنده و حالت ساختگی پرخاشگری، گفت: ای بابا! کاش یکی پیدا بشود یک تیری، خمپاره ای، چیزی به این حاجی ما بزند و شهیدش کند. خسته شدیم از بس رفت جبهه و آمد! این که نشد زندگی.

برگرفته از کتاب آقای معلم، زندگینامه و خاطرات معلم شهید محمد طالبیان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده