خاطرات شهدا: سردار شهید حمید هاشمی
شنبه, ۲۴ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۴۸
شاید حمید کارهایی کرده باشد که خیلی ها خبر نداشته باشند. حمید از کسانی بود که بی سر و صدا بعد از خواب همه ی رزمنده ها، نظافت اطراف اردوگاه و حتی سرویس های بهداشتی را انجام میداد. بدون اینکه کسی به آنها دستور بدهد و اگر هم امری از طرف فرمانده به او می شد، حمید مطیع فرمانده بود و بدون هیچ مکثی کار را انجام می داد. حمید فردی با اخلاص در همه زمینه ها بود.

راوی: دکتر جلال پور العجل، محمد الوندی و عين الله احمدی

در جبهه نمی شود از اخلاق صحبت کرد. بچه ها اخلاقشان ورای اخلاق عادی و روزمره بود. همه به هم احترام می گذاشتند. اخلاق در جبهه این بود که یک نفر بعد از غذا خوردن، ظرف ها را بشوید و هدفش این باشد که طوری ظرفها شسته شود که کسی نفهمد کار کی بوده؟ تا اجر معنوی کار پایین نیاید و خالص باشد.

صبح که بلند میشدیم میدیدیم ظرفها شسته شده و کسی نمیدانست کار کی بوده؟

به طور قطع می توان گفت حمید هاشمی هم در این کار سهم داشته. صبح که بلند میشدیم برای نماز و صبحانه متوجه میشدیم همهی پوتین ها یک دست سیاه و واکس زده است!

یک روز که پوتینم واکس زده و براق بود متعجب بودم و با خودم گفتم یعنی کار کی می تواند باشد؟ تنها کسی که به ذهنم رسید حمید بود؛ چون تنها کسی که نفسش را زیر گذاشته و کارهایش خالصانه برای خدا انجام می داد حمید بود.

بدون اینکه خودش بداند، یک شب بیدار شدم و یواشکی رفتم بیرون، دیدم که حمید دارد کفش بچه ها را واکس می زند. نگذاشتم که متوجه حضور من شود و رفتم سر جایم خوابیدم.

این کار حمید من را خیلی به فکر فرو برد. با خودم گفتم مگر می شود آدم این قدر اخلاص داشته باشد؟

شاید حمید کارهایی کرده باشد که خیلی ها خبر نداشته باشند. حمید از کسانی بود که بی سر و صدا بعد از خواب همه ی رزمنده ها، نظافت اطراف اردوگاه و حتی سرویس های بهداشتی را انجام میداد. بدون اینکه کسی به آنها دستور بدهد و اگر هم امری از طرف فرمانده به او می شد، حمید مطیع فرمانده بود و بدون هیچ مکثی کار را انجام می داد. حمید فردی با اخلاص در همه زمینه ها بود.

ماه محرم و صفر که جبهه بودیم، حمید میاندار بود و در آخر سینه زنی دعا می کرد. می گفت: خدایا ما برای رضای تو آمده ایم جبهه و رضای تو برای ما شرط است، چه شهادت باشد، چه اسارت، چه جانبازی ... هر چه باشد قبول است.

اخلاقش طوری بود که من خودم شیفته اش شدم. حمید به ورزش، مخصوصا شنا و کوهنوردی خیلی اهمیت می داد. با هم خیلی شوخی می کردیم.

اکثر بچه های ما در گردان با اخلاق بودند. فقط چند نفری بودند که ... اما جاذبه ی حمید کاری کرد که خود را اصلاح کنند و در کنار حمید بمانند. آنها هم نتوانستند از حمید دل بکنند.

همیشه اول دعایش این آیه را می خواند: «رب اشرح لي صدري. ويسرلی امرى. وحل العقدة من لساني يفقهو قولی

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده