خاطرات شهدا: سردار شهید حمید هاشمی
شنبه, ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
هیچ وقت راضی نبود که من اذیت شوم. به من خیلی علاقه داشت. حميد بعدها چند بار به خواب همسایه رفته و گفته بود به مادرم بگویید که هی ناراحت و دلتنگ من نشود، چون من همیشه در کنار او هستم و با نفس های او نفس می کشم و من از مادرم دور نیستم.

راوی: مادر شهید

حمید از جبهه که به مرخصی می آمد، معمولا شب ها می رسید و کلید در حیاط را نداشت. وقتی می رسید، زنگ در را نمی زد که من از خواب بیدار نشوم. از دیوار زمین خالی بغل دست خانه می رفت بالا و میپرید توی حیاط خانه.

صبح که بلند میشدم می دیدم که حمید آمده! می گفتم حمید جان، مادر از کجا آمدی تو؟

می گفت: از دیوار! می گفتم این چه کاریه می کنی؟ می گفت: نه آخر شما خواب بودی نخواستم بیدارتان کنم. بعد از چند ماه زمین خالی مجاور خانه را ساختند. دیگر راهی نبود که حمید بیاید خانه.

یک شب که برف شدیدی می بارید و هوا خیلی سرد بود، اول صبح خواستم بروم بیرون. در را باز کردم و دیدم حمید پشت در نشسته و دستانش را بغل گرفته و خوابیده!!

گفتم: حمید؟ بیدار شد و گفت: بله مادر! گفتم: تو اینجا چه کار می کنی مادر؟ پس چرا در نزدی؟

گفت: شما خواب بودی، نخواستم که مزاحمت بشوم و تا صبح اینجا خوابیدم

هیچ وقت راضی نبود که من اذیت شوم. به من خیلی علاقه داشت. حميد بعدها چند بار به خواب همسایه رفته و گفته بود به مادرم بگویید که هی ناراحت و دلتنگ من نشود، چون من همیشه در کنار او هستم و با نفس های او نفس می کشم و من از مادرم دور نیستم.

حمید زمانی هم که به مرخصی می آمد لحظه ای آرام و قرار نداشت. از این مدرسه به آن مدرسه، از این مسجد به آن مسجد، خلاصه همیشه مشغول فعالیت بود. اندک پولی هم که به عنوان حقوق می گرفت به افراد بی بضاعت کمک می کرد.

آقای سجادی می گفت: سال ۱۳۶۴ با بچه ها رفتیم جمکران و قم. زیارت ما مصادف بود با مراسم عزاداری اربعین حسینی.

موقع برگشتن از قم، در پلیس راه، راننده رفت ساعت بزند و همه پیاده شدیم برای هواخوری، حمید هم پیاده شد. گوشه ای دیدم که پیرمردی کنار جاده گدایی می کند و مردم می رفتند و کمک می کردند.

چند دقیقه بعد دیدم حمید دارد با پیرمرد مفصل صحبت می کند. رفتم جلو و سلام کردم. با پیرمرد که صحبت کردم، فهمیدم چشمانش بسیار کم بیناست و آب مروارید آورده و با این بیماری احتمال زیادی دارد که دو چشمش را از دست بدهد.

خلاصه کنم، حمید این پیرمرد را برد تهران و بستری اش کرد. کاری کرد تا پیرمرد بدون اینکه خودش پول بدهد عمل کند و خوب شود.

بعدها که به ملاقات او رفتیم اولین سؤالش این بود که: پس حمید آقا کجاست؟ گفتیم: حاج آقا حمید شهید شد...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده