خاطرات شهدا: سردار شهید حمید هاشمی
شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
در آن شرایط با هم عهد کردیم که نفری هزار صلوات بفرستیم تا حمید شهید نشود. در آن لحظه خطرناک و دشوار از ته دل از خدا این را می خواستیم. ولی قدرت دعای حمید از ما بیشتر بود.

راوی: دکتر جلال پور العجل

حمید جاذبه ی خاصی داشت. از کسانی بود که دورش همیشه شلوغ بود. همه دورش حلقه می زدند و می گفتند و می خندیدند. در آخر حمید برای آنها صحبت می کرد و بچه ها را نصیحت می کرد.

روز به روز انس و الفت بچه ها نسبت به هم زیاد می شد، چون می دانستند که عملیاتی پیش رو دارند و این فرصت ها خیلی محدود است و در این راه، خیلی از عزیزان را از دست خواهند داد.

آرام آرام عقد اخوت خواندن ها شروع شد. از اردوگاه شهید محرمی آمدیم به مقری در اهواز و آنجا ساکن شدیم. باران شدیدی می بارید طوری که آب همه جا را گرفت.

مانده بودیم توی نیم متر آب و دیگر قادر به ماندن در آنجا نبودیم. آمدیم به شهرکی در اهواز. مدتی آنجا ماندیم. یک روز حمید را دیدم که اورکتش را انداخت کنار و آستین هایش را بالا داده و با عشق وضو می گیرد.

بعد از وضو رفتیم کنارش نشستیم و شروع به صحبت کردیم. با بچه ها نزدیک به سی نفر جمع شده بودیم دور هم.

من گفتم: بچه ها هر کس یک آرزویی بکند.

یکی گفت پیروزی و اتمام جنگ، یکی گفت شهادت، یکی گفت عاقبت بخیری و... نوبت به حمید شد. همه ساکت شدند تا آرزوی او را بشنوند. حمید برگشت و گفت: بچه ها ما یک بدنی داریم که مالک آن خداوند است و در دست ما امانت است. انسان وقتی که می خواهد به بهترین دوستش هدیه بدهد، باید بهترین چیزش را بدهد.

ما ارزشمندترین چیزی که داریم همان هستی ما است. جان و بدنمان است. اما شرط بر این است که وقتی انسان چیزی را هدیه می دهد، طرف مقابل هدیه را پس ندهد. من در این دنیا همه ی دارایی خودم، جان و بدنم است. دوست دارم بدنم را به خداوند هدیه دهم به شرطی که خداوند این را پس ندهد!

همه با تعجب نگاهش می کردند. گفتم: یعنی چی؟ گفت: من دوست دارم زمانی که شهید می شوم جنازه ام بر نگردد و گمنام بمانم. بمانم برای خدا و...

حمید تا ده سال گمنام ماند. بعد از ده سال، با دعاهای مادرش، استخوان و پلاکی از شهید حمید هاشمی آمد. عمق نگاه و اوج تفکر را می توان از افکار بچه ها فهمید. بچه هایی مثل حمید فقط به شهادت فکر نمی کردند. بچه ها فراتر از اینکه شهید شوند فکر می کردند.

اما شب آخری بود که با بچه ها دور هم جمع شده بودیم و فردا قرار بود برویم به منطقه ی فاو برای عملیات، خیلی خاطره انگیز بود. معلوم نبود که همدیگر را دوباره خواهیم دید یا نه.

بچه ها گفتند بیایید حنا بگذاریم. حنایی درست کردند و هر کسی کف دستش حنا می گذاشت. شهید عباس نیازی، روابط عمومی گردان بود و او تنها کسی بود که حنا نگذاشت.

گفتیم: عباس چرا حنا نمی گذاری؟ گفت: شب عاشورا هم دقیقا همین قضیه اتفاق افتاد و یکی از اصحاب امام حسين(ع) حنا نمی گذارد و می گوید: اگر قرار است حنا بگذارم، دوست دارم حنا همان خون سرخ بدنم باشد. حمید با حالت عجیبی به عباس نگاه می کرد. از این جمله او خیلی خوشش آمد. عباس هم در آن عملیات شهید شد.

آقای ستاری می گفت: اواسط بهمن ماه ۱۳۶۴ آخرین ملاقات من با حمید در منطقه ی عملیاتی فاو بود. روز آخری بود که با هم بودیم. بچه ها شور و شوق خاصی داشتند. برق شهادت را در نگاهشان می شد دید.

حمید دست مرا گرفت و برد پشت سنگر و چاله ای به عمق هشتاد سانتی متر و طول و عرض یک متر را نشانم داد. بعد گفت: دیشب، شب چهلمی بود که اینجا زیارت عاشورا و نماز شب خواندم به عشق شهادت...

خیلی نگران حمید بودم. شب عملیات قبل از حرکت با چند نفر از دوستان، دور هم جمع شده بودیم و صحبت می کردیم. حرف از حمید شد. آتش دشمن بسیار شدید بود و هزاران گلوله و خمپاره و موشک آسمان و زمین را به هم می دوختند.

در آن شرایط با هم عهد کردیم که نفری هزار صلوات بفرستیم تا حمید شهید نشود. در آن لحظه خطرناک و دشوار از ته دل از خدا این را می خواستیم. ولی قدرت دعای حمید از ما بیشتر بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده