خاطرات شهدا: سردار شهید حمید هاشمی
دوشنبه, ۱۳ اسفند ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
قبل از اینکه جواب نامه را بدهم، دیدم حمید هاشمی آمد و گفت: آقای سرابی من دارم میروم، البته اگر شما اجازه بدهید! گفتم: من در مقابل فرمانده کسی نیستم که مخالفت کنم. فقط قبل از رفتن صبر کن چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم. گفتم: وقتی رفتی، به ما سر بزن و جلساتی که بالای تخته سنگ ها داشتیم قطع نشود!

راوی: حمیدرضا خاکپور

سال ۱۳۶۳ برای اولین بار با حمید اعزام شدیم. در پادگان ابوذر و چهار زبر بودیم. بعد به اردوگاهی در سر پل ذهاب رفتیم.

اوایلی بود که بچه های ذخیره آمده بودند آنجا. بعد رفتیم به میمک. در آنجا قرار بود عملیاتی انجام شود اما لو رفت و ما مستقیم اعزام شدیم به خوزستان، اردوگاه شهید مدنی دزفول. سال بعد اوایل پاییز سال ۱۳۶۴ بود. با هم اعزام شدیم به منطقه ی مابین کرمانشاه و اسلام آباد. مدتی آنجا بودیم در گردان ۱۵۴ خدمت شهید تکرلو آموزش رزم دیدیم.

ویژگی جالبی که حمید داشت این بود که هر وقت دست می داد، بعد از دست دادن با لبخندی زیبا دست خودش را

می گذاشت روی چشمانش.

أنس و الفت ما با این ها بیشتر می شد و رفاقت ها عمیق تر... بعد از آن اعزام شدیم به اردوگاه شهید محرمی بین خرمشهر و اهواز. چند روزی آنجا ماندیم. باران زیبایی هم باریدن گرفت. هر روز برنامه ی نماز جماعت صبح و زیارت عاشورا و ورزش صبحگاهی داشتیم.

شهید ستار ابراهیمی و آقای رهبر و معاون گردانمان آقای خداداد رجبی به ما آموزش می دادند. آقای رجبی محکم و قاطع برخورد می کرد.

اردوگاه شهید محرمی به شدت بمباران شد. ما ناچار رفتیم به سد گتوند بین شوشتر و دزفول. حمید از همان روزهای اول روحیه ی خیلی شادابی داشت. کل گردان حمید را به خاطر روحیه و اخلاق خوبش میشناختند.

او از همان روزها تو دل همه ی بچه ها جا گرفت و هر وقت به مشکلی بر می خوردیم آن را با حمید در میان می گذاشتیم. آقای سرابی می گفت: حمید علاقه ی زیادی داشت که برود تخریب؛ زیرا قبل از عملیات، تنها واحدهایی که با دشمن درگیر می شدند نیروهای اطلاعات و تخریب بودند.

یک روز حمید آمد پیش من و گفت: آقای سرابی من می خواهم بروم گردان تخریب و علاقه ندارم در اینجا باشم؛ چون دوستانم هم در گردان تخریب هستند.

خلاصه از من گفتن و از حمید نشنیدن! این بود که رفت با مسئول تخریب گردان صحبت کرد. آنها موافقت نکردند که حميد به گردان تخریب منتقل شود.

چند روز بعد نامه ای از فرماندهی آمد که فرمانده گروهان اجازه دهد، بسیجی حمید هاشمی به گردان تخریب منتقل شود و من هم طبیعتا موافقت کردم تا به آن گردان منتقل شود.

قبل از اینکه جواب نامه را بدهم، دیدم حمید هاشمی آمد و گفت: آقای سرابی من دارم میروم، البته اگر شما اجازه بدهید! گفتم: من در مقابل فرمانده کسی نیستم که مخالفت کنم. فقط قبل از رفتن صبر کن چند دقیقه ای با هم صحبت کنیم. گفتم: وقتی رفتی، به ما سر بزن و جلساتی که بالای تخته سنگ ها داشتیم قطع نشود!

حمید گفت: می خواهی الان برویم آنجا؟ دو تایی رفتیم بالا و شروع به صحبت کردیم. از حمید پرسیدم: برای چی آمدی جبهه؟ گفت: آمده ام تا شهید بشوم ...

من موضوعی را مطرح کردم و گفتم: اگر می شود، به خاطر برخی فعالیتها مدتی بمان. حمید هم قبول کرد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده