روایت خانم "نصرتی" از همسر شهیدش "محمد طالبیان"/قسمت اول
پنجشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
پس از ازدواج به همراهش به قصرشیرین رفتم و زندگیم را با مردی که صداقت و ایمان و تقوایش از همان روزهای اول برایم ثابت شده بود، شروع کردم. با مردی زندگی می کردم که همیشه خدا را در نزدیکیش حس می کرد.
نوید شاهد همداندر یک کوچه همسایه بودیم. روزی که پدر و مادرش به خواستگاریم آمدند، داماد نیامده بود.؛ چون در قصر شیرین معلم بود. آن جا تدریس می کرد. پیش تر بارها او را دیده بودم و مهرش به دلم نشسته بود؛ به همین خاطر پیش از این که بیاید، توی دلم بله را گفته بودم.

پس از ازدواج به همراهش به قصرشیرین رفتم و زندگیم را با مردی که صداقت و ایمان و تقوایش از همان روزهای اول برایم ثابت شده بود، شروع کردم. با مردی زندگی می کردم که همیشه خدا را در نزدیکیش حس می کرد.

مردی که هیچ چیز عصبانیش نمی کرد، مگر ضایع شدن حقی از دیگران و از آن مهم تر، قضا شدن نمازش.

یادم نیست که چه اتفاقی افتاد که یک بار نمازش قضا شد. از دست خودش کلافه بود. توی خانه تندتند قدم میزد و از این طرف به آن طرف می رفت. همان روز تصمیمش را برای جریمه کردن خودش گرفت. فردای آن روز روزه بود. اصلا بیشتر روزها روزه بود؛ آن هم بی سحری. یک مفاتیح کوچک داشت و با دعای جوشن کبیر عشق می کرد.

پس از به دنیا آمدن دومین فرزندمان، به اصفهان منتقل شدیم. سومین فرزندمان هم در آن جا به دنیا آمد. لیسانس را در اصفهان گرفت و از آنجا برگشتیم به نهاوند؛ به خانه ای که ماهی هشتاد تومان اجاره اش را می دادیم. سیصد تومان حقوق می گرفت و با باقی مانده پول، بچه ها را سر و سامان دادیم.

هر روز و هر شب میهمان داشتیم؛ حتی اگر نان خالی توی سفره مان بود، همان را با میهمان می خوردیم. مهربانی و تواضعش همه را جذب می کرد. فعالیتهای سیاسی مذهبیش را از جلساتش میفهمیدم. همیشه این طرف و آن طرف جلسه داشت.

برگرفته از کتاب آقای معلم، زندگینامه و خاطرات معلم شهید محمد طالبیان
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده