نوید شاهد | فرهنگ ایثار و شهادت

آرشیو کامل
ای گمشده ی جهان / ای مرغ پر و بال شکسته / ای طایر بلند پرواز قدس
۰۲ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۴۴
به تو دل بستم و غیر تو کسی نیست مرا / جُز تو ا ی جان جهان! دادرسی نیست مرا
۰۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۸:۳۴
باز خدا پدر ابوحامد را بیامرزد که به خاطر خاطرخواهی مادرم هم شده خبر را از ژاندارمری راست آورد گذاشت کف دستم، که تا فرصت داری فرار کن یوسف جان که اگر بگیرندت من جواب مادرت را چگونه بدهم مادرت مگر طاقت چقدر غصه را دارد توی این سن و سال
۱۰ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۰:۲۴
آمبولانس، آمبولانس، آمبو... دستپاچه آخرین بخیه را روی بازوی مجروح عراقی با پنس گره زدم. از قیافه اش خوشم نمی آمد! دست خودم نبود. پنس و قیچی را کنار مجروح عراقی رها کردم و داد زدم.
۰۳ بهمن ۱۳۹۷ - ۱۱:۰۳
خروس خوان صبح، مش رجب، مسئول تدارکات گردان هی میرود و هی می آید و با دمُش گردو می شکند: «آهای ایها الناس...از امروز سلاح مافوق سری داریم! » می گویم: «آقایی که شما باشی، منظور غذای فوق سریه؟
۲۲ دی ۱۳۹۷ - ۱۴:۵۰
ميداني كه براي چه به منطقه رفته بودم؛ خواستم عكس بگيرم، از هر چه كه مي ديدم؛ از ايثار نوجوان هايي كه نارنجك به كمر می بستند
۱۷ دی ۱۳۹۷ - ۱۴:۰۵
بابای من دروازه ­بان است / دروازه ­بانی فرز و عالی / سد می­کند دروازه‌ها را / با یک عصای خشک و خالی
۱۹ دی ۱۳۹۶ - ۱۵:۰۸
فردا هم که روز ولادت شما بزرگوار است، این مقر هم که به نام خود شماست. آقا! شما خودتان عنایتی کنید؛ عیدی به این بچه ها بدهید» ما از فردای آن روز، یعنی از چهارم شعبان تا نیمه شعبان، در واقع طی یازده روز پیکر پاک یازده شهید را پیدا کردیم.
۰۵ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۷
لطف کنید و از خدا برایم شهادت را بخواهید. از این جمله علی تنم لرزید. چنین آرزویی برای یک عروس، در استثنایی ترین روز زندگی، بی نهایت سخت بود، سعی کردم طفره بروم اما علی قسم داد در این روز این دعا را در حقش کرده باشم. بنا چار قبول کردم.
۰۴ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۷
گفتم:«از رنگ قرمز حنا خوشم نمی آید ». در جوابم گفت:« این موها و ریشها می خواهند با خون سرخ خضاب بسته شوند...» وقتی پیکر مطهر شهید را برایمان آورده بودند ریشش با خون خضاب شده بود.
۰۳ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۴
خدایا یعنی هیچ کس نیست به داد من برسه من نمی خوام، بمیرم یک وقت دست غیبی آمد این دختر رو بیرون کشید و یک گوشه ای گذاشت، گفت خدایا این دست چی بوده از کجا آمد دراین تاریکی دیجور ظلمات دنیا و آمد و من را نجات داد صدای غریبی گفت دختر عمو این دست همان یک مشت استخوانی بود که دیشب آمد.
۰۲ فروردين ۱۳۹۸ - ۰۹:۱۴
قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی زیبا نطرمان را جلب کرد: با وضو وارد شوید، این خاک به خون مطهر شهدا آغشته است. این جمله دریای سخن و معنی بود.
۰۱ فروردين ۱۳۹۸ - ۱۰:۱۳