روایت محمد حسین طالبیان از پدر شهیدش محمد طالبیان/قسمت سوم
دوشنبه, ۲۱ مرداد ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۳۰
طرف حسابی خجالت کشید و فهمید که این طرف از آن بیدها نیست که با این بادها بلرزد و خیلی زودتر از آنچه فکر می کرده، لو رفته و با آدم ساده ای طرف نیست. با آن که او را با تخت به اتاق آورده بودند، بلند شد و با پای خودش از اتاق بیرون رفت!

نوید شاهد همدان: همان طور که روی تخت بیمارستان دراز کشیده بود، در باز شد و پرستارها یک نفر را آوردند و روی تخت کناری خواباندند. پدرم نگاهی بهش انداخت و با خودش فکر کرد این طرف با این حالات عجیب و قیافه اش و عینکی که به چشم دارد، هیچ شباهتی به مریض ها ندارد. به همان زودی دستش برای پدر زیرک و دنیا دیده ام رو شد.

با خودش گفت که بهتر است کمی سر به سرش بگذارم.

پرسید: آقا! من شما را جایی ندیده ام؟! قیافه شما خیلی آشناست.

مرد خوشحال شد و گفت: خب، حتما دیده ای. حالا کجا دیده ای؟

پدرم کمی فکر کرد بعد گفت: آهان، یادم آمد، من شما را توی کرمانشاه باید دیده باشم.

پرسید: خب، کجای کرمانشاه دیده ای؟

پدرم پاسخ داد: توی محله کولیها بودی!

باز پرسید: خب، آنجا چه کار می کردم؟

پدرم خندید و گفت: هیچی، داشتی چاقو می کشیدی و عربده می کشیدی؟

طرف حسابی خجالت کشید و فهمید که این طرف از آن بیدها نیست که با این بادها بلرزد و خیلی زودتر از آنچه فکر می کرده، لو رفته و با آدم ساده ای طرف نیست. با آن که او را با تخت به اتاق آورده بودند، بلند شد و با پای خودش از اتاق بیرون رفت!

هنگامی که پدرم را برای عمل زانو به اتاق عمل می برند، یکی از دکترها که سالها پیش از آن هم توی سفر مکه بوده، به او می گوید: آقای طالبیان! می خواهم اگر اجازه بدهی، خدمتی به تو بکنم.

پدرم می پرسد که چه خدمتی؟!

می گوید: درست است که زانویت را عمل کرده ایم، ولی ساواکیها پشت در منتظرند تا تو را از همین جا یک راست ببرند زندان! می خواهم پایت را از نوک پا تا لگن کچ بگیرم. اگر گچ نکنم، اینها پایت را فشار میدهند و زانو بیشتر آسیب می بیند.

همین کار را هم می کند و پایش را تا بالای ران گچ می گیرد.

همان روز از اتاق عمل پدر را دستگیر می کنند و به زندان می برند و انواع شکنجه ها را به سرش می آورند؛ اما پدر سختی کشیده من تحمل می کند و هرگز ابراز ندامت نمی کند.

ساعت های سخت سلول انفرادی و شکنجه های روحی و جسمی

پدرم می گفت: زندانی را که به اوین می بردند، اول او را وارد اتاقی می کردند که زندانیان اسمش را اتاق فوتبال گذاشته بودند. آن جا یک تیم کامل او را کتک می زدند. بعد جسد نیمه جانش را به داخل زندان می بردند. روزها همین برنامه ادامه داشت. بعد زندانی را به زیر زمین می بردند و به تخت میبستند؛ طوری که اصلا نتواند تکان بخورد.

بعد، از ساعت هشت صبح تا شش بعداز ظهر، چند نفره کتکش می زدند. وقتی یک نفر خسته می شد، نفر بعدی شروع می کرد.

فحش های رکیک به شخص زندانی می دادند. متهم تشنه می شد اما قطره ای آب به او نمیدادند. گاه سیمی داغ کرده و وارد مجرای ادرارش می کردند که موجب عفونت میشد. گاه با باتوم الکتریکی شوک می دادند. با فندک و کبریت یا شمع پوستش را می سوزانند و بعد از هر شکنجه به اتاق بازجویی می بردند تا متهم هر چه میداند بنویسد.

در سلول انفرادی از کتاب، روزنامه، رادیو و وسایل ارتباط جمعی خبری نبود؛ حتی از اوایل ورود، مداد و قلم و کاغذ در زندان ممنوع می شد.

زندانی را هنگام ورود کاملا بازرسی می کردند. بچه ها گاه برای خبر دادن مطلبی به هم، با صابون روی پتو مینوشتند و اگر نگهبان پی می برد، تا حد مرگ کتکشان میزد.

در سلول انفرادی هیچ تماسی نبود. حتی مشت کوبیدن به دیوار برای آگاهی از زندانی سلول کناری منجر به تنبیه سخت میشد. گاهی نگهبان به سلول کناری رفته و با مشت به دیوار می کوبید و اگر از طرف سلول کناری مشتی به دیوار کوبیده میشد، می آمد سراغ طرف و واویلا.

در زندان اوین ماهی یک بار یا بیست روز یک بار میوه ای به زندانیان می دادند. یک قاچ خربزه یا خوشه ای انگور. هر بیست روز یک بار تمام وسایل زندانی زیر و رو میشد و وسایل اضافی را می بردند. در زندان قصر چراغ ها شب و روز روشن بود و ساعت ده شب همه باید میخوابیدند و الا باز هم کتک میخوردند.

منبع: پرونده شهید در بنیاد شهید و امور ایثارگران استان همدان و کتاب آقای معلم نوشته خانم مهین سمواتی


برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار