روایت خانم "نصرتی" از همسر شهیدش "محمد طالبیان"/قسمت هفتم
چهارشنبه, ۲۹ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم و مورد بی مهری بعضی اقوام قرار گرفتیم. چاره ای نبود؛ باید دست به کمر خودم می گرفتم و در نبود همسرم خرج خود و بچه هایم را در می آوردم.

نوید شاهد همدان: آن سالهایی که همسرم در زندان بود و ما تنها و بی سرپرست بودیم، زندگی به سختی می گذشت. نقل شکنجه های ساواک چنان ترس و وحشتی به جان مردم انداخته بود که جرأت نمی کردند با خانواده های زندانی سیاسی رفت و آمد کنند.

ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم و مورد بی مهری بعضی اقوام قرار گرفتیم. چاره ای نبود؛ باید دست به کمر خودم می گرفتم و در نبود همسرم خرج خود و بچه هایم را در می آوردم. پدرم دکان بزازی داشت. از او پارچه میخریدم، لباس میدوختم و برای فروش به حاج آقا صباغی میدادم.

وقتی خبر زحماتم به گوش همسرم رسید، برایم پیغام فرستاد که از وسایل خانه بفروش. با تمام عشق و علاقه ای که بین ما بود، از من خواست اگر می خواهم و توان ادامه آن وضعیت را ندارم، غيابا از او جدا شوم. با توجه به این که می دانستم همسرم وقتی میخواسته این تصمیم را بگیرد چقدر غمگین بوده اما به خاطر من این تصمیم را گرفته، علاقه ام به ادامه زندگی دو چندان شد.

نمیدانم خبر تنگ دستیمان چگونه به گوش بچه های سازمان مجاهدین رسیده بود که یکی از آنها به صورت مخفیانه شبانه به خانه ما آمد و از من خواست که کمک مالیش را قبول کنم. با قاطعیت پیشنهادش را رد کردم و گفتم: من احتياج به کمک کسی ندارم و خودم از پس اداره زندگیم بر می آیم.

برای ثابت کردن این حرف تلاشم را بیشتر و بیشتر و حتی شروع به پس انداز کردم و روزی که همسر رنج شیده ام از زندان آزاد شد، پانصد تومان پس انداز داشتم که همه را جلویش گذاشتم و گفتم: این را برای تو جمع کرده ام که وقتی آزاد شدی بدون سرمایه نباشی. خیالت راحت باشد، من علاوه بر این که برای خودمان فرش و تلویزیون گرفته ام، مقداری هم جهیزیه برای دختر بزرگمان تهیه کرده ام.

برگرفته از کتاب آقای معلم، زندگینامه و خاطرات معلم شهید محمد طالبیان

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده