روایت غواصان غیور لشکر 32 انصار الحسین (ع) در عملیات کربلای 4
شنبه, ۲۸ مهر ۱۳۹۷ ساعت ۰۷:۳۰
"غواص ها بوی نعنا می دهند" چشم اندازی است به بصیرت ۷۲ غواص کربلای اروند. روایت این حماسه دقیقا منطبق با واقعیتی است که در شامگاه چهارم دی ماه سال ۶۵ در منطقه عملیاتی کربلای ۴ اتفاق افتاد. این داستانواره برگرفته ای از خاطرات بازماندگان این حماسه عاشورایی است. فرمانده گردان غواصی گردان جعفر طیار برادر جانباز کریم مطهری، جانشین گردان برادر آزاده حاج محسن جامع بزرگ، همرزم صبور و آزاده حمید تاجدوزیان و سه تن از یادگاران بازگشته از اسارت گردان غواصی لشکر انصارالحسین. به همت "حمید حسام"

دست انداز جاده خاکی تکانم داد و از خواب پریدم. کف یک تویوتا بودم و نخل ها از کنارم می گذشتند و خورشید پشت نخل ها بود و تابلویی که به عربی می گفت سپاه هفتم قهرمان.

مقرر سپاه هفتم عراق آنقدر بزرگ، پر سنگر و هماهنگ بود که خستگی یادم رفت. حتی وقتی که کشیده می شدم روی زمین و می بردنم توی سنگر فرماندهی.

سربازها پای احترام کوبیدند و سلام نظامی دادند و رفتند. ۲۰ ساعتی میشد که چیزی نخورده بودم. جگرم از تشنگی می سوخت و عفونت زخم ها و درد عذابم میداد و همینطور دود و بوی سیگار. نزدیک بود بالا بیاورم. اما خودم را نگه داشتم.

یک موسیقی عربی هم پخش می شد. من از پشت مه دود سیگار کسی را دیدم که درجه ژنرالی داشت و هم قد و قواره صدام بود و یادم آمد پیش‌تر توی تلویزیون دیدمش و زیر لب گفتم ماهر عبدالرشید. فرمانده سپاه هفتم بود آنجا درست روبروی من نشسته روبروی مبلی و خونسرد سیگار میکشید.

مترجم آمد جلو و ازم پرسید اسمم را بگویم و درجه ام و لشکرم. از لهجه اش معلوم بود عرب است. یاد آموزش‌های فرمانده اطلاعات عملیات افتادم، علی چیت سازیان که همیشه تاکید می‌کرد که اگر اسیر شدیم سعی کنیم بعضی از اطلاعات سوخته را به آنها بگوییم. حدس زدم ممکن است اسم مرا از بچه های دیگر پرسیده باشند. گفتم محسن جامه بزرگ هستم ستوان یکم غواصی از لشکر ۲۸ زرهی قزوین.

ژنرال خونسرد نشان می‌داد و بی توجه. اما تمام حواسش به من و به حرف‌های مترجم بود. ژنرال به چیزی شک کرد و من هم شک کردم. پیش خودم گفتم اشتباه کردم و قبل از اینکه مترجم پرسد پیش دستی کردم گفتم ستوان یکم غواصی از لشکر ۱۶ زرهی قزوین.

مترجم پرسید نیروی غواص و لشکر زرهی چه ارتباطی باهم دارند. گفتم من پیشتر مربی شنا بودم. برای آموزش غواصی از ارتش مامور شدم به لشکر انصارالحسین.

مترجم پرسید آن چراغ قوه ها، آنها را چرا حمل می‌کردی؟ گفتم برای اینکه وقتی رسیدیم به سنگرهای شما بتوانیم غذا و آب و ....

افسر استخبارات فریاد زد و مترجم مضطرب گفت: دروغ می گویی. شما با آن چراغ قوه ها به نیروهای عقبه خودتان علامت میدادید اینطور نیست.

گفتم: آخر میان آن همه منور و انفجار و سر و صدا چطور می شود با یک چراغ قوه آن هم با آن فاصله...

ماهر عبدالرشید هنوز خونسرد بود. مترجم ابرو گره کرد و گفت: هدف بعدی کجاست؟

گفتم وظیفه ما رسیدن به خط اول شما بود هدف بعدی را به من نگفتند. مترجم متعجب پرسید تو چه فرماندهی هستی که از هدف بعدی خبر نداری؟

گفتم فرمانده غواص ها یکی دیگر بود. کریم مطهری من فقط مربی غواصیم. آنهم مامور از ارتش. حرف هایم را می گفتم و نمی گفتم و خواب و گیجی نمی‌گذاشت حواسم را کامل جمع کنم و خیلی آنی ماهر عبدالرشید فریاد زد دروغ می گویی.

بلند شد آمد طرف من و پا روی صورتم گذاشت و محکم فشار داد و من فریاد کشیدم یا حسین با اشاره او یک عده از بچه ها را آوردند داخل مغر. همه زخمی بودند با لباس‌های پاره غواصی و گل های خشک شده سر و صورت. همه ایستاده بودند جز مجید طاهری شعار که نمی توانست خودش را کنترل کند از بس زخم در بدن داشت و ناله میکرد ژنرال کلافه شد و اشاره کرد مجید را ببرند بیرون.

ژنرال پکی به سیگارش زد و با فارسی دست و پا شکسته دستور داد که برای اماممان مرگ بخواهیم. نگاه ها به طرف هم چرخید و بعد به زمین از جمع ۱۲ نفره مان هیچ کس حاضر نبود این حرف را بزند و ماهر عبدالرشید اصرار داشت تا اینکه کسی گفت: مرد است خمینی ما هم گفتیم با فریاد و گذاشتیم ماهر عبدالرشید در لذتی بماند که فکر میکند پیروزی است.

فقط یک نفر با ما همصدا نشد و ژنرال او را دیده بود. رفت طرفش. نمیشناختمش. حتی از یک لشکر دیگر بود ۱۳-۱۴ ساله و خیلی جدی و حتی می‌شود گفت خیلی مردانه. جنرال کلتش را مسلح کرد و گذاشت روی شقیقه پسر و گفت اگر شعار ندهد مغزش را متلاشی میکند. بچه ها نگاه هراسان داشتند و سکوت پنجه انداخته بود میان همه و پسر آرام گفت نمی‌گویم.

ژنرال دست انداخت یقه پسر را گرفت و از زمین بلند کرد و گفت از این‌ها کوچکتری ولی از همه‌شان مردتری و بزرگتری و این اعتراف برای ژنرال زیاد خوب نبود. اما انگار خودش هم به هر قیمت می خواست مقاومت اسیران را بشکند. گفت از من چیزی بخواه. پسر فکری کرد و گفت فقط یک لیوان آب.

جنرال لبخند زد و دستور آوردن داد و ما همه خیره به لیوان آب مانده بودیم و نگاه ژنرال که نگاهش نشان می‌داد از اینکه توانسته غرور پسر را بشکند.

پسر لیوان را گرفت همه ما انتظار داشتیم آب را سر بکشد اما این کار را نکرد. آستینش را زد بالا و با همان یک لیوان آب وضو گرفت و دنبال قبله گشت و ایستاد به نماز. همه ما ایستاده بودیم و داشتیم هاج و واج نگاهش می کردیم.

برچسب ها
نام:
ایمیل:
* نظر:
خاطرات شفاهی
عکس
تازه های نشر
اخبار برگزیده
آخرین اخبار