سردار شهید حمید هاشمی به روایت خانواده و دوستان بر گرفته از کتاب "نوجوان پنجاه ساله"
دوشنبه, ۲۴ دی ۱۳۹۷ ساعت ۰۶:۳۸
گاهی وقت ها با یک کارت سی نفر سوار چرخ فلک بسیار بزرگ پارک میشدیم. حمید هاشمی در محله ی چرم سازی شناخته شده و شاخص بود. امکاناتی که یک پدر برای فرزندش نمی توانست فراهم کند، حمید برای بچه های پایین شهر و محروم آماده می کرد. پدر برای بچه ها شده بود.

راوی: رسول یونسی

در حاشیه ی شهر، سی سال قبل، هیچ گونه امکاناتی نبود. آقا حمید کاری کرده بود که بیشتر بچه های چرم سازی ایشان را می شناختند و در جلساتشان حضور داشتند. زمانی که از جبهه به مرخصی می آمد، به کار بچه ها رسیدگی می کرد.

آن موقع به پارک بزرگ جلوی دانشگاه بوعلی، لونا پارک می گفتند. برای ورود به شهربازی داخل پارک، باید هزینه می پرداختیم. آن ایام پولی در کار نبود، وضع اقتصادی بسیاری از خانواده ها خراب بود.

آقا حمید با ارتباطی که با دوستان خودش در شهرداری و فرمانداری داشت، کارتهایی تهیه کرد برای ورود رایگان به شهر بازی. با آن کارت استفاده از امکانات آنجا مجانی بود و هیچ پولی پرداخت نمی کردیم.

گاهی وقت ها با یک کارت سی نفر سوار چرخ فلک بسیار بزرگ پارک میشدیم. حمید هاشمی در محله ی چرم سازی شناخته شده و شاخص بود. امکاناتی که یک پدر برای فرزندش نمی توانست فراهم کند، حمید برای بچه های پایین شهر و محروم آماده می کرد. پدر برای بچه ها شده بود.

مواظب بود بچه ها از همه ی امکانات استفاده کنند. در واقع حمید آقا یک پدر برای بچه ها شده بود. در بلوار آزادگان یک زمین خالی بود. از سپاه پنج کانکس گرفت و کانون تأسیس کرد. توی کانکس ها نمایشگاه کتاب می گذاشت و بعضی وقتها هم چادر نظامی می زد.

کارهای مختلفی انجام می داد. برای همه ی بچه های منطقه، مسابقات بادبادک، الک دولک، کتابخوانی و فوتبال و... را به شکل مسابقه و بدون هزینه برگزار می کرد.

بچه های منطقه هم استقبال می کردند و جذب کانون میشدند . در پایان جوایزی هم اهدا می کرد. از همه جالب تر مسابقه ی بادبادک بود، نزدیک به سیصد نفر شرکت کردند و در فضای باز آنجا مسابقه گذاشتند.

در کنار مسائل ورزشی، بحث قرآن و احکام، کتابخوانی و زندگینامه ی ائمه معصومین علی و... را هم اجرا می کرد. بچه ها خیلی خوب استفاده می کردند.

با وضع اقتصادی سی سال قبل حمید آقا موفق میشد ما را سفر زیارتی ببرد. هر سال این برنامه اش شده بود و خیلی زحمت می کشید. می رفت از اینجا و آنجا پول می گرفت و برنامه های فرهنگی می گذاشت. بچه ها را جمع می کرد و روزهای جمعه به کوه می برد. آنجا می گفتند و می خندیدند تا بچه ها روحیه بگیرند.

هماهنگ کرده بود تا استخر دبیرستان امام خمینی (ره) که روباز بود هفته ای دو سانس به صورت رایگان در اختیار بچه ها قرار بگیرد. در آنجا حمید آقا با بچه ها جدی برخورد می کرد. چون تعداد بچه ها زیاد بود و کنترلشان سخت. همیشه می گفت بشمار سه تو آب، وقت که تمام میشد بشمار سه بیرون از آب و وقتی کسی دیر بیرون می آمد، با لباس پرت می کردندش تو آب. این کارها برای بچه ها جالب بود و باعث شده بود که همه ی بچه ها هم حساب ببرند و هم جذب او شوند.

حمید برای مسجد امام جواد (ع) پرده و فرش خرید و کارهای فرهنگی مسجد را انجام می داد. به بچه های بی سرپرست خیلی اهمیت می داد. بچه ها را به مسجد می برد. برایشان فیلم می گذاشت. اردو میبردشان و...

نزدیک به هشت عدد چادر از سپاه و شهرداری گرفت و در آنجا مسابقات نقاشی و بادبادک برگزار می کرد. بادبادک هر کسی که بیشتر هوا می رفت به او جایزه می داد. می گفت: این بچه ها باید با این کارها سرگرم شوند و نروند سراغ کارهای خلاف. بعدها کار را گسترش داد و در بلوار جانبازان، قبرستان خیلی قدیمی را که مال یهودی ها بود از شهرداری و اوقاف تحویل گرفت و خودش کارها را پیگیری کرد.

بودجه ای به دست آورد و کانون تأسیس کرد. نامش را کانون هاشمیه گذاشت. کانون هاشمیه اولین کانونی بود که در سطح استان همدان تأسیس شد و مکان وسیع و متمرکزی برای فعالیت های مختلف فرهنگی شد.

بعدها استخر، تنیس روی میز، کشتی و زمین فوتبال و سرگرمی های خیلی خوب برای بچه ها مهیا شد. بعد از شهادت حمید کانون جذابیت خودش را از دست داد. آنجا محل عزا و ماتم شد. مدتی اداره ی کانون دست ما بود. بعد بنیاد جانبازان آن را از ما تحویل گرفت. بعدها بچه ها را برای فوتبال به آنجا می بردیم، همیشه به یاد حمید بودیم. گویی نفس های شهید حمید هاشمی در آنجا جاری بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده