معرفی کتاب
يکشنبه, ۱۷ شهريور ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۳۰
سهم من از عاشقی خاطرات خود نوشت جانباز 70 درصد رمضانعلی کاووسی است. او در مقدمه این کتاب می نویسد " من خاطراتم را نگاشتم تا دانش مردم کشورم درباره جانبازان به برخورداری از سهمیه دانشگاه و شاید نام یک کوچه یا خیابان خلاصه نشود. می نویسم تا آیندگان بدانند برای بعضی از رزمندگان این آب و خاک جنگ در سال 1368 تمام نشد و هنوز ادامه دارد..."

ناشر : سوره مهر

نویسنده : رمضانعلی کاوسی

قیمت نسخه چاپی : 24,000 تومان

تعداد صفحات نسخه چاپی : 384

رده بندی کنگره : DSR۱۶۲۹ /ک۱۸۴۲۷آ۳ ۱۳۹۶

رده بندی دیویی : ۹۵۵/۰۸۴۳۰۹۲

شماره کتابشناسی ملی : 4828613

شابک : 978-600-03-1691-4

سال نشر : 1396

خلاصه اثر:

سهم من از عاشقی خاطرات خود نوشت جانباز 70 درصد رمضانعلی کاووسی است. او در مقدمه این کتاب می نویسد " من خاطراتم را نگاشتم تا دانش مردم کشورم درباره جانبازان به برخورداری از سهمیه دانشگاه و شاید نام یک کوچه یا خیابان خلاصه نشود. می نویسم تا آیندگان بدانند برای بعضی از رزمندگان این آب و خاک جنگ در سال 1368 تمام نشد و هنوز ادامه دارد..."

یک روز وقتی داشتم از شیب داخل حیاط پایین می آمدم، کلاچ یکی از چرخ های عقب ویلچر برقی خود به خود آزاد شد و کنترلش از دستم در رفت. هنوز به وسط شیب هم نرسیده بودم که با ویلچر کلّه پا شدم.

افتادم روی موزائیک های کف حیاط. سرم روی درخت گل باغچه قرار گرفت. تیغ های گل رُز توی سر و صورتم فرو رفت. از شدت درد سرم تیر کشید. بوی خون تازه به مشامم خورد. اگر تکان می خوردم، درد بیشتری می کشیدم. همسرم را صدا زدم. گویا صدایم را نشنید.

مائده، که آن زمان هشت نُه ساله بود، با شنیدن صدای من آمد توی حیاط. وقتی دید افتاده ام روی زمین، شروع کرد به جیغ زدن. همسرم با شنیدن صدای جیغ مائده سراسیمه دوید توی حیاط. هر دو دست و پایشان را گم کرده بودند. وقتی مرا برگرداندند، پیراهن سفید و صورتم پُر از خون شده بود. اسید های باتریِ ویلچر هم داشت روی موزائیک ها می ریخت. فقط چند سانتی متر با اسیدها فاصله داشتم. زیر بغل هایم را گرفتند و مرا به عقب کشاندند تا فاصله ام با ویلچر بیشتر شود.

نمی توانستند به تنهایی مرا بگذارند روی ویلچر. برادرم، محمدحسن، را خبر کردند. منزل ما دیوار به دیوار منزل برادرم بود. با کمک او مرا روی ویلچر گذاشتند. همسرم یکی یکی تیغ ها را از صورت و پیشانی ام بیرون می کشید. برای اینکه به او روحیه بدهم، سعی می کردم بخندم و خودم را شاد نشان بدهم. به او گفتم: «باید خدا رو شکر کنیم که تیغ ها توی چشمم نرفته. باید خدا رو شکر کنیم که سرم نخورد روی موزائیکا و ضربه مغزی نشدم.» پیراهن خونی ام را عوض کرد... ،

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده