چهارشنبه, ۲۳ آبان ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
چیزی نمی گفت، سرش را به سمت آسمان بلند کرد، روی زانو خم شد و نشست، با وحشت خودم را به جلو انداختم و دو زانو رو به روی او نشستم.

شهید احمدرضا احدی به روایت مادر/ سکوتی که ملکوت را به زمین آورده بود

احمدرضا در گردان ما تک تیرانداز گردان 151 مسلم ابن عقیل ملایر از لشکر 32 انصارالحسین علیه السلام بود. احمدرضا در خیل گردان عاشقان، همراه چهره های نورانی بسیجیان قدم برمی داشت. ناگهان صدای گلوله دوشکای دشمن بلند شد. مسئول گروهان فریاد زد که گروهان زمین گیر شده. بچه ها به خودشان آمدند و دوباره به راه افتادند.

احمدرضا را دیدم که از گروه جدا شد و به سمت چپ گروهان رفت، خودم را به او رساندم و صدایش زدم، احمدرضا!، من پشت سر او ایستاده بودم.

چیزی نمی گفت، سرش را به سمت آسمان بلند کرد، روی زانو خم شد و نشست، با وحشت خودم را به جلو انداختم و دو زانو رو به روی او نشستم.

آهسته آهسته کلماتی را تکرار می کرد، نزدیک تر شدم: «نمی خواهم بچه ها خبر دار شوند که من تیر خورده ام و در روحیه ی آنها تأثیر بگذارد» درد را تحمل کرد، و سکوت ... سکوتی که ملکوت را به زمین آورده بود.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده