شهید فتح الله مرادی امید به روایت خواهر شهید
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
زمانی که 14،15 ساله بود به محله مسعودیه فعلی آمدیم . همواره عاشق شهید و شهادت بود. یک روز وقتی مشغول بازی بودند با دوستانش از جمله شهید رضا صوفی ، دیدم باهم در مورد بازی جنگی صحبت میکردند . فتح الله میگفت : رفقا شما نقش دشمن را بازی کنید و منم نقش رزمنده ایرانی را بازی میکنم . آنها بعد از یک بازی جانانه وقتی غالب میشدند و تیر به او میزدند خودش را روی زمین می انداخت که مثلا شهید شده است.

فاطمه مرادی امید خواهر شهید:

بنده خواهر بزرگ شهید فتح الله مرادی امید و متولد سال 1333. اصالتا اهل ملایر هستیم . پدرم 4 سال است که از دنیا رفته اند همچنین مادرم حدود 20 سال است که دعوت حق را لبیک گفته اند.

پدر و مادرم با سختی بسیار زیادی زندگی کردند و مشکلات زیادی در زندگی سر راهشان می آمد. به دلیل اعمال صالح و سیرت پاک عمر با برکتی داشتند البته این مخصوص متدینین و مومنین است .

زمانی که ازدواج کردند هر دو 35 ساله بوده اند و ازدواج دومشان. چون همسرانشان دار فانی را وداع گفته بودند. هر دو در شهرتان ملایر به دنیا آمدند. البته روستاهایش و مدت ها همانجا زندگی میکردند تا دوران ازدواج رسید و طبق موقعیتی که عرض خواهم کرد به تهران آمدیم .

وقتی پدر و مادرم ازدواج کردند حاصل آن یک فرزند پسر می شود ولی در سن 6 ساگی به علت بیماری از دنیا میرود. بعد این ماجرا صاحب یک دو قلو میشوند و پدرم برای کار به تهران میرود. مادرم با رنج قالی بافی آن دو را بزرگ میکند اما پس از دو یا سه سال باز هم مصیبت این دو فرزند را میبینند و هر دو فرزند دار فانی را وداع میگویند.

فرزند بعدی من بودم. وقتی که به دنیا آمدم مادرم مرا دو ماه محرم و صفر نذر حضرت سیدالشهدا میکند و از آقا میخواهد تا زنده بمانم. اما ای کاش منم از دنیا میرفتم و مصیبت برادر را نمیدیدم. بعد از من خواهر دیگرم به دنیا آمد و 2 سال کوچکتر است. فرزند آخر هم برادر شهیدم فتح الله بود که حسین صدایش می کردیم.

یکسال پس از تولد من به تهران آمدیم. پدرم و مادر در تربیت دینی ما خیلی حساس بودند. یادم است از 7 سالگی مادر مرا وادار به نماز و روزه میکرد و البته ما هم علاقه زیادی داشتیم. یاد ندارم پدر یا مادر در طول عمرشان نماز یا روزه قضا داشته باشند .

آن زمان تحصیلات مطرح نبود و دنبالش نرفتیم اما اخیرا دو سه پایه از نهضت را گذراندم و مشغول یادگیری کلام خدا هستم.

همسرم 9 سال است که از دنیا رفته اند و یک بسیجی به تمام معنا بود. خواهرم متاهل است و صاحب یک دختر و سه پسر ولی همسر او هم از دنیا رفته است .

من هم صاحب 7 فرزند و نعمت الهی هستم . 3 دختر و 4 پسر که 5 نفرشان متاهل و صاحب زندگی اند .

سال 1337 که فتح الله به دنیا آمد با تولد پسر محمد رضا شاه مصادف شد . تمام اقوام اصرار میکردند که اسمش را محمد رضا بگذارید اما پدرم به شدت مخالفت کرد و اسم او را فتح الله گذاشت. از دربار اعلام کردند که هر کس تولد فرزندش با فرزند شاه مصادف باشد به او هدایای ارزشمندی میدهند و یک سفر مشهد هم میفرستد.

پدرم زمانی که این خبر را شنید عصبانی شد و گفت : لازم نکرده با پول حرام شاه که بیت المال است مشهد بروم و نیازی هم به هدایای شاه ندارم و به هیچ وجه زیر دِین ظالم و طاغوت نمی روم .

وقتی تهران آمدیم در محله هاشم آباد ساکن شدیم . دوران کودکی را آنجا سپری کرد و در دبستانی در خیابان بیسیم تحصیلاتش را سپری کرد و تا چند پایه مانده به دیپلم ادامه داد .

زمانی که 14،15 ساله بود به محله مسعودیه فعلی آمدیم . همواره عاشق شهید و شهادت بود. یک روز وقتی مشغول بازی بودند با دوستانش از جمله شهید رضا صوفی ، دیدم باهم در مورد بازی جنگی صحبت میکردند . فتح الله میگفت : رفقا شما نقش دشمن را بازی کنید و منم نقش رزمنده ایرانی را بازی میکنم . آنها بعد از یک بازی جانانه وقتی غالب میشدند و تیر به او میزدند خودش را روی زمین می انداخت که مثلا شهید شده است.

مادرم خیلی حساس بود و به او میگفت : آخر این چه کاری است که میکنی و قلب ما را درد می آوری؟ برادرم سریع جواب داد : مادر من دوس دارم که شهید شوم و عاشق این راه هستم.

با شهید رضا صوفی مثل یک برادر خونی و حقیقی بودند . شهید رضا صوفی هم که اسم این کوچه به نام اوست یک سال پس از برادرم به درجه رفیع شهادت نائل شد .

وقتی تحصیلاتش تمام شد مدتی در مکانیکی مشغول به کار شد. بعد از آن در میدان بهارستان به شغل خیاطی رو آورد و یک خیاط ماهر شد . خیلی اهل تلاش و کار بود . در همین سن و سال بود که پیام های امام میرسید و برادرم به شدت پیگیر کار انقلاب و خط امام بود. عاشق حضرت امام خمینی و راه ایشان بود و خیلی هم فعالیت داشت .

روزی درب خانه را زدند. پدرم جلوی درب رفت و بنده از پنجره نگاه میکردم . دیدم یک خودرو است که دو سرنشین دارد . یکی از سرنشینان پیاده شد و دو گونی برنج را از صندوق عقب بیرون آورد و به پدرم تحویل داد .

پدرم با تعجب گفت : این هارا چه کسی فرستاده ؟ گفتند : پسرتان.

پدر گفت : پسرم ؟ خودش کجاست ؟

گفتند : نگران نباشید و این ها را داخل ببرید و باز کنید .

وقتی دره گونی ها را باز کردیم یک رساله توضیح المسایل حضرت امام و یکسری هدیه های چوبی کاروان شتر که قدیم نوجوان ها با آن بازی میکردند داخل برنج ها جاسازی شده بود .

شب که شد فتح الله به منزل آمد . پدرم به او گفت : پسرم اینها چیست و چه شده؟ برادرم جواب داد : پدرجان من عاشق امام هستم و در این خط پشت سر امام هستم و میخواهم تا پای جان مبارزه کنم. پدرم لبخندی زد و گفت: برای من افتخار است که در این راه قدم برداشتی .

از آن روز به طور صریح و دقیق فهمیدیم که فتح الله در راه انقلاب و امام مشغول فعالیت است و شبانه روز پیگیر روند انقلاب است .

در راه انقلاب خیلی تلاش میکرد . با شهید رضا صوفی اعلامیه پخش میکردند حتی در مناطق دور دست. همواره به قم و شهرهای دیگر در رفت و آمد بود. صبح که از خانه بیرون میرفت ، میگفت به سر کارم میروم اما حقیقت این بود که در واقع با دوستانش در سطح شهر به دنبال مبارزه و کار انقلابی بودند.

در یکی از روزهای انقلاب فتح الله و رضا صوفی تصمیم گرفتند بالای پشت بام خانه شعار بدهند . ماموران گارد شاه خیلی ما را اذیت میکردند و جامعه دچار خفقان بود .

فتح الله به رضا گفت : من فریاد میزنم الله اکبر و شما بعد از من بگو خمینی رهبر. دقایقی این کار را انجام دادند. وقتی گاردی ها متوجه شدند از فاصله پادگان قصر فیروزه تا منزل ما که خب آن زمان بیابانی بود و اینچنین ساخته نشده بود شروع به تیراندازی کردند .

مادر من و مادر رضا شروع به گریه و زاری کردند و خودشان را میزدند چون واقعا حالشان بد شده بود . گفتند دیگر بچه هامان کشته شدند. ما واقعا خیال کردیم که کشته شدند.

وقتی اوضاع آرام شد دیدیم از پشت بام پایین آمدند و صحیح و سالم بودند . فتح الله گفت : نگران نباشید ما موقع تیراندازی کف پشت بام دراز کشیدیم و شعار میدادیم آنها هم ما را نمیدیدند . اما من تیر را دیدم که به سمت آنها شلیک میشد .

مادرم روی فتح الله خیلی حساس بود چون او تک پسر خانواده بود . روزی دیدم برادرم پشت در منزل نشسته و لباس ها و سر و صورتش آغشته به خون و حالش آشفته است .

پرسیدم داداش چیشده ؟ چرا انقدر آشفته و خونی هستی ؟

گفت : آبجی برایم لباس تمیز بیاور . رفتم یک دست لباس آوردم و به مادرم گفتم برای داداش میخواهم اما چیزی نشده نگران نباشید .

از او پرسیدم داداش چی شده ؟ خواهش میکنم تعریف کن .

با ناراحتی گفت: از صبح در درگیری ها مشغول جمع آوری جنازه ها بودم و میدان شهدا غوغایی بود .

بعدها که مادرم فهمید از او پرسید پسرم اگر به من میگفتی مگر ناراحت میشدم؟ گفت : نه ولی ترسیدم حالتان بد شود و نگران شوید .

پدر و مادرم جوری ما را تربیت کردند که همگی عاشق دیانت و انقلاب و ولایت شدیم . داداش عاشق امام ، شهید بهشتی و آیت الله طالقانی بود و همواره از شخصیت عظیم این بزرگواران صحبت میکرد . همیشه و در همه حال وسط میدان انقلاب و مبارزه بود و جزو پیشگامان بود.

ماجرای ازدواجش بسیار جالب است . چند روزی عازم سفر مشهد و زیارت امام رئوف شدیم. برادرم خاطر خواه زیاد داشت . خدا شاهد است که آن ها درب خانه می آمدند و خواستگار شهید بودند اما فتح الله معیارها و ملاک هایش فرق میکرد .

در یکی از صحن های حرم نشسته بودیم . دخترم برای شستن ظروف کنار حوض رفت . یک دختر خانم کنارش آمده و نامه ای به دخترم میدهد. میگوید : آن آقا که همراهتان است پدرت است ؟

دخترم جواب میدهد : خیر دایی ام هستند . نامه را به او میدهد و سفارش میکند به دست دایی ات برسان . وقتی دخترم نامه را به فتح اله داد و خواند از او پرسیدم : داداش چی شده ؟ چی نوشته ؟

جواب داد : چیزی نیست آبجی .

محل اسکان ما و خانواده آن دختر نزدیک به هم بود و فهمیده بودیم او خاطر خواه فتح الله شده است . در طی این مدت خانواده ها کمی آشنا شده بودند .

روزی که آنها میخواستند به تهران برگردند دیدم آن دختر همچون ابر بهار گریه میکند . گفتم : داداش حسین (اسم حسین را خیلی دوست داشت و گاهی اینگونه صدایش میکردیم) چرا دختر اینجور شده ؟

سرش را پایین انداخت و خندید و گفت : نمیدانم والا.

ناگفته نماند که ایشان شماره تلفن و محل اسکان را در نامه ای که به برادرم داده بود نوشته بود و آشنایی خانوادگی ایجاد شده بود و برادرم گاهی از ما مواد غذایی مثل زردچوبه میخواست و به این بهانه برای دیدار به درب محل اسکان آنها میرفت .

بعد از چند روز به تهران برگشتیم . روزی فتح الله خانه آمد و گفت : برویم خواستگاری . خانه ما مسعودیه و خانه آنها مهرآباد بود .

هماهنگی ها انجام شد. خواستگاری رفتیم و طولی نکشید که مراسم عقد انجام شد و این دو جوان به هم رسیدند .

شب عروسی قرار شد ماشین را گل بزند و دنبال عروس برود . گفت آبجی خودم همه کارها را انجام میدهم. دیدیم فتح الله با یک پیکان آمده و گل هم به ماشین نزده. خانواده عروس ناراحت شدند ولی داداش گفت: همینی است که مشاهده میکنید و کسی هم حق شلوغ کاری و بوق زدن ندارد.

گفت: اینهمه شهید داده ایم در راه انقلاب و مردم عزادار هستند ، من چطور به فکر این کارها باشم ؟ ملاکش سادگی و مدارا با مردم بود .

ثمره ازدواج برادرم یک فرزند شد که وقتی در شکم مادرش بود اسمش را معصومه خاتون گذاشت. خیلی مقید بود که اسامی فرزندانش باید اهل بیتی باشد.

معصومه خاتون چند ماهی بیشتر زنده نبود و به علت بیماری از دنیا رفت . فتح الله خودش مراسم کفن و دفن را انجام داد و خم به ابرو نیاورد .

بعد از آن خدا فرزند پسری به او عطا کرد که اسمش را علیرضا گذاشت. اکنون 35 ساله است و 3 سالی میشود که ازدواج کرده است.

پدرم معافیت کفالت او را گرفته بود و به طور کامل از سربازی معاف شده بود. اما او از این مساله خیلی ناراحت بود. روزی با پدر و همسرم به سازمان نظام وظیفه رفتند.

فتح الله رفته بود پیش معاون سازمان و به او گفته بود : چرا نمیگذارید من به جنگ و جهاد و خدمت بروم؟ شما مخالف قرآن هستید . معاون به او میگوید : پسر جان شما کفیل پدرت هستی و همه آرزو دارند معاف بشوند. فتح الله برگه معافیت را پاره میکند و میگوید : مگر این همه جوان رفتند و پرپر شدند پدر و مادر نداشتند ؟

بالاخره کار خودش را کرد و آموزشی سربازی را در کرمان 3 ماه گذراند. بعد از سه ماه برگشت ولی خیلی غمگین بود. گفتم داداش چیشده ؟

گفت : دیگه من را نخواهید دید چون برای خدمت و جهاد باید به منطقه کردستان بروم. من و همسرش خیلی گریه کردیم که چرا این حرف ها را میزنی ؟

یک شب پیش ما بود . وسایلش را جمع کرده و خوشحال بود . صبح خداحافظی کرد و راه افتاد . آن زمان پدرم تهران نبود و در طالقان مشغول کار بود. تا غروب سه بار رفت و برگشت به بهانه ی دیدن پدرم ولی موفق به دیدارش نشد .

یک ماه از رفتنش گذشته بود و ماه محرم در روز عاشورا وصیت نامه اش را نوشته بود : هم اکنون که حسین در قتلگاه است برای شما وصیت نامه مینویسد . هنگام آموزشی سه چهار بار آمد مرخصی و سر زد ولی از وقتی به کردستان رفت دیگر تا شهادت بازنگشت.

هم رزمش تعریف میکرد : فتح الله آر پی جی زن بود و در عملیات والفجر 4 در بحبحه ی جنگ از پشت خاکریز بلند شد و یکی از تانک های دشمن را منهدم کرد ولی در همان لحظه تیری به قلبش اصابت کرد و شهید شد.

من موقع دفن بالای سرش بودم و محل اصابت گلوله را لمس کردم . دعایی که همیشه روی قلبش میگذاشت سالم بود و هنوز هم هست ولی آغشته به خون است . جای گلوله در قلبش را لمس کردم اما به شدت حالم بد شد و من را کنار آوردند.

صبح ها صوت قرائت نمازش طنین انداز خانه بود و همچنین تلاوت قرآنش. هنوز هم همسایه ها میگویند صدای شهید در گوشمان میپیچد و همواره یادش زنده است . ماه رمضان قبل از همه بیدار میشد و مشغول تلاوت میشد و صوتش مایه آرامش بود .

از سر کار که برمیگشت اولین کاری که میکرد این بود که روی بالکن می ایستاد و نمازش را اقامه میکرد و از پشت پنجره پرده حصیری را تکانی میداد و اعلام میکرد که من آمده ام. لبخند هایش فراموشم نمیشود. هنوزم هر وقت پشت بام میروم کاملا حضورش را احساس میکنم.

داداش همیشه توصیه به حجاب و عفاف میکرد . برای ما یک معلم کامل بود . میگفت : مدیون من هستید اگر بیرون رفتید دستتان را دراز کردید نامحرم با طلاها و دستان شما دلش بلرزد و عامل گناه شوید. در قیامت این طلاها و عامل گناه شدنش برایتان سرب داغ و مایه ی عذاب میشود.

دو سال بیشتر با همسرش زندگی نکرد اما همسرداری را خیلی خوب بلد بود و به وظایفش دقیق عمل میکرد. زمانی که همسرش باردار شد به او گفت: شما حق نداری کار منزل انجام دهی . من شبها همه ی کارهایت را انجام میدهم.

از وقتی که به منزل می آمد مشغول به پخت پز و شستشو میشد و نمیگذاشت در دل همسرش آب تکان بخورد .

رابطه ی عاطفی و اخلاقی اش با همسرش بی نظیر و مثل یک مرد کامل بود . همسرش 32 سال است ازدواج نکرده و فرزند شهید را بزرگ کرده و یک حسین دیگر تحویل جامعه داده است.

زمانی که فرزندش به دنیا آمد عاشقانه دوستش داشت. روزی که از کرمان برگشته بود پسرش را بغل کرد و روی شانه اش گذاشت. علیرضا روی شانه داداش بالا آورد کمی روی شانه اش ریخت. داداش رو کرد به مادرم و گفت : میبینی مادرجان، من درجه ندارم ولی علیرضا روی شانه ام درجه گذاشت . با همان خنده روی پاهایش خواباندش و گفت : پسرم کی میشود به من بابا بگویی ؟

از داداش میخواهم که از خدای متعال خواستار هدایت تمام جوانان به راه راست باشد. از خدای متعال خواستار ریشه کن کردن دشمنان هستم. از برادرم میخواهم دست من را بگیرد چون روسیاهم و نیازمند شفاعتش هستم.

خدا رهبر معظم را حفظ کند و سایه ی ایشان از سر ما کم نشود و از عمر ما کاسته و به عمر شریف ایشان بیفزاید.

ظهور حضرت امام زمان را از خداوند خواستارم .

شهادت، بازی دوران بچگی برادرم بود
برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار