چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
عکس دادیم صلیب سرخ تا جستجو کنند. هر کس از هر کجا می آمد سراغی می گرفتم ولی بی نتیجه. روزهای سختی بود و در همین اثنا که دلتنگ و مضطرب بودم، شبی خواب دیدم از کنار کوهی عبور می کنم، همین کوه های اطراف شهرمان، در عالم رؤیا دیدم که کوه شکافته شد و مثل معبری باز شد، رفتم جلوتر، وارد تونل باریکی شدم.

شهید احمدرضا احدی به روایت مادر/ راهی که باید می رفتیم

یک هفته از رفتن احمدرضا گذشته بود. آخرین اعزامش اواخر سال 1365 بود. دائم نگران بودم! از دوستانش شنیدم که می گویند: «رفتیم تهران احمدرضا منزلش نبود!» نگرانی ام دوچندان شد، بعد متوجه شدم دوباره رفته و اعلام کردند مفقودالاثر شده. امکان دارد برگردد و امکانش هست هرگز نیاید، یا اسیر شده باشد.

عکس دادیم صلیب سرخ تا جستجو کنند. هر کس از هر کجا می آمد سراغی می گرفتم ولی بی نتیجه. روزهای سختی بود و در همین اثنا که دلتنگ و مضطرب بودم، شبی خواب دیدم از کنار کوهی عبور می کنم، همین کوه های اطراف شهرمان، در عالم رؤیا دیدم که کوه شکافته شد و مثل معبری باز شد، رفتم جلوتر، وارد تونل باریکی شدم.

دقایقی که گذشت به اواسط راه رسیدم. نفس کشیدن برایم سخت بود، نفسم به شماره افتاده بود، هوای کافی نبود. عرصه برایم تنگ شده بود که دیدم آقایی جلوتر از من حرکت می کند. گفتم: «آقا تو را به خدا این راه کی تمام می شود، دارم خفه می شوم!» ایشان برگشت و به من گفت: «خواهر بیا من و تو باید از این راه عبور کنیم.» من اعتقاد زیادی به خواب ندارم، اما حقیقتی در این خواب و رؤیا بود که مرا متحیر کرد.

پیگیر پیدا کردن احمدرضا بودیم، خبر دادند برادر شهید اکبری آمده دزفول و دنبال خبری از احمدرضا و مجید اکبری است. گفتند برویم درب خانه شهید اکبری سؤال کنیم ببینیم خبری شده یا نه؟ ما داخل ماشین نشسته بودیم، جلوی درب منزل مجید اکبری.

زنگ که زدند آقایی جلوی در آمد که گفتند پدر شهید اکبری است، متعجب و متحیر بودم، ایشان همان آقایی بود که دیشب در عالم رؤیا دیده بودم.

شهدای ما را با هم آوردند، پدر شهید اکبری تا سالها برای احمدرضا و مجید سالگرد مشترک می گرفت. راهی بود پیش روی هر دوی ما و رؤیای من، رؤیای صادقه.

احمدرضا و مجید با هم دوست بودند، با هم شهید شدند، با هم روزها زیر آفتاب در بیابان بودند و با هم برگشتند.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده