شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
در جلسات انجمن اسلامی دبیرستان عنوان می شد که برای تابستان کاری برای مناطق محروم بکنیم. این مسئله ی مهمی برای حمید شده بود. یک روز دیدم در می زنند! رفتم در را باز کردم دیدم حمید هاشمی است! گفت: آماده شو برویم مناطق محروم!

راوی: امیر اقبالیان و محمود تعجبی

فعالیت حمید فقط در مدرسه و ایام سال تحصیلی نبود. تابستان سال ۱۳۶۳ مدرسه ها تعطیل شد. در کوچه گل کوچیک بازی می کردیم. دیدم یک موتور یاماها ۱۲۵ از دور به سمت ما آمد. نزدیک که شد دیدیم حمید است. رفته بود با مدیر مدرسه صحبت کرده و آدرس دانش آموزان را از داخل پرونده برداشته بود و آمده بود سراغ تک تک بچه ها!

به من گفت اولین جلسه ی تابستانی، شب جمعه برقرار است حتما تشریف بیاورید. خداحافظی کرد و رفت سراغ دیگر بچه ها. من همین طور مات و مبهوت به او نگاه می کردم. چقدر اهل تلاش و فعالیت بود. در طول تابستان هر هفته جلسه می گذاشت. حتی از مدیر مدرسه، کلید خانه ی پدری اش را گرفته بود و آنجا را موکت کرده و جلسه را در آنجا برگزار می کرد.

جلسات تبادل نظر و اخلاق تشکیل می داد و بچه ها را جمع می کرد دور هم. همیشه می گفت: این دو سه ماه تابستان را باید کاری کنیم که بچه ها دور هم جمع شوند و از هم دور نباشند. این نباشد که هر کسی پایان دوره ی تحصیل برود و اول مهرماه بیاید. این کار را مهم می شمرد و در مناسبتهای مختلف تابستان، بچه های انجمن اسلامی و بسیج را جمع می کرد.

در جلسات انجمن اسلامی دبیرستان عنوان می شد که برای تابستان کاری برای مناطق محروم بکنیم. این مسئله ی مهمی برای حمید شده بود. یک روز دیدم در می زنند! رفتم در را باز کردم دیدم حمید هاشمی است! گفت: آماده شو برویم مناطق محروم!

گفتم: کجا؟ برای چی؟

خلاصه راه افتادیم و رفتیم به مناطقی که حمید از قبل شناسایی کرده بود. در آنجا برنامه ریزی کرد گروه هایی که در انجمن اسلامی دبیرستان فعالیت می کنند، تابستان به آن مکان بیایند. چند گروه در دبیرستان تشکیل داده بود، هر گروه از هشت نفر تشکیل شده بود، آنها را به مناطق محروم همدان فرستاد تا کارهای فرهنگی انجام دهند.

تابستان ۱۳۶۳ که از راه رسید، کلی تلاش کردیم. از تربیت بدنی آموزشگاه های مختلف چندین توپ کهنه و دست دوم گرفتیم و مسابقات فوتبال در مناطق محروم راه انداختیم. به این صورت که هر گروه یک تیم فوتبال تشکیل داد و بعدها تیم ها را به محله های همدیگر می بردیم و مسابقه برگزار می کردیم.

یک بار حمید گفت بیایید همه را به دبیرستان امام خمینی دعوت کنیم و مسابقات کلی بین مناطق محروم برگزار کنیم. مسابقه را در حیاط دبیرستان برگزار کردیم و خود حمید داوری می کرد. در آخر به تیم اول تا سوم جوایزی اهدا کردیم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده