زندگینامه پاسدار شهید محمد تکلو بیغش
پنجشنبه, ۲۱ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۳۰
شهید محمد تکلو بیغش، نيمي از قرآن را حفظ بود و مي گفت براي من که در ميدان جنگ هستم و هر لحظه امکان دارد مجروح شوم يا اسير و يا شهيد لذا بهترين مونس من در روي تخت بيمارستان یا در اسارت و يا در خانه قبر قرآن است. انس و تلاوت قرآن انسان را از آلوده شدن به گناه حفظ مي کند.

به گزارش نوید شاهد همدان: شهید محمد تکلو بیغش در اولين روز از بهار سال 1344 در ملاير به دنيا آمد. دوران پرجنب وجوش كودكي را در زادگاهش پشت سر گذاشت و براي تحصيل علم و دانش به مدرسه رفت. از کودکي عدالت جويي و مقابله با فساد و ستمگري با روح و جانش عجين بود. 13 سال داشت که وارد ميدان مبارزه با طاغوت شد و همراه و همگام با مردم مبارز و آزاديخواه ملاير، در تظاهرات و اعتراضات ضد طاغوتي شركت مي‌کرد.

با سن کمي که داشت در وسط ميدان مبارزه بود و از هيچ چيز ترسي به دل نداشت و هميشه در پيشاپيش مبارزين با طاغوت حضورداشت.

وجود افرادي مانند محمد کمک زيادي به نيروهاي مبارز در طول انقلاب مي کرد. با سن کم و جثه کوچک و تحرک زيادي که داشت هم مورد شک ماموران حکومت شاه قرار نمي گرفت و هم در لحظات حساس کمک خوبي براي مبارزين بود.

پس از آنكه نظام الهي جمهوري اسلامي در ايران استقرار يافت و امام خميني (ره) رهبري جامعه را برعهده گرفت, محمد تكلو به فرمان آن رهبر فرزانه لبيك گفت و به خدمت در سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در آمد.

در اواخر اسفند سال 1357 به همراه تعداد زيادي از جوانان روستاي بيغش مسير دويست کيلومتري روستاي بيغش تا شهر قم را به عشق امام خميني (ره) با پاي پياده براي زيارت و بيعت با امام پيمود و بر سر اين پيمان تا لحظه شهادت بود.

در دوران خدمتش در سپاه نيز همانند دوران سخت مبارزه با طاغوت فعال و تاثيرگذار ظاهر شد و مسئوليتهايي را پذيرفت.

آغاز جنگ تحميلي را بايد نقطه ي عطفي در زندگي محمد تکلو بيغش دانست. پس از تهاجم همه جانبه ي ارتش بعث عراق به نمايندگي از قدرتهاي مستکبر جهاني که مرزهاي هوايي , دريايي و زميني ايران را آماج حملات وحشيانه ي خود قرار داده بود, ماندن در شهر را جايز ندانست و لباس رزم پوشيد و به جبهه شتافت.

در آن دوران هم با توجه به اين که نوجواني بيش نبود با توان خوب و مسئوليت پذيري که داشت از ابتداي ورود به جبهه مسئوليتهايي را پذيرفت.

مدتي به عنوان مربي تاكتيك بود و بعد از آن در آموزش نظامي لشکر انجام وظیفه کرد. در هر يک از مسئوليتهايش بهتر و تاثير گذارتر از مسئوليت ديگر ظاهر شد.

19 ساله بود که معاون فرماندهي گردان 154 لشکر32 انصارالحسين(ع)شد. در اين دوران ازدواج کرد و تشکيل خانواده داد. ازدواج نيز نتوانست کوچکترين خللي در اراده ي او براي حضور در جبهه ايجاد کند. همسرش او را براي حضور در جبهه تشويق مي کرد. از او فرزندي به نام حمزه به يادگار مانده است.

سال‌ها حضور در جبهه و جنگ و قبل از آن مبارزه با حکومت طاغوت از او فرماندهي کارآمد ساخته بود اما تقدير الهي بر اين بود که در روز بيست و يكم شهريور ماه سال 1365 در جزيره مجنون به شهادت برسد تا ايران اسلامي از داشتن چنين مرد بزرگي محروم شود.

نيمي از قرآن را حفظ بود و مي گفت براي من که در ميدان جنگ هستم و هر لحظه امکان دارد مجروح شوم يا اسير و يا شهيد لذا بهترين مونس من در روي تخت بيمارستان یا در اسارت و يا در خانه قبر قرآن است. انس و تلاوت قرآن انسان را از آلوده شدن به گناه حفظ مي کند.

آرزویی داشت که همیشه به زبان می آورد. می گفت:«می خوام روز عاشورای امام حسین علیه السلام عاشورایی بشم.» روز عاشورا، جعبه های مهمات را جابه جا می کرد، که صدای انفجار بلند شد! وقتی گرد و غبار خوابید، به آرزویش رسیده. سر جدا، پیکر جدا.

با تن بی سر در روز عاشورا به دیدار ارباب شتافت
با تن بی سر در روز عاشورا به دیدار ارباب شتافت
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده