سردار شهید حمید هاشمی به روایت خانواده و دوستان بر گرفته از کتاب "نوجوان پنجاه ساله"
دوشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۷ ساعت ۰۰:۳۰
خانواده و دوستان، همه حمید هاشمی را می شناختند و به او مثل دو چشم خود اطمینان داشتند. به همین دلیل از کمک مالی دریغ نمی کردند. حمید به فقرا فقط کمک مالی نمی کرد، بلکه در زمینه ی فرهنگی هم برایشان وقت می گذاشت.

راوی: مادر حمید و جمعی از دوستان

وقتی حمید می آمد خانه، شکم سیر غذا نمی خورد! غذایش را می خورد و می رفت. دیر وقت که به خانه می رسید، غذایی در نهایت سادگی می خورد و می خوابید.

وقتی دلیل این کار را از او سؤال می کردم، در جواب می گفت: آخه مادر جان، من چطور با شکم سیر بخوابم وقتی که میدانم خیلی ها در این منطقه هستند که حتی نان شب هم ندارند بخورند؟ حمید از سرکشی به خانواده های بی بضاعت و رسیدگی به آنها دریغ نمی ورزید.

با وجود اینکه سن کمی داشت ولی یک انسان چند بعدی بود. در ابعاد مختلف جوانه زده و شکوفا شده بود . با آن سن کم پختگی یک انسان کامل را داشت! چون در خانواده ی متوسط و با شرایط یتیمی بزرگ شده بود، این وضعیت را تقریبا چشیده بود و درد فقرا و محرومان و یتیمان را خوب می دانست.

در دوران دبیرستان به مسئله ی کمک به فقرا بسیار اهمیت می داد. با اخلاق و گفتار و با زبان گرمی که داشت، می رفت با افرادی که وضع مالیشان خوب بود صحبت می کرد و پول جمع آوری می کرد.

خانواده و دوستان، همه حمید هاشمی را می شناختند و به او مثل دو چشم خود اطمینان داشتند. به همین دلیل از کمک مالی دریغ نمی کردند. حمید به فقرا فقط کمک مالی نمی کرد، بلکه در زمینه ی فرهنگی هم برایشان وقت می گذاشت.

از جبهه برای مرخصی آمدم. رفتم سراغ حمید. در خانه را زدم. گفتند حمید خانه نیست. رفته فوتبال!! خیلی تعجب کردم. حمید رفته فوتبال بازی کند! حمید انسان با نشاطی بود، ولی وقت بیکاری اش را اکثرا در کارهای مختلف به خصوص رسیدگی به مشکلات مردم قرار میداد.

گفتم کجا رفته فوتبال؟ گفتند زمین فوتبال خاکی! یادم افتاد که حمید در آنجا کانکسی از شهرداری گرفته و کانون فرهنگی را آنجا زده. نام مجموعه را کانون فرهنگی هاشمیه گذاشته بود. بچه های محروم و بی سرپرست منطقه چرم سازی را آنجا سازماندهی می کرد و برای آنان کلاس و اردو و مسابقه ی ورزشی می گذاشت. دائما هم بحث های نماز و احکام آنها را دنبال می کرد.

رفتم به سمت زمین فوتبال. دیدم بچه ها در زمین خاکی، فوتبال بازی می کنند. از دور دیدم حمید در وسط زمین فوتبال ایستاده و یک سوت دستش گرفته و با نشاط دارد داوری می کند و از طرفی به طرف دیگر میدود.

رفتم به طرفش. بعد از سلام و روبوسی گفتم: حمید تو اینجا چه می کنی؟ گفت: با بچه ها دارم بازی می کنم، این بچه ها باید سرگرم بشوند و نروند سراغ کارهایی که به آنها مربوط نیست. بعد از بازی با هم رفتیم منزل حميد. در راه می گفت: در محله ی ما در مسجد امام جواد، علی کانون زده است و برنامه ی فرهنگی دارد بچه ها برنامه می گذارد. از جمله کلاس قرآن و احکام و کتابخانه و به هر حال باید جوانان محله را پوشش فکری و فرهنگی بدهیم و گرنه دشمن این کار را می کند.

* * *

در محله ی چرم سازی خانه ای آتش گرفت و داخل خانه دختر بچه ای در آتش سوخت. خانواده زنگ زده بودند آتش نشانی و آمبولانس. متأسفانه این دختر بچه به دلیل فقیر بودن خانواده و دیر رساندن به بیمارستان فوت کرد. حمید وقتی این قضیه را شنید زار زار گریه کرد! گفتم حمید چرا گریه می کنی!؟ مگه تو مقصر بودی؟

گفت: آخه چرا باید یک دختر بچه توی آتش بسوزد و هیچ کسی نباشد که به حالش رسیدگی کند؟! آن دختر بچه مگر چه گناهی کرده بود؟ ای کاش می توانستم کمک کنم تا این دختربچه زنده بماند.

آری، او خود واقعا چنین بود. دلش برای همه ی بندگان خدا می سوخت. تحمل شنیدن مشکلات مردم را نداشت. برای همین تلاش مضاعفی داشت تا هر طور شده مشکلات مالی و فرهنگی مردم را برطرف کند. او خودش را وقف خدمت به جامعه و انقلاب و اسلام کرده بود. طوری که من فکر نمی کنم خودی برای حمید باقی مانده بود. او هرگز به خودش فکر نمی کرد.

از دیگر صفات بارز او مهربانی اش با همه بود، این را هرکسی که با حمید کوچکترین الفتی داشت به آن پی برده است. من همیشه گفته ام؛ از چشمان حمید سه چیز به خوبی مشهود بود: یکی همین مهربانی اوست. در قسمتی از نوشته هایش آورده: «با همه ی افراد مهربان و دوست باشیم و با محبت برخورد کنیم؛ چه در محیط خانواده و چه در محیط تحصیل و کار»..

یکی دیگر از صفات وی حجب و حیای او بود. او عجیب محجوب بود، هر جا میرفت با حجب و حیا بود. سر و صدای زیادی نداشت، ساکت کار می کرد و در اغلب جاها ناشناخته بود، چه خودش و چه کارهایش. اگر کسی حرفی یا طعنه ای می زد او ابدأ جوابی نمی داد و سکوت می کرد. اما خیلی سریع در میان آن جمع محبوب می شد. این هم به خاطر ایمان قوی او بود.

خصوصیت سوم که از چشمانش معلوم بود، زیرکی و ذکاوت او بود. خیلی چیزها را خیلی سریع درک می کرد. عجیب انسانی زیرک و فهمیده بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده