سردار شهید حمید هاشمی به روایت خانواده و دوستان بر گرفته از کتاب "نوجوان پنجاه ساله"
شنبه, ۲۹ دی ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۳۸
از دیگر کارهای حمید این بود که وقتی در روستاها کسی شهید می شد، حمید هاشمی بدون اینکه خانواده ی شهید را بشناسد، بچه ها را جمع می کرد و می رفتیم روستا برای تسلیت گفتن و دلداری دادن. حمید می گفت: با خانواده ی شهدا صحبت کنید و سعی کنید که جای خالی فرزند شهیدشان را حس نکنند. در منزل شهدا مراسم برگزار می کرد و کارهای خانواده ی شهید را انجام میداد، به نحوی که خانواده ی شهید از حالت غم خارج میشد.

راوی: مادر شهید و حسن باب الحوائجی

روزهای عید نوروز که میشد، اقوام به خانه همدیگر می رفتند. به حمید می گفتم: حمید جان برو دیدن برادرها، بزرگ ترها و اقوام. می گفت: چشم، ولی مادر جان، اول خیلی جاها هست که باید بروم، باید بروم دیدن مادرهای شهدا.

خودش کار می کرد و با پول خودش می رفت شیرینی می گرفت. اولين دیدارش با خانواده ی شهدا بود. روزهای اول عید می دیدم که یک جعبه شیرینی دستش گرفته و می رود به دیدار خانواده ی شهدا ...

* * *

حمید پرچم انجمن اسلامی دبیرستان را همیشه سرافراز نگه می داشت و برنامه های مورد نظر خود را با مدیر مدرسه، آقای محمدی پسند، در میان می گذاشت.

یک روز برنامه اش این بود که خانواده ی شهدای دبیرستان امام خمینی (ره) را به صرف شام دعوت کند و یک میهمانی خیلی بزرگ ترتیب دهد.

ما به حمید گفتیم: حمید بی خیال، آخه از کجا می خوای خرج و مخارج این مراسم رو بیاری؟

خیلی از دوستان هم با حمید صحبت کردند بلکه منصرفش کنند، ولی فایده ای نداشت. حمید می گفت: من می روم می گیرم، شده از مدیر مدرسه، از استاندار، از شهردار، از بازاری ها، از خيرها و... بالاخره می گیرم. می رفت پول می گرفت.

با آقای صالح، استاندار وقت، خیلی رفیق بود. آقای صالح گفته بود: درب منزل من، بعداز ظهرها به روی همه باز است. در سال ۱۳۶۳ حمید بالاخره میهمانی بزرگی در انجمن مدرسه ترتیب داد و همه ی خانواده ی شهدای دبیرستان امام خمینی (ره) را به صرف شام دعوت کرد.

جمعیت زیادی آمده بودند و بچه های انجمن اسلامی هم بودند. جمعیت نزدیک به ۳۵۰ نفر شده بود.

حمید به راحتی از عهده ی این مراسم بر آمد. اصلا نمیشد باور کرد که یک دانش آموز هجده ساله بتواند این مراسم را رهبری کند. آن شب، برای ما به یاد ماندنی شد.

از دیگر کارهای حمید این بود که وقتی در روستاها کسی شهید می شد، حمید هاشمی بدون اینکه خانواده ی شهید را بشناسد، بچه ها را جمع می کرد و می رفتیم روستا برای تسلیت گفتن و دلداری دادن.

حمید می گفت: با خانواده ی شهدا صحبت کنید و سعی کنید که جای خالی فرزند شهیدشان را حس نکنند. در منزل شهدا مراسم برگزار می کرد و کارهای خانواده ی شهید را انجام میداد، به نحوی که خانواده ی شهید از حالت غم خارج میشد.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده