خاطرات شهدا: سردار شهید حمید هاشمی
شنبه, ۰۳ فروردين ۱۳۹۸ ساعت ۰۷:۳۰
بنده خدا فریاد زنان به شهید علامه می گفت: آقای علامه قرتید قرتید قرتید!! حمید نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت: قرتید یعنی چی؟ گفتم: به لهجه اسد آبادی یعنی پاره شد. این بنده خدا فکر کرده جلیقه اش پاره شده.

راوی: سید عبدالله محمودی و حمیدرضا خاکپور

حمید بسیجی بسیار مخلص و از نظر پوشش هم خیلی ساده بود. در صحبت هایش بچه ها را به ادای تکلیف دعوت می کرد. هر کاری که انجام میداد معیار و ملاکش فقط و فقط رضای خدا بود.

من خودم زمانی که مسئول انجمن اسلامی مدرسه بودم، حمید را دورادور میشناختم. قبل از عملیات والفجر 8 در حین آموزش غواصی و آموزش آبی خاکی در سد گتوند دزفول، با حمید از نزدیک آشنا شدم.

کارهایی که باید انجام می گرفت اول حمید داوطلب می شد و خودش انجام می داد. هر وقت در شرایط سخت قرار می گرفتیم و مثلا قرار بود در سرما یا گرما، شب یا روز، توی لجنزار یا نیزار، با قایق یا بلم برویم منطقه ای و آموزش ببینیم، حمید در جلوی صف بود. هر جا که قرار بود پیاده شویم و توی آب تمرین کنیم، نفر اول همیشه حمید بود و از همه زودتر خودش را می انداخت توی آب.

حمید واقعا برای ما یک الگو بود. در نماز جماعت زودتر از همه آستین بالا می زد و وضو می گرفت. با لباس نظامی و تجهیزات کامل، تمرین شنا و غواصی می کردیم. رفته رفته که تمرینات پیشرفته و شدید شد یک جلیقه ی نجات به تن می کردیم.

شبانه با قایق مانور میدادیم. قایق با سرعت زیاد حرکت می کرد و ما از قایق می پریدیم توی آب، ما را می گذاشتند آن طرف سد و می گفتند خودتان بیایید. در آن سرمای شدید شنا کنان خودمان را می رساندیم جای اول در حالی که بدنمان به شدت میلرزید.

حمید با اکثر بچه ها تفاوت داشت. همیشه سعی می کرد که از سایر بچه ها بیشتر فعالیت کند؛ مثلا، در ورزش های صبحگاهی با قرائت قرآن در میدان صبحگاه. در تمرینات غواصی هم همین طور بود.

تمرینات ما هشت ساعت بود. چهار ساعت صبح، چهار ساعت بعدازظهر. فشار زیادی به ما وارد می شد و خیلی خسته می شدیم. حمید جزء بچه هایی بود که همیشه انرژی و روحیه به بچه ها میداد، می گفت و می خندید. شخصیتی جدا از بچه ها داشت. وقت نماز که میشد سریع از تمرین خارج می شد و میرفت سراغ نماز و بعد هم دعا و زیارت می خواند.

در مجموع شخصیت بارزی داشت. یکی از خصوصیاتش این بود که مثل شهید علی چیت سازیان جاذبه داشت. اگر پنج دقیقه با او هم صحبت میشدی، دیگر نمی توانستی از او جدا شوی، دقیقا مثل شهید علی چیت سازیان بود که نمیشد از او دل کند.

یکی دیگر از خصوصیات حميد هاشمی دلسوزی اش بود؛ دلسوزی که همراه با اخلاص بود. حمید در گروهان معاون دسته بود، ولی به عنوان یک بسیجی خیلی ساده رفتار می کرد.

او در گردان ما با آن چفیه ی سبزرنگش مثل ستاره ای می درخشید و برای ما کاملا شناخته شده بود و بچه ها عاشق لبخند مهربانش بودند. یک روز حمید به من گفت: برادر، تقوا به جای خود، عبادت و راز و نیاز و نماز شب هم به جای خود، شوخی هم به جای خود. گفتم: بله قبول دارم.

وقتی که بچه ها را به سد گتوند بردیم، برخی بچه ها اولین بار بود که توی آب می افتادند. یکی از دوستان ما که اهل اسدآباد بود را گرفتیم و با جلیقه نجات انداختیم داخل آب.

بنده خدا فریاد زنان به شهید علامه می گفت: آقای علامه قرتید قرتید قرتید!! حمید نگاهی از سر تعجب به من کرد و گفت: قرتید یعنی چی؟ گفتم: به لهجه اسد آبادی یعنی پاره شد. این بنده خدا فکر کرده جلیقه اش پاره شده.

حمید یک نگاهی به من کرد و گفت: آی قرتید، آی قرتید. بعد هم با طناب این بنده خدا را آورد بیرون. از آن روز حمید تا من را می دید می گفت: برادر، برادر آی قرتید... آی قرتید...

می گفت و می خندید. این شوخی ها صحبت های هر روز ما بود. صبح ها که بچه ها را جمع می کردیم برای صبحگاه و سرکشی به نیرو، آنها می رفتند سد گتوند و بر می گشتند.

وقتی که حمید را نمی دیدم، مریض بودم و انگار چیزی را گم کرده ام. من سد گتوند کاری نداشتم ولی به عشق بچه ها و بخصوص حمید هاشمی با بچه ها می رفتم آنجا.

حمید هم تا من را می دید می گفت: آی قرتید... آی قرتید...

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده