زندگینامه و خاطرات سردار شهید تقی بهمنی
شنبه, ۱۸ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
در روستای منور تپه که معلم بود، یک روز حدود 20 تا بچه را به خانه آورده و از آن ها پذیرایی کرده بود. می گفت: اینها خیلی عزیزند. همه یتیم هستند. من آن ها را میهمان کرده ام، به سینما برده ام و دلشان را به دست آورده ام و این ها عزیزترین و بهترین دوستان من هستند.

سردار شهید تقی بهمنی، دوازدهم تیرماه سال 1335 در شهرستان همدان به دنیا آمد. کودکی بسیار تیزهوش، با استعداد و مهربان بود. دوره ابتدایی را در مدرسه حافظ پشت سر گذاشت. از 12 سالگی به مسجد می رفت و نماز می خواند و به خاطر اینکه بعضی از دوستانش فقیر بودند، لباس نو نمی پوشید. در جلسات و مراسم حسینیه جولان شرکت می کرد

دوره راهنمایی را در مدرسه شهید حاج بابایی (فعلی ) درس خواند و سپس وارد دبیرستان ابن سینا شد. در اوقات فراغتش به سر کار می رفت و به مطالعه کتاب های مذهبی دینی و قرآنی می پرداخت. بعد از گرفتن دیپلم مدت 2 سال در سپاه دانش در سراب اردبیل خدمت سربازی خود را گذراند.

همزمان با جریانات انقلاب، در سراب اردبیل بود. آن جا با دست اعلامیه های حضرت امام را می نوشت و پخش می کرد. در مقابل ظلم و بی عدالتی می ایستاد و همین انگیزه باعث شد در فعالیت های اول انقلاب برای پیروزی انقلاب فعالیت داشته باشد. از شاه خیلی بدش می آمد. یک بار از یک اسکناس عکس شاه را در آورده بود و عکس امام (ره) را درون اسکناس زده بود.

بعد از پیروزی انقلاب در جریان درگیری های پاوه داوطلبانه به سپاه پاسداران پیوست و به مناطق پاوه، سنندج و مهاباد جهت مبارزه با ضد انقلاب اعزام گردید. پس از 4 ماه که مسئولیت گروهی از برادران را در منطقه به عهده داشت به همدان بازگشت و به شکل دیگری از مبارزه پرداخت. مبارزه با تهاجمات فرهنگی بیگانه و همچنین فقرزدائی از زندگی محرومان و ستمدیدگان.

به فقرا و ضعیفان علاقه داشت و از اینکه مشکل یک گرفتار را حل کند، بسیار خوشحال می شد. حتی به اقوام خیلی دور سرکشی می کرد، خصوصاً خانواده های اقوامی که از لحاظ مالی خیلی ضعیف بودند، مثل پروانه گرد آن ها می چرخید. میگفت: من از این زندگی رنج می برم. چرا باید عده ای از هموطنان شب ها سر گرسنه بر زمین بگذارند و حال آنکه عده ای دیگر در عیش و نوش تمام در کاخ ها به سر ببرند و حق مظلومان را از بین ببرند؟

شب های جمعه مقدار ی برنج می آورد به همسر برادرش می داد و می گفت: این ها را بپزید. بعد آن ها را برای یک خانواده فقیر که سرپرست آن ها نابینا بود می برد. بعد از آن که به استخدام آموزش و پرورش درآمد و شغل معلمی را برگزید، در روستا که درس می داد، بچه های یتیم روستا را شناسایی و با همان حقوق 2200 تومان خود برای آن ها لباس، قند، چای و برنج و ... می خرید و مخفیانه به آن ها می داد.

در روستای منور تپه که معلم بود، یک روز حدود 20 تا بچه را به خانه آورده و از آن ها پذیرایی کرده بود. می گفت: اینها خیلی عزیزند. همه یتیم هستند. من آن ها را میهمان کرده ام، به سینما برده ام و دلشان را به دست آورده ام و این ها عزیزترین و بهترین دوستان من هستند.

با آنکه معلم آن روستا بود، سختی های بسیاری را متحمل شد تا با همکاری جهادسازندگی توانست مردم آن روستا را از بی آبی نجات داده و برای آن ها لوله کشی راه اندازی نماید. حتی عده ای که پول نداشتند، در جمع پول را می گرفت و بعد به آن ها پس می داد تا خجالت نکشند.

با شروع جنگ نامه ای به آموزش و پرورش می نویسد که تا جنگ هست من نمی توانم آموزش و پرورش بیایم و به جبهه می روم. دفاع از انقلا ب و حضور در جبهه را واجب می دانست و می گفت اگر ما امروز به جبهه نرویم، دیگر هیچ کس فردایی نخواهد داشت. زندگی فردای مردم بستگی به جنگ دارد و در حال حاضر پرداختن به چیزی جز جنگ خیانت به اسلام و انقلاب است.

در آموزش و پرورش که استخدام شد، یک سال به اسدآباد رفت و بعد از آن در جبهه بود و در سپاه خدمت می کرد . همزمان حقوق آموزش و پرورش را به حسابش می ریختند. آقای بادامی می گفت: یک روز به ایشان گفتم: چرا حقوق معلمی را نمی گیری؟ گفت: من که در آموزش و پرورش کار نمی کنم که حقوق بگیرم. گفتم: پس حقوق سپاه را بگیر؟ گفت: می ترسم کاری که انجام می دهم ارزش نداشته باشد که در قبال آن پولی گرفته شود.

از دروغگویی و غیبت کردن خیلی بدش می آمد و هر وقت صحبت دیگری را می کردند، بلند می شد و می گفت من نمی دانم شما چطور می خواهید جواب اینها را بدهید. بیشتر با عملش دیگران را نصیحت و اگر می دید حق مظلومی ضایع شده یا به حق یک فقیری ظلم می کنند، ناراحت و عصبانی می شد و می رفت تا حق مظلوم را بگیرد.

به جبهه که می رفت همه کاری می کرد، فرماندهی، دیده بانی، پشتیبانی، ومهمات سازی، تعویض نیرو، تامین نیرو و .... اما فروتنی او به حدی بود که خود را کمترین رزمنده می دانست و لباس سبز سپاه را نمی پوشید. هنگامی که یکی از پاسداران علت را پرسید، پاسخ داد: لباس سبز سپاه، لباس صحابی سیدالشهداء (ع) است و من لایق این لباس نیستم.

ایشان فرماندهی گردان و فرماندهی محور لشکر 32 انصارالحسین را بر عهده داشت. همرزم دیگرش تعریف می کند: اوایل ورود ما به سرپل ذهاب در ساختمان های شهرک مهدی در فاصله نزدیک به خط مقدم بودیم . به خاطر این که دشمن از حضور ما مطلع نشود، پنجره ها را با پتو پوشانده و چراغ توری پر نوری با الکل روشن کردیم. ناگهان بهمنی برای سرکشی داخل اتاق شد و گفت: محیط جبهه یعنی فضای برابری و تساوی. در هیچ اتاقی از این شهرک از این چراغ ها نیست و آن را خاموش کرد.

شاید کمتر کسی خوابیدن بهمنی را دیده بود. همیشه بیدار می ماند و در گرمای طاقت فرسای سرپل ذهاب هفت ه ای 3 روز، روزه می گرفت . به حدی ضعیف شده بود که ناراحتی های پوستی اش را برای کسی اظهار نمی کرد و وقتی یکی از بچه ها از مریضی پوستی او مطلع شد، از او خواست که برای درمان به همدان برود، پاسخ داد، دردم را در همدان برای یک پزشک بگو و نسخه بگیر و بیار جبهه.

روزی مادرش به او گفت: بیا قطعه زمینی را که در کنار خانه مان است بخر و برای خودت خانه ای بساز. ایشان جواب داد: مادر، من خانه ام را خریده ام.

سرانجام در دهم اردیبهشت ماه سال 1360 در منطقه سرپل ذهاب بر اثر اصابت ترکش خمپاره به سرش به شهادت رسید. بعد از شهادتش، شهید حاج بابائی بسته ای به برادر شهید می دهد و و می گوید: این بسته حقوق 2 سالی است که شهید بهمنی در سپاه بوده. به من سفارش کرد این بسته را به برادرم بدهید و بگوئید آن را به دارالایتام تحویل دهد.

همچنین در تشییع جنازه شهید بهمنی پیرمردی مبلغی پول به برادر شهید داد و در حالی که گریه می کرد، می گفت مدتی که آقا تقی در روستای ما بود، وضع زندگی من خوب نبود. ایشان با حقوق خود زمینی برایم خرید و پا به پای من خشت می زد و کار می کرد تا خانه ام را ساختیم و این پول همان قطعه زمین است.

شهید در وصیت نامه خود نوشته است: من به خاطر اسلام و برای رسیدن به محبوبم در این جبهه مبارزه می کنم و معتقد هستم که این زندگی برای انسان یک زندان بیش نیست. انقلاب ما مانند نهالی نو است که احتیاج به آب دارد و ما مسلمانان برای آبیاری آن باید خون بدهیم تا این نهال بعد از چند زمانی ثمره خود را بدهد.

ای مسلمانان، یاری کنید اسلام را، زیرا این انقلاب ما در جهان برای تمامی مستضعفین یک امید است . تنها یاری دهنده این ستمدیدگان همین انقلاب مکتبی ماست که در انتظار هستند ببینند چطور می شود. من آرزو دارم که خداوند بزرگ عمر طولانی به امام امت، خمینی بت شکن، عطا کند تا این انقلاب را به مقصد نهائی خودش هدایت کند . بعد امید دارم خمینی ها و طالقانی ها و ابوذرهای دیگری هم خود را با این روش برای صدور انقلاب در ممالک مختلف جهان آماده بکنند.

پیکر مطهرش را در گلزار شهدای همدان به خاک سپردند.

این بچه های یتیم، عزیزترین و بهترین دوستان من هستند
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده