روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت چهارم
سه‌شنبه, ۲۲ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۳۰
پدرم دوباره پاسخ داد: غیر مستقیم، بله! شما ما را مجبور به این کار کرده اید. صبح ها وقتی که قصابی می رفتم که گوشت بخرم؛ وقتی که دور میدان مجسمه عمله ها را می دیدم که بی صبرانه منتظر رفتن به سر کار هستند؛ وقتی که میدیدم گروه گروه کارگر و عمله بیکار تا ظهر یا عصر می ماندند! خون ام به جوش می آمد و تاب و برایم نمی ماند.

نوید شاهد همدان: دادگاه نظامی علیه گروه ابوذر شروع شد و منشی با توجه به محتویات مندرج در پرونده اتهامات را به این ترتیب قرائت کرد:

1- اقدام به توطئه برای بر هم زدن حکومت عدالت گستر شاهنشاهی و سعی و تلاش خرابکارانه در راه براندازی آن.

2- ورود در دسته اشرار مسلح به منظور ایجاد رعب و وحشت و اخلال در نظم عمومی و براندازی حکومت.

3- عضویت گروهی و دسته‌ای علیه رژیم شاهنشاهی.

اتهامات فردی عبارت است از:

1- تخریب خانه زنان.

2- آتش زدن سینما تاج نهاوند.

3- کشتن فردی به نام محمد مومنی معروف به (دوخا)

4- درگیر شدن با مأمورین و کشتن یکی از آنها.

5- اتهامات دیگری که متعاقبا پس از تفهیم به استحضار مبارک تان خواهد رسید.

پدرم که تا آن موقع سرش پایین و توی فکر فرو رفته بود، نگاهی به سرهنگ بازپرس انداخت. سرهنگ هم چشم توی چشم او انداخت و ازش پرسید: هدف تان از تشکیل گروه چه بود؟ گروه تشکیل داده اید که آدم بکشید و آتش سوزی کنید؟!

پدرم دوباره سرش را انداخت پایین. سرهنگ گفت: پاسخی ندارید که بدهید؟

پدرم دوباره سر را بالا آورد و گفت: فقر و فلاکت اجتماع ما را وادار کرد که گروه تشکیل بدهیم. ما فکر کرده ایم که با تشکیل گروه بهتر می شود با شما مبارزه کرد. در اصل اگر راستش را بخواهید، این خود شما بوده اید که سازمان و گروه ما را به وجود آورده اید. شما باعث شدید که ما دور هم جمع شویم.

صدای سرهنگ بلند شد که با عصبانیت می گفت: ما؟! ما؟! ما به شما گفتیم که بروید گروه تشکیل بدهید و خراب کاری کنید؟!

پدرم دوباره پاسخ داد: غیر مستقیم، بله! شما ما را مجبور به این کار کرده اید. صبح ها وقتی که قصابی می رفتم که گوشت بخرم؛ وقتی که دور میدان مجسمه عمله ها را می دیدم که بی صبرانه منتظر رفتن به سر کار هستند؛ وقتی که میدیدم گروه گروه کارگر و عمله بیکار تا ظهر یا عصر می ماندند! خون ام به جوش می آمد و تاب و برایم نمی ماند.

سرهنگ عصبانی تر از پیش پرسید: آیا در قاموس شما باید برای مبارزه با فقر، پاسبان را کشت؟

پدرم هم گفت: آن موقعی که در قصرشیرین دبیر بودم با چشمان خودم می‌دیدم که مامورین شما چگونه مردم محروم منطقه را برای آوردن چند کیلو چای یا شکر از مرز به گلوله می بستند و به آب می انداختند و جسدشان خوراک حیوانات و جانوران می‌‌شد. چرا در آنجا کسی نبود بپرسد چرا مامورین شما آن کارها را می‌کنند؟ کسی نبود که بپرسد چرا آن بدبخت ها را به گلوله می بندند؟ اما شما برای کشتن یک پاسبان شش نفر را محکوم به اعدام می کنید.

قیافه سرهنگ تغییر کرد و کمی آرام تر گفت: شما می توانستید نامه ای به اعلی حضرت بنویسید. ایشان بلافاصله رسیدگی می کرد.

لبخندی به صورت پدرم نشست و گفت: آقا شما که بازپرس دادگاه و معتمد دولت هستید، چرا خودتان چنین نامه ای را نمی نویسید؟! مطمئنا به، شما زودتر جواب می دهند.

سرهنگ برافروخته گفت؛ می خواهی نانم را آجر کنی؟

پدرم گفت: پس چطور می خواهی من بنویسم؟ نتيجه می گیریم که نوشتن نامه چاره ساز نیست و درد بی درمان این ملت با نامه درمان نمی شود.

مشت محکم سرهنگ با عصبانیت به روی میز پایین آمد و گفت: خیال می کنی ما شرف و غیرت و ناموس نداریم؟ تو فکر می کنی ما همه چیزمان را فروخته ایم؟!

پدرم گفت: ثابت کن که نفروخته ای.

سرهنگ گفت: سعی کن گنده تر از دهانت حرف نزنی. این جا یک دادگاه است و تو در محضر دادگاه هستی.

بهمن منشط هم بلند شد و گفت: خواسته همه ما این است که دادگاه ما علنی باشد.

رییس دادگاه روی میز کوبید و گفت: دادگاه کاملا علنی است. چهل پاسبان، شما ده نفر و ما هشت نفر هیأت قضات هستیم. یعنی جمعا پنجاه و هفت نفر در این دادگاه حضور دارند. از این رسمی تر؟!

ولی الله سیف بلند شد و گفت: من به سه دلیل این دادگاه را به رسمیت نمی شناسم: ۱- در رأس دادگاه باید یک مجتهد باشد نه شما ۲ - دادگاه باید به حق رای دهد، در صورتی که شما هر چه ساواک و شاه دیکته کرده به آن عمل می کنید. ۳- جرم ما سیاسی است و شما دارید ما را در محکمه نظامی محاکمه می کنید.

سپس سر جایش نشست. نوبت عباد بود.

رییس پرسید: خب، آقای سیاسی! شما چرا خانه زنان را تخریب کردید؟!

عباد سینه اش را صاف کرد و گفت: آن جا لانه فساد بود نه خانه زنان. مکانی بود که زنان پاک و عفیف ما را از راه به در می برد. من یک لانه فساد را تخریب کردم.

دادستان پرسید: خب، با فساد مبارزه کردی؟ پس چرا آن پاسبان بدبخت را کشتی؟

عباد نفس عمیقی کشید و ادامه داد: من نمی خواستم او را بکشم. می خواستم اسلحه اش را بگیرم و با آن عمال شاه را بکشم؛ اما او نمی فهمید. آقای رییس دادگاه! من آدم کش نیستم. ما برای رضای خدا و نجات مردم از فقر و فساد به پا خاسته ایم. ما برای احیای دین قیام کرده ایم. مصدر فساد و فقر، شاه است. شما می فهمید که استثمار و استضعاف این مردم چه دردی است بر جان ما؟ این مسایل برای شما رفاه زده ها قابل درک نیست.

پس از تمام شدن دفاعیات متهمین و وکلای آنها، نتیجه حاصل از تصمیم گیری دادگاه اعلام شد:

1- ردیف های یکم تا ششم گروه ابوذر به نام های ۱-بهمن منشط ۲-عبادالله خدارحمی ۳-حجت الله عبدلی ۴ -ماشاءالله سیف ۵ -روح الله سيف ۶ -ولی الله سیف، هر یک به اعدام محکوم می شوند و احکام صادره در موقعیت مقتضی به اجرا در خواهد آمد.

2- در ردیف هفتم ولی الله کشفی محکوم به پانزده سال حبس جنایی درجه یک.

3- ردیف هشتم محمد طالبیان محکوم به ده سال حبس جنایی درجه یک، ردیف نهم و دهم حجت الله آورزمانی و رضا کرمعلی هر یک به پنج سال حبس جنایی درجه دو محکوم هستند.

محکومین را به زندان برگرداندند و چندین بار برای فرجام به سراغشان رفتند؛ اما آنها هیچ وقت خواستار فرجام نشدند. حتی بارها کتکشان زدند ولی همچنان مقاومت کردند و می گفتند، اگر موافقت کنیم، فردا در روزنامه هایشان خواهند نوشت که گروه ابوذر فرجام خواست و مورد موافقت قرار نگرفت و اگر هم تخفیفی بدهند برای دولت و رژیم شاه امتیازی خواهد بود.

منبع: پرونده شهید در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان همدان و کتاب آقای معلم نوشته خانم مهین سمواتی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار